کاربر طلایی

PDA

مشاهده کامل : ★*★*★* ایـــــــــــــــــران *★*★*★


.Hafez.
09-09-2010, 14:26
وطن من ایران


ای خطـه ایران مـیهـن ای وطـن من .................... ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

تا هست کنار تو پر از لشگر دشـمن .................... هـرگـز نـشـود خــالـی از دل مــحـن من

دردا و دریغا که چنان گشتی بر برگ .................... کـز یــافـتـه خـویـش نـداری کـــفـــن من

بـسـیـار سـخـن گـفتم در تعزیت تو .................... آوخ که نـگــریـــانــد کـس را ســـخــن من

و آنـگاه نیوشند سخنهای مرا خلق .................... کـز خـون مـن آغـشـتـه شود پیرهن من

و امروز همی گویم با محنت بسیار .................... درد او دریـــغـــا وطــــن مـن وطــــن من

ملک الشعرای بهار

.Hafez.
09-09-2010, 14:28
همه عالم تن است و ایران دل .................... نیست گوینده زین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد .................... دل ز تن به بود یقین باشد



نظامی گنجوی

.Hafez.
09-09-2010, 14:28
آفتابت، که فروغ رخ « زرتشت » در آن گل کردست

آسمانت، که زخمخانه « حافظ » قدحی آوردست

کوهسارانت، که بر آن همت « فردوسی » پر گستردست

بوستانت، کز نسیم نفس « سعدی » جان پروردست

هم زبانان من اند

مردم خوب تو این دل به تو پرداختگان

سر و جان باختگان، غیر تو نشناختگان

پیش شمشیر بلا، قد برافراختگان، سینه سپر ساختگان

مهربانان من اند

نفسم را پر پرواز از توست

به دماوند تو سوگند که گر بگشایند

بندم از بند، ببینند که آواز از توست

همه اجزایم با مهر تو آمیخته است

همه ذراتم با جان تو آمیخته باد

خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس

تا تو آزاد بمانی به زمین ریخته باد


فريدون مشيری

.Hafez.
09-09-2010, 14:29
بیا به بزم وطن شور و عشق بر پاكن .................. سبوی غم بشكن می به جام مینا كن

شراب پاک مغان نوش و در كمال ادب .................. دو جرعه نیز نثار ره اهورا كن

سرود پاكی و نیكی به گوش یار بخوان .................. و در بلوغ خرد، یادی از اوستا كن

بیا و زند بخوان تا سپیده با زرتشت .................. شكوه جلوه‌ی خورشید را تماشا كن

بگو كه نیک بیندیش و نیک كن گفتار .................. چو نیک شد همه كردار، شكر مزدا كن

بگو كه ملت ما سرفراز تاریخ است .................. و دشمنان وطن را خفیف و رسوا كن

پیام عز و شرف را بخوان ز شهنامه .................. و رمز و راز شرفنامه را هویدا كن

نبسته دست ترا فتنه‌های چرخ بلند .................. مقام خویش در اوج حماسه پیدا كن

وطن كه خسته شد از آیه‌های مكتب غم .................. بیا و فارغش از گریه‌های بی جا كن

بیا و پهنه‌ی این خطه‌‌ی خدایی را .................. برای جشن خرد پیشگان مهیا كن

اگرچه گوش ستم از چرا گریزان است .................. بیا تمام سخن را چرا و آیا كن

چرا ز خون سیاوش برآمده ضحاک؟ .................. بیا به علم و خرد حل این معما كن

تو قطره‌ای و منم قطره و وطن دریا .................. بیا و قطره‌ی جان را نثار دریا كن

به شوق دیدن فردای عشق و آزادی .................. به نور دانش امروز ، فكر فردا كن

« امید » می‌چكد از ابر « اتحاد » بیا .................. و بوستان وطن را دوباره احیا كن


مصطفی بادکوبه ای

.Hafez.
09-09-2010, 14:29
ای شهر خرمشهر ای خاک گهر خیز .................... ای سینه ی پر آذرت از غصه لبریز

خاکت ببوسم خاک تو بوسیدنی شد .................... گلهای خرمشهر من بوئیدنی شد

ای قـلـه ایـثــار و مـحـراب عبادت .................... آی ای مقام شهر ای شهر شهادت

آوای الوند رود بشنو که شعر فتح خواند .................... نخلت اگر سوزند برجا ریشه ماند

خورشید از خون سرزند بر خون نشیند .................... تا شام بد فرجام دشمن را ببیند

سـوی تـو مـرغـان مـهــاجـر بـاز آیـنــد .................... بر آشـیــان سـبـز در پرواز آیـنـد

با من بخوان شعر ظفر ای بندر سبز .................... شب سر شد و آمد سحر ای بندر سبز


سپیده کاشانی

.Hafez.
09-09-2010, 14:30
ای وطن ای مادر تاريخ ساز .................. ای مرا بر خاک تو روی نياز

ای کوير تو بهشت جان من .................. عشق جاويدان من ايران من

ای ز تو هستی گرفته ريشه ام .................. نيست جز انديشه ات انديشه ام

آرشی داری به تير انداختن .................. دست بهرامی به شير انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کش .................. پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب .................. تا نبيند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دليرت جان به کف .................. سرفرازان سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت و نهر را .................. باز گرداندند خرمشهر را

ای وطن ای مادر ايران من .................. مادر اجداد و فرزندان من

خانه من بانه من توس من .................. هر وجب از خاک تو ناموس من

اي دريغ از تو که ويران بينمت .................. بيشه را خالی ز شيران بينمت

خاک تو گر نيست جان من مباد .................. زنده در اين بوم و بر يک تن مباد


علیرضا شجاعی پور

.Hafez.
09-09-2010, 14:31
آنچه کورش کرد و دارا و آنچه زرتشت مهین .................. زنده گشت از همت فردوسی سحر آفرین

نام ایران رفته بود از یاد تا تازی و ترک .................. ترکتازی را برون راندند لاشه از کمین

شد درفش کاویانی باز برپا تا کشید .................. این سوار پارسی رخش فصاحت زیر زین

آنچه گفت اندر اوستا زرتشت و آنچه .................. اردشیر پاپکان تا یزدگرد به آفرین

زنده کرد آن جمله فردوسی به الفاظ دری .................. این است کرداری شگرف, این است گفتاری متین

ای حکیم نامی ای فردوسی سحر آفرین .................. ای بهر فن در سخن چون مرد یک فن اوستاد

شور احیای وطن گر در دل پاکت نبود .................. رفته بود از ترک و تازی هستی ایران به باد

خلقی از تو زنده کردی ملکی از نو ساختی .................. عالمی آباد کردی خانه ات آباد باد


ملک الشعرا بهار

.Hafez.
09-09-2010, 14:31
دخت ایران زمین



که من پروین فروغ شهر ایرانم

نه پوراندخت نه آذر دخت نه آتوسا نه پانته آ

بلکه آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم

مرا گر در مقام همسری بینی نه یک همخواب و همبستر که یک همراه و یک یار وفادارم

نه یک برده مکن اینگونه پندارم

که جوشد خون آزادی به شریانم

بدون زن کجا می داشت تاریخ تو ؟

آرش با کمانش ؟

کاوه آهنگر با گرز و سندانش ؟

بدون زن کجا میداشتی آن شاعر توسی ؟

نگهبان زبان پارسی ؟

استاد فردوسی ؟

مرا گر در مقام مادری بینی

مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم

نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است

ز نور عشق من رخشنده کیهان است

که با دستان من گردون به جریان است

که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است

برو ای مرد دگر مبر آسان به لب نامم

که من آزاده زن فرزند ایرانم


پروین اعتصامی

.Hafez.
09-09-2010, 14:32
کردستان من



ای دلاور خیز خاک پاک کردستان من .................. چشمه زاینده چشم روشن من

کوه کوه و سنگ سنگ و چشمه چشمه رود رود .................. از یکایک بشنو پژواک کردستان من

نیستم از تو جدا و نیستی از من جدا .................. می کی ام؟ از آن تو تو کیستی؟ از آن من

من گرامی خاک کردستانم و نبود به دهر .................. نقطه ای همپایه من خطه ای هم شان من

ریشه ایرانم و از او نمی گردم جدا .................. ها من و تاریخ ایران ها من و برهان من

نیستند از یکدیگر هرگز جدا ای بی خبر .................. نام جاویدان ایران نام جاویدان ایران

شهره شیر بیشه ایرانم و جویای خصم .................. تیز باشد بهر دشمن چنگ من دندان من

از دلیری پاکی و آزادگی شیر اوژنی .................. داستانها بشنوی از مرغ صد دستان من

هست تاریخم گواه از حادثات روزگار .................. خم نیاوردم به ابرو تر نشد مژگان من

راستی را دوست دارم در ستیزم با کژی .................. این بود کیش و آئین و عهد و پیمان من

چشم گیتی خیره در من بود در هر دوره ای .................. دیده تاریخ در هر عهد شد حیران من

مامن آزادگانم خطه کورد غیور .................. زان بلند آوازه بینی این بلند ایوان من

در سنندج مهد علم و مامن عرفان نگر .................. نا ببینی آفتاب عشق نورافشان من

سقز و سردشت و اورامان و مریوان و بانه بین .................. یا مهاباد عزیز آن شهره دوران من

زادگاه پاک من ای خطه کردستان من .................. در امان دارد تو را از هر بلا یزدان من

سر به پایت می سپارم جان به راهت می دهم .................. نیست غیر از جان و سر در راه تو امکان من

دیدم آمریکا و اروپا و آسیا اما ندید .................. چشم من جایی مصفاتر ز کردستان من

گرچه می نازد به من ایران به شعر پارسی .................. شعر کردستان بود دیباچه دیوان من


گلشن کردستانی

.Hafez.
09-09-2010, 14:32
ایرانی آذری



درودم به ایرانی آذری .................. هماره پی پاس میهن جری

سپر کرده تن پیش تیر یلان .................. سر و سینه را ساخته خنجری

نموده پیکار با عثمانیان .................. به همراه پور صفی صفدری

زهی خیزش آذرآبادگان .................. که فرسوده نیروی اسکندری

کند فخر بر نام ایران زمین .................. ز ژرفای اندیشه نی سر سری

چو یاد آورد نام آذرگشسب .................. فرستد به زرتشت صدها فری

بجوشد همی خون ایرانیت .................. به رگهای سالار ایرانسری

چه دانی کزین خطه برخواستند .................. هزاران نگارشگر دفتری

از او نام مشروطه شد سربلند .................. چو از ابریشم حله ششتری

ز کوبیدن شاه ضحاک وش .................. هم از کاوه آموخته رهبری

برون راند از خاک زرخیز خود .................. تجاوزگران را به چالشگری


ادیب برومند

.Hafez.
09-09-2010, 14:33
مام میهن



بـا تـو گـویـم میهنــم

ایـن بـار هـم گـل مـی کنـم

آسمـانـت را پـل پـرواز سنبـل مـی کنـم

در سـرِ پیـری جـوان مـی گـردمـی همچـون بهـار

کـوچـه بـاغـت را پـر از آواز بلبـل مـی کنـم

جـاودانـه میهنـم

این بـار هـم مـی سـازمـت

چون درفـش کـاویـان هر جای می افرازمت

همچـو رستـم

می کـنم دیـو پلیـدی را ز جـای

چـون فـریـدون شـوکـت دیـریـنه می پـردازمت

با تـو مـام میهنـم

دیـرینه پیمـان می کنـم

گـر که ایـرانـم نبـاشـد، تـرک ایـن جـان می کنم

همچـو آرش

بر پر البـرز جـان بـر کـف بـه پـای

کوهسـاران را پـر از آواز ایــران می کنم

بـا تـو گـویـم میهنـم

این بـار هـم گـل می کنم

با تـو گـویـم میهنم

ایـن بـار هـم گـل مـی کنـم


مازیار قویدل

.Hafez.
09-09-2010, 14:34
کجا رفتند ايران پرستان؟



خوش آن روزگار همايون ما .................. خوش آن بخت پيروز و ميمون ما

کجا رفت هوشنگ و کو زرتشت؟ .................. کجا رفت جمشيد فرخ سرشت؟

کجا رفت آن کاويانی درفش؟ .................. کجا رفت آن تيغهای بنفش؟

کجا رفت آن کاوه نامدار؟ .................. کجا شد فريدون والا تبار؟

کجا شد هخامنی کجا شد مدی؟ .................. کجا رفت آن فره ايزدی؟

کجا رفت آن کوروش دادگر؟ .................. کجا رفت کمبوجی نامور؟

کجا رفت آن داريوش دلير؟ .................. کجا رفت دارای بن اردشير؟

دليران ايران کجا رفته اند؟ .................. که آرايش ملک بنهفته اند

بزرگان که در زير خاک اندر اند .................. بيايند و بر خاک ما بگذرند

بپرسند از ايندر که ايران کجاست؟ .................. همان مرز و بوم دليران کجاست؟

بينند که اينجای مانده تهی .................. ز اورنگ و ديهيم شاهنشاهی


ملک الشعرای بهار

.Hafez.
09-09-2010, 14:34
آذربایجان قلب ایران است


روز جانبازيست ای بيچاره آذربايجان .................. سر تو باشی در ميان هر جا که آمد پای جان...

ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من .................. چون شکسته بال مرغی در هوای آشيان..

تو همايون مهد زرتشتی و فرزندان تو .................. پور ايرانند و پاک آيين نژاد آريان

اختلاف لهجه مليت نزايد بهر کس .................. ملتی با يک زبان کمتر به ياد آرد زمان

گر بدين منطق تو را گفتند ايرانی نه ای .................. صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان

بي کس است ايران به حرف ناکسان از ره مرو .................. جان به قربان تو اي جانانه آذربايجان....

با خطی برجسته در تاريخ ايران نقش بست .................. همت والای سردار مهين ستارخان

اين همان تبريز کامثال خيابانی در او .................. جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان...

اين همان تبريز کز خون جوانانش هنوز .................. لاله گون بينی همی رود ارس، دشت مغان.....


استاد شهریار

.Hafez.
09-09-2010, 14:36
وطن



ای وطن ای مادر تاريخ ساز
ای مرا بر خاک تو روی نياز

ای کوير تو بهشت جان من
عشق جاويدان من ايران من

ای ز تو هستی گرفته ريشه ام
نيست جز انديشه ات انديشه ام

آرشی داری به تير انداختن
دست بهرامی به شير انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کش
پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب
تا نبيند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دليرت جان به کف
سرفرازان سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت ونهر را
بازگرداندند خرمشهر را

ای وطن ای مادر ايران من
مادر اجداد و فرزندان من

خانه ی من بانه ی من توس من
هر وجب از خاک تو ناموس من

اي دريغ از تو که ويران بينمت
بيشه را خالي ز شيران بينمت

خاک تو گر نيست جان من مباد
زنده در اين بوم و بر يک تن مباد

وطن يعني همه آب و همه خاک
وطن يعني همه عشق و همه پاک

به گاه شير خواری گاهواره
به دور درد پيری عين چاره

وطن يعنی پدر، مادر، نياکان
به خون و خاک بستن عهد و پيمان

وطن يعني هويت، اصل، ريشه
سر آغاز و سر انجام و هميشه

ستيغ و صخره و دريا و هامون
ارس، زاينده رود، اروند، کارون

وطن يعني سراي ترک تا پارس
وطن يعني خليج تا ابد فارس

وطن يعنی دو دست از جان کشيدن
به تنگستان و دشتستان رسيدن

زمين شستن ز استبداد و از کين
به خون گرم در گرمابه فين

وطن يعنی اذان عشق گفتن
وطن يعنی غبار از عشق رفتن

وطن يعنی هدف يعني شهامت
وطن يعنی شرف يعني شهادت

وطن يعنی گذشته، حال، فردا
تمام سهم يک ملت ز دنيا

وطن يعنی چه آباد و چه ويران
وطن يعنی همين جا يعنی ايران

وطن يعنی رهايی ز آتش و خون
خروش کاوه و خشم فريدون

وطن يعنی زبان حال سيمرغ
حديث جان زال و بال سيمرغ

سپاه جان به خوزستان کشيدن
شهادت را به جان ارزان خريدن

نماز خون به خونين شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن

وطن يعنی اذان عشق گفتن
وطن يعنی غبار از عشق رفتن

وطن يعنی هدف يعنی شهامت
وطن يعنی شرف يعنی شهادت

وطن يعنی گذشته، حال، فردا
تمام سهم يک ملت ز دنيا


وطن يعنی چه آباد و چه ويران
وطن يعنی همين جا يعنی ايران

ايران ............................

عليرضا شجاع پور

.Hafez.
09-09-2010, 14:36
چامه ای از در چم هنرمندان میهن دوست





بیا سرود وطن سر دهیم از دل و جان .................. به همنوایی آوای ماندگار بنان

بیا به دشت ادب، دشت شعر، دشت هنر .................. صلا دهیم سرود بلند ای ایران

بیا ز پرده‌ی عشاق، نغمه‌ای سازیم .................. كه شور عشق تراود ز واژه واژه آن

بیا درود فرستیم با تمام وجود .................. به روح خالقی آن زنده یاد شادروان

به او كه روح بلند حماسه را با شور .................. دمید در بدن این سرود جاویدان

كجاست باد صبا، تا پیام دل ببرد .................. به روح پاک «صبا» آن یگانه دوران

كه بنگر ای هنری مرد پاک میهن دوست .................. به بوستان هنر، جلوه‌های شاگردان

زشور تو است به حق این شرار موسیقی .................. كه خوش طنین فكند همچو نم‌نم باران

هزار پنجه شیرین، ز شور تو مستند .................. هزار پرده‌ی دل در نوای تو پنهان

الا، كه اوستاد هنر بودی و معلم عشق .................. الا تجسم احساس و مظهر عرفان

الا، كه وارث شیدایی «نكیسا» یی .................. الا كه چنگ «باربد»ت بوده در خم چوگان

چه نغمه‌ها و چه «گل‌های شاد» و رنگارنگ .................. چه گوشه‌ها چه ظرایف چه نازنین الحان

چه پرده‌های پریوش چه «مویه‌»های غریب .................. برآمدند به نورت ز پرده نسیان

اگر كه «مرغ سحر» همره الهه ناز .................. درون سینه ایرانیان بود مهمان

اگر صدای سه‌تار و كمانچه و ویلون .................. شدند همچو ندای لطیف نای شبان

ز گوشه‌های اصیلی است كز تو زنده شدند .................. كه زنده باد ترا یاد در بسیط زمان

سخن دراز نشاید به بزم اهل هنر .................. كه نیست در بر اهل هنر سخن آسان

كنون به بزم هنر پروران، میهن دوست .................. پیام دل دهد اینگونه چامه را پایان

به خاک پاک هنر پرورت خورم سوگند .................. تویی «امید» دل بیقرار ما ایران

مصطفی باد كوبه ای

.Hafez.
09-09-2010, 14:37
ما کودکان ايرانيم



ما کودکان ایرانیم .................. مادر خویش را نگهبانیم

همه از پشت کیقباد و جمیم .................. همه از نسل پور دستانیم

زاده کوروش و هخامنشیم .................. پسر مهرداد و فرهادیم

تیره اردشیر و ساسانیم .................. ملک ایران یکی گلستان است

ما گل سرخ این گلستانیم



ملک الشعرای بهار

.Hafez.
09-09-2010, 14:37
من ایرانی ام


چشم مخملی من

شکوه آینده

امروز

این عشق ماست ، عشق به مردم

بگذار

درفش سرخ

زیبایی ترا بستایم

من کور نیستم

باید ترا بستایم می دانم

اما کجاست

جای دیدن تو

وقتی که هم وطنم بررده

و خاک خوب ترا جراحی می کنند

باید که خاک من

از خون من

بنا گردد

بنای آزادی

بی مرگ و خون

کی میسر شد؟

پیکار می کنم

می میرم

این است عشق من

می دانی


خسرو گلسرخی

.Hafez.
09-09-2010, 14:37
زنده باد هواداران وطن



زنده باد آن کس که هست از جان هوادار وطن .................. هم وطن غمخوار او، هم اوست غمخوار وطن

دکتری فهمیده باید ، دست در درمان زند .................. تا ز نو بهبود یابد ، حال بیمار وطن

هر که دور از میهن خود ، در دیار غربت است .................. از برایش سرمه چشم است ، دیدار وطن

تا خس و خار خیانت را ، نسازی ریشه کن .................. کی مصفّا می شود ، بهر تو گلزار وطن

پیکر مام وطن ، دانی چرا خم گشته است؟ .................. زان که مشتی اجنبی خواهند ، سربار وطن

به که در فکر وطن ، باشیم و فکر کار او .................. پیش از آن کز دست ها بیرون رود کار وطن

رهی معیری

.Hafez.
09-09-2010, 14:38
کار ایران با خداست



با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست .................. کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست .................. کار ایران با خداست

شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست .................. مملکت رفته ز دست

هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست .................. کار ایران با خداست

مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس .................. ناخدا عدل است و بس

کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست .................. کار ایران با خداست

پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه .................. خون جمعی بی‌گناه

ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟ .................. کار ایران با خداست

باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان .................. حضرت ستار خان

آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست .................. کار ایران با خداست

باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ .................. فر دادار بزرگ

آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست .................. کار ایران با خداست

باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید .................. نام حق گردد پدید

تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست .................. کار ایران با خداست

خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب .................. جز خراسان خراب

هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست .................. کار ایران با خداست

ملک الشعرای بهار

.Hafez.
09-09-2010, 14:38
مرغ‌ِ بوتیمار


گرامی میهنم‌ ای ‌خاک ‌ایران‌ .................. نماد هستی و مهد دلیران‌

هزاران ‌یادگار از روزگاران‌ .................. به ‌یادت مانده‌ از آموزگاران‌

هنوز آن برق چشم شهریاران .................. ‌بپیچد در دل‌ دشت‌ و بیابان‌

هنوز آن ‌گام‌ِ سربازان‌ جانباز .................. خروش ‌رادمردان‌ سرافراز

به‌گوش ‌آید ز ابر و باد و باران .................. ‌ز تندرهای ‌قلب‌ كوهساران‌

همی‌آید به‌ گوشم‌ این‌ نداها .................. توان‌ بخشد به‌ جانم ‌این‌ صداها

گرامی‌ میهنم‌ پاینده‌ مانی .................. ‌هماره‌ بر جهان ‌تابنده ‌مانی‌

تو دریایی ‌ز فر و دانش ‌و داد .................. برآید خور از این ‌دریای ‌آزاد

بپیماید ره‌ گردون‌ به‌ صد ناز .................. ز مهر او درد جان ‌دو صد راز

بیفتد پرتواش ‌گرم ‌و دل‌افروز .................. بر این ‌دریای ‌ژرف ‌و هستی‌آموز

كرانه‌ تا كرانه‌ روشنی ‌بخش .................. ‌فروغ‌ مهر «ایران‌» این ‌چنین ‌پخش‌

شود از فرّ «هُرْمزدِ» یگانه .................. ‌به‌ هر سو مهر جاویدان ‌روانه‌

منم‌ در ساحل ‌و ماتم ‌گرفته .................. ‌وجودم ‌را سراسر غم ‌گرفته‌

تو ایرانی ‌و دریایی ‌پر از جوش .................. ‌منم ‌آن‌ مرغ‌ بوتیمار خاموش‌

به‌ چشمم ‌ناید از مهرت‌ دمی ‌خواب‌ .................. كه‌ می‌ترسم ‌ز دریا كم ‌شود آب‌

كه ‌آن ‌فر و شكوهت ‌تیره ‌گردد .................. و چشمانم ‌از این‌ غم‌ خیره‌ گردد


مهین ‌بانو تركمان ‌اسدی

.Hafez.
09-09-2010, 14:39
در ستايش بابک خرم دين


بابک دست هايش
بسته بود از پشت
اما مشت
جامه اش از جنس خون و
جام اش از خمخانه زرتشت
خسته تن- جان در خطر- آزرده دل- خاموش
مهر را در سينه مى پرورد
كينه را در خويشتن مى كشت
ارغوان ديدگانش
با شفق ها و شقايق هاى ميهن
گفتگو مى كرد
تيرباران نگاهش بارگاه معتصم را
زير و رو مى كرد
دل
به فرمان دليرى داشت
ترس را
بى آبرو مى كرد
اهرمن
از خشم مى لرزيد
دژ دل و دژ خو و دژ آهنگ
بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ...
اى سگ، اى زنديق
كام ات چيست؟
اى موالى اى عجم
سوداى خام ات چيست؟
پس چرا از ما نمى ترسى؟
پس چرا بر خود نمى لرزى؟
بابك اما
رأى ديگر داشت
كشتى ى انديشه در درياى ديگر داشت
در نگاهش مرگ آسان مى نمود اما
زندگى در ذهن او معناى ديگر داشت
زير لب
نجواى ديگر داشت
زنده بايد بود و شادى كرد
مام بوم خويش را بايد نگهبان بود
با پيام راستى
با مردمان بايست رادى كرد
اهرمن فرياد زد
افشين
چه مى گويد؟
و افشين- آه افشين- واى افشين
آن گنهكار پريشان روزگار شرمسار از برگ برگ خونى ى تاريخ
آن همان آكنده از هر گند
آن همان بى ريشه بى پيوند
شرمسار از كرده خود-
سر به زير افكند
اهرمن با تيزخندى گفت
البابك هراسانا؟
و بابك آن گو نستوه
آن ستوه سبلان كوه
آن اسطوره بيگانه با اندوه
آن آئينه دار مزدک و مانى
آن دلخسته از تزوير و نيرنگ مسلمانى
چشم در چشم ستم فرياد زد
بسيار آسانا!!
اهرمن فرياد زد
جلاد...
و آن دژخيم...
همان آينه دار مكتب بيداد
با يك ضربه از پهلو
چنان زد تا كه خون فواره زد از مقطع بازو
تهمدل درهم كشيد ابرو
سهمدل خر خنده زد بر او
آسمان كى مى برد از ياد
آندمى كه شيون شمشيرها
پيچيد در بغداد
و بابک- آه بابک- باز هم بابک
تا نبيند اهرمن سرخى ى او را زرد
تا نخواند از نگاهش درد
تا نه پندارد كه پايان يافت اين آورد
چهره را
با خون ناب و تابناكش
ارغوانى كرد
و آنگاه...
تا نيفتد پيش پاى اهرمن
خود را به پشت انداخت
چشم ها را بست
شهپر انديشه را واكرد
بال در بال هماى عشق
گشت و گشت و گشت تا جان را
بر فراز كشور جانانه پيدا كرد
هر طرف هر سو نگه افكند
يك طرف كوروش- سياوش- كاوه چون خورشيد
سوى ديگر رستم و گرد آفريد و آرش و جمشيد
و با نورافكن اميد
پيرتوس و خيزش يعقوب را هم ديد
و ديگر گاه...
بر لبانش خنجر لبخند
چشم در چشم هزاران بابک آزاد يا دربند،
با آسودگى جان باخت
او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت
تا ز خشت جان پاک خويش

ايران ساخت
ايران ساخت
ايران ساخت

.Hafez.
09-09-2010, 14:39
شور وطن


هر که را بر سر زسودای وطن افسر بود .................. هر کجا باشد تنی اهل وطن را سر بود

هر که از میهن سخن گوید کلامش دلرباست .................. نغمه های بلبل این باغ رنگین تر بود

هر که از نام وطن دارد کلام او نشان .................. نامش آخر زینت اوراق هر دفتر بود

هر که بهر زیب و زیور رو نتابد از وطن .................. چهره مام وطن را زینت و زیور بود

آنکه از راه خیانت سرور جمعی شده است .................. زان بود ارباب که آن ارباب را نوکر بود

آنکه در هر کار می رقصد به ساز اجنبی .................. تازه گر شیرین برقصد لنگه عنتر بود

مهر میهن ، پرتو مردانگی ، عزمی قوی .................. این سه تا تنها دوای درد این کشور بود


رهی معیری

.Hafez.
09-09-2010, 14:40
ای وطن



ای وطن قربان جنگلها و دشت باز تو .................. زابل و تبریز و ساری و قم و شیراز تو

جنگل سر سبز گیلان، کوه اروند و سهند .................. شهر زیبای سپاهان، مشهد و اهواز تو

بال و پرهای مرا بشکست دست روزگار .................. لیک روح من بود پیوسته در پرواز تو

تن در این بیگانه جا دارم، ولیکن جان من .................. چون پرستو سر کشد بر گِرد سروِ ناز تو

هیچ بیگانه نپرسد حال من در این دیار .................. یاد باد آن ملت دریا دل و دمساز تو

گل در این کشور فراوان است، اما کی بود .................. همچو آن گلهای شب بو و تُرنج و ناز تو

نیک رویان هر طرف در آمد و رفتند، لیک .................. عاشقم بر بانوان خوشگل و تن ناز تو

راز خود با هرکه گفتم، بر سر بازار گفت .................. نیست یک تن چون صمیمی مردم همراز تو

چون بگرید ابر پاییزی در این ماتم سرا .................. بشنوم با هوش جان، از ناودان آواز تو

ساز و آواز تربسازان نبُگشاید دلم .................. خوش بُود آواز روح افزای چنگ و ساز تو

موسِقی جازشان باشد چنان دیوانگان .................. ای خوشا بانگ سه گاه و دشتی و شهناز تو

نشنوم اشعار زیبا از زبان اَجنبی .................. نیست اینجا کس چو مردان سخن پرداز تو

درد من را نیست درمان در دیار اَجنبی .................. جز دَمِ عیسایی خورشید پر اعجاز تو

تا تو اندر سینه داری گنجهای پر بها .................. خصم خوشبختی تو هستند نفت و گاز تو


ناصر انقطاع

.Hafez.
09-09-2010, 14:40
ایران



امشب دلا دیوانه ام

دیوانه کاشانه ام

خسته از این نامردمی

با خوب و بد بیگانه ام

یا رب صبوری ده مرا

می گیرد از غربت دلم

باشد دعای صبحگاه

مرهم ببخشاید دلم

دردم غریبی بود و بس

مرهم فقط یک هم نفس

مرهم فقط خاک من است

خاک من ایران بود و بس

با دیو و دد بیگانه بود

آن آب و خاک نازنین

چون گوهری یکدانه بود

ای کاش ویران می شدم

با خاک یکسان می شدم

ای کاش در خاک وطن

از جان بی جان می شدم

خانه دگر آباد نیست

در بند و آزاد نیست

خانه فضایش جنگ و خون

ایران دگر ایران نیست

پس کو نژاد آریا

کو رستم و اسفندیار

یا رب جوانمردانمان

را پس چه کس داده به باد


زیبا شیرازی

.Hafez.
09-09-2010, 14:40
کار ایران با خداست


با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست ..................کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست .................. کار ایران با خداست

شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست ..................مملکت رفته ز دست

هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست .................. کار ایران با خداست

مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس ..................ناخدا عدل است و بس

کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست .................. کار ایران با خداست

پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه ..................خون جمعی بی‌گناه

ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست؟ .................. کار ایران با خداست

باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان .................. حضرت ستار خان

آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست ..................کار ایران با خداست

باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ .................. فر دادار بزرگ

آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست ..................کار ایران با خداست

باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید ..................نام حق گردد پدید

تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست ..................کار ایران با خداست

خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب ..................جز خراسان خراب

هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست .................. کار ایران با خداست

ملک الشعرای بهار

.Hafez.
09-09-2010, 14:45
ایران افتخار جهان است


دخترم تاریخ را تکرار کرد .................. قصه ی ساسانیان را باز گفت

تا به خاطر بسپرد آن قصه را .................. چون به پایان آمد، از آغاز گفت

بر زبانش همچو طوطی می گذشت .................. آن چه با او گفته بود استاد او

داستان اردشیر بابکان .................. قصه ی نوشیروان و داد او

قصه ای از آن شکوه و فر و کام .................. کز فروغش چشم گردون خیره شد

زان جلال ایزدی کز جلوه اش .................. مهر و مه در چشم دشمن تیره شد

تا بدانجا کز گذشت روزگار .................. داستان خسروان از یاد رفت

تا بدانجا کز نهیب تند باد .................. خوشه های زرنشان بر باد رفت

گفت دیدی دست خصم تیره رای .................. جلوه را از « نامه ی تنسر »گرفت؟

گفتم اما دفتر ما زیب و رنگ .................. از هزاران « تنسر » گرفت

گفت از پرویز جز افسانه ای .................. نیست باقی زان طلایی بوستان

گفتمش با سعدی شیرین سخن .................. رو به سوی بوستان با دوستان

گفت از چنگ نکیسا نغمه ای .................. از چه رو دیگر نمی آید به گوش؟

گفتمش با شعر حافظ نغمه ها .................. سر دهد در گوش پندارت سروش

گفت دیدی زیر تیغ دشمنان .................. رونق فرش بهارستان نماند

گفتمش اما ز جامی یاد کن .................. کز سخن گل در بهارستان فشاند

اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست .................. بر کلامش لرزه ی اندوه ریخت

تا نبینم در نگاهش یاس را .................. دیده اش از دیده ی من می گریخت

گفت دیدی با زبان پاک ما .................. کینه توزی های آن تازی چه کرد؟

گفتمش فردوسی پاکیزه رای .................. دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟

گفت دیدی پتک شوم روزگار .................. بارگاه تاجداران را شکست؟

گفتمش اما اشک خاقانی چون لعل .................. تاج شد بر تارک ایوان نشست

گفت در بنیان استغنای ما .................. آتشی فرهنگ سوز انگیختند

گفتم اما سالها بگذشت و باز .................. دست در دامان ما آویختند

لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد .................. زادگاه گوهرش دریای ماست

در جهان ماهی اگر تابنده شده .................. آفتابش بوعلی سینای ماست

زیستن در خون ما آمیزه بود .................. نیستی را روح ما هرگز ندید

ققنوسی گر سوخت از خاکسترش .................. ققنوسی پر شورتر آمد پدید

جسم ما کوهست کوهی استوار .................. کوه را اندیشه از کولاک نیست

روح ما دریاست دریایی عظیم .................. هیچ دریا را ز توفان باک نیست

آن همه سیلابهای خانه کن .................. سوی دریا آمد و آرام شد

هر که در سر پخت سودایی ز نام .................. پیش ما نام آوران گمنام شد

سیمین بهبهانی

.Hafez.
09-09-2010, 14:46
آريانا


چه بگویم از این نسل پر ماجرا

یاران زردشت و اهورامزدا

قوی مردان و پاک زنان آریا

که بلند کردند نام بزرگ حماسه سازان تاریخ را

مردانی چون کوروش و داریوش این آریانا

و مهرداد و ارشک و قوم ماد

و پارسیهایی کنار دریای پارس

که فرجام ساختند ایران ما

بزرگ مبارزانی پاک سیرت به دور از ریا

که بودشان طبق اوستا

یاری چون اهورامزدا

به پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک

داشتند اندیشه ای پر جسارت و روحی پر محتوا

نشانشان آفتاب بود و خورشید

و بودشان سیاستی آزاد نما

به آتش به سجده نه از شرک و دعا

بل به یاد روشنی بخش دنیا

با یاد اهورا

دی ماه آغاز سال و فصل میترا

و شب زنده داری در کنار آتش و شب یلدا

و امرداد فصلی برای مهر زادگان

نیایش بجا بود و عشق هم بجا

که فرهاد کوه کن قصه اش با شیرین

و کنار فرانک، آن بزرگ مرد، آبتین

و زادشان، فریدون بزرگ آریای پهلوان

دارند از این قصه هزاران نشان

و آرش

چو تیری درون می کرد در کمان

همه دلها می لرزید

در پیکر دشمنان

کنون ما مانده ایم باقی از این نسل بزرگ

در دنیا و حال که رسیده به ما

پیکر ایران از آن نسل محبوب آریا

چون می توانیم کرد زندگی؟

که بگوییم که هستیم ز نسل آریاناها

شاید به پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک

و هر روز و شب بودن در تلاش

با یاد اهورامزدا

آری باید ساخت این موطن آریا

میهنی که روزی نعره می زد از بزرگی در دنیا

و باید خواند که ما باقی مانده ایم از نسل آریا

و باز بنا سازیم تخت جمشیدهایی مستحکم تر

با دلهامان، پا برجا

آریانا

این نیست چیزی دور از حقیقت و یک رویا

بل با اتحادی آریا گونه می توان ساخت هزاران بنا

که ما هستیم از نسل آریا

.Hafez.
09-09-2010, 14:46
پریشانی ایران


ای دوست ببین بی سر و سامانی ایران .................. بدبختی ایران و پریشانی ایران

از قبر برون آی و ببین ذلت ما را .................. این ذلت ایرانی و ویرانی ایران

آوخ که لحد، جای تو شد تا به قیامت .................. رفتی و ندیدی تو پریشانی ایران

از وضع کنونی و ز بدبختی ملت .................. زین فقر و پریشانی و ویرانی ایران

گردیده جهان تیره و گشته ست دلم تنگ .................. گویی که شدم حبسی و زندانی ایران

بگرفته دلم سخت ز اوضاع کنونی .................. بیچارگی و محنت و حیرانی ایران

"عشقی" بود، ار نوحه گر امروز عجب نیست .................. خون می چکد از دیده ایرانی و ایران


میرزاده عشقی

.Hafez.
09-09-2010, 14:47
صفت ممالک بهشت نشان ایران


بهشت برين است ايران زمین .................. بسیطش سلیمان و شان را نگین

بهشت برین باد جان را وطن .................. مبادا نگین در کف اهرمن

بود تا بر افلاک، تابنده هور .................. ز بوم و برش چشم بد باد دور

کسی کو به بینش بود دیده ور .................. جهان را صدف داند، ایران گهر

زمین سرخوش از ابر نیسان اوست .................. گهر خاک ریگ بیابان اوست

دماغ خرد از هوایش ترست .................. نم چشمه ساران او کوثرست

مسیحای خاکش به تن جان دهد .................. ز هر خشت او نور ایمان دمد

نظر در تماشای آن بوم و بر .................. بود چشم یعقوب و روی پسر

خراشد دلی گر به ویرانه اش .................. کند دلدهی خاک مردانه اش

کهن قلعه هایش چو حصن فلک .................. کبوتر مثالان برجش ملک

سوادش بود دیده روزگار .................. یک از خانه زادان او نوبهار

گراز فخر بالد به کیهان، کمست .................. که اصطخر او تختگاه جمست

فریدون، یک ازخوشه چینان اوست .................. سلیمان هم از خوش نشینان اوست

بود لرزه درکشور روم و روس .................. ز روزی که می کوفت کاووس، کوس

کهین کاخش ایوان کیخسرویست .................. کمین طاق او غرفه کسرویست

دهد بیستونش ز فرهاد یاد .................. همان کار پرداز عشق اوستاد

بود غنچه لالایی در حساب .................. بدامان الوند او آفتاب

دهد جوی شیرین زشیرین نشان .................. شکر خیز خاکش بود اصفهان


حزین لاهیجی

.Hafez.
09-09-2010, 14:47
خلیج پیوسته فارس


ای خلیج آبی و پیوسته فارس
همرهت نام خوش و برجسته فارس

ای خلیج نیلی و نامی فارس
ای نشسته در کنار قوم پارس

جای تو والاترین حد و مکان
در دلو در جان ما ایرانیان

رونق احوال دنیا بوده ای
هرمزت تنگه گلوگاه جهان

وصله ی اصلی مرز و بوم ما
غبطه ای بر دشمنان شوم ما

ای خلیج نیلی و نامی فارس
چون زمرد می درخشد بر تو نام

تا که ایران هست و دنیا بر دوام
نام تو پاینده هست و مستدام


دکتر منوچهر سعادت نوری

.Hafez.
09-09-2010, 14:48
درد وطن



ز اظهار درد، درد مداوا نمی شود .................. شیرین دهان بگفتن حلوا نمی شود

درمان نما، نه درد که با پا زمین زدن .................. این بستری ز بستر خود پا نمی شود

می دانم ار که سر خط آزادگی ما .................. با خون نشد نگاشته، خوانا نمی شود

باید چنین نمود و چنان کرد چاره جست .................. لیکن چاره با من تنها نمی شود

تنها منم که گر نشود حکم قتل من .................. حاشا، چنین معاهده امضا نمی شود

گر سیل سیل خون ز در و دشت ملک هم .................. جاری شود معاهده اجرا نمی شود

مرگی که سر زده بدر خلق سر زند .................. من در بدر پی وی و پیدا نمی شود

ایرانی ار بسان اروپاییان نشد .................. ایران زمین بسان اروپا نمی شود

زحمت برای خود کش که خود بخود .................. اسباب راحت تو مهیا نمی شود

کم گو که کاوه کیست تو خود فکر خود نما .................. با نام مرده، مملکت احیا نمی شود

ضایع مساز رنج و دوای خود ای طبیب .................. دردیست درد ما که مداوا نمی شود

مرغی که آشیانه بگلشن گرفته است .................. او را دگر به بادیه مأوا نمی شود

جانا فراز دیده عشقی است جای تو .................. هر جا مرو، ترا همه جا، جا نمی شود

میرزاده عشقی

.Hafez.
09-09-2010, 14:48
عشق وطن


سیل آشوب روان گشت به کاشانه ما .................. سوخت از آتش بیدادگری خانه ما

آه از آن سود پرستان که ز بی انصافی .................. طلب گنج نمایند ز ویرانه ما

نارفیقان عوض مزد به ما زجر دهند .................. گرچه خم گشت ز بار رفقا شانه ما

دوست خون دل ما خورد به جای می ناب .................. در عوض زهر بلا ریخت به پیمانه ما

در ره عشق وطن از سر و جان خاسته ایم .................. تا در این ره چه کند همت مردانه ما

شرف خانه خود گر تو و من حفظ کنیم .................. نشود خانه بیگانه شرف خانه ما

قد علم کن به سرافرازی و مردی چون شیر .................. ور نه عشرتکده خرس شود لانه ما


رهی معیری

.Hafez.
09-09-2010, 14:52
ای ایران ای مرز پرگهر .................. ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان .................. پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم .................. جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون، شد پیشه‌ام .................. دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کی ارزشی دارد این جان ما .................. پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت در و گوهر است .................. خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم .................. برگو بی مهرِ تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به ‌پاست .................. نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون، شد پیشه‌ام .................. دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کی ارزشی دارد این جان ما .................. پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خرم بهشت من .................. روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم .................. جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گلم .................. مهر اگر برون رود تهی شود دلم

مهر تو چون، شد پیشه‌ام .................. دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما .................. پاینده باد خاک ایران ما

.Hafez.
09-09-2010, 14:52
ایران پرست باش


دست ارهد به پای گل و لاله مست باش .................. جامی بنوش و بی خبر از هرچه هست باش

بر فرق دوستان دو رو پشت پای زن .................. در جنگ دشمنان وطن چیره دست باش

فتح و شکست لازمه زندگی بود .................. ای مرد زندگی پی فتح و شکست باش

ترکی و پارسی، نکند فرق پیش ما .................. از هر کجا که زاده ای ایران پرست باش


رهی معیری

.Hafez.
09-09-2010, 14:53
خاک بی‌همتا


كجایی ای دیار دور ، ای گهواره‌ ی دیرین .................. كه از نو ، تن به آغوشت سپارم در دل شب‌ها

به لالای نسیمت كودک ‌آسا دیده بربندم .................. به فریاد خروست دیده بردارم ز كوكب‌ها

سپس، صبح تو را بینم كه از بطن سحر زاید .................. دیار دورِ من، ای خاک بی‌همتای یزدانی

خیالت در سر "زرتشت" و مهرت در دل "مانی" .................. تو را ویران نخواهد ساخت فرمان تبهكاران

تو را در خود نخواهد سوخت آتش های شیطانی .................. اگر من تلخ می گریم، چه غم زیرا تو می‌خندی

و گر من زود می میرم، چه غم زیرا تو میمانی، بمان .................. بمان تا دوست یا دشمن تو را همواره بستاید


نادر نادرپور

.Hafez.
09-09-2010, 14:53
تقدیم به روان پاک ستارخان


فریاد خشم مردم تبریز قهرمان .................. چون بانگ رعد در دل افلاک می شکست

و زهر غریو غرش رگبار سرب داغ .................. جان دلاوری به دل خاک می نشست

می بست دلمه بر تن تب دار رزمگاه .................. خون های زخم پیکر از دست رفتگان

دود سیاه آتش و باروت می دوید .................. در چشمهای خسته سنگر گرفتگان

میدان شهر کهنه چو خورشید شامگاه .................. می شست تشنه کام به خون دست و روی خویش

تا رنگ خشم گیرد و تازد به سوی خصم .................. همپای رزم مردم پیکار جوی خویش

هر کوچه می سرود سرود بزرگ را .................. هر گوشه بود سنگر آزاد مردمان

تا پیش تاخت سوی شتربان (1) ننگ خیز .................. ستارخان ز کوی امیرخیز (2) قهرمان

اردوی ارتجاع چو خس از نهیب سیل .................. دزدانه می گریخت به دامان چاله ها

فریاد می کشید خیابان (3) جنگجو .................. تبریز نیست جای تلاش زباله ها

فرمانده بزرگ صف ضد انقلاب .................. درمان کار را به دم گرم حیله دید

تا وا رهد ز حمله سخت مجاهدان .................. آهسته سوی سنگر ستارخان دوید

با لابه گفت حیف از این رزم بی دریغ .................. بیهوده جان خویش در این ره تلف کنی

آشوب چیست؟ پول و حکومت نثار توست .................. گر ترک این گروه بد ناخلف کنی

سردار با شهامت آزادگان کورد .................. خندید و گفت آنچه تو پنداشتی خطاست

من مرد کارزارم و دانم در این نبرد .................. با دشمنان ما آشتی خطاست

بگذار با گلوله بیگانه جان دهم .................. در راه فتح ملت رزم آزمای خویش

آنگاه همچو سیل خروشید و بانگ زد .................. در راه رستخیز عزیزان من به پیش


پی نوشت: 1) مرکز تجمع نیروی استبداد - 2) سنگر ستارخان - 3) سنگر باقرخان

محمود پاینده

.Hafez.
09-09-2010, 14:54
ميهن ما و فرهنگ ما


ما درخت مهربانی کاشتيم .................. کينه را از سينه ها برداشتيم

بر فراز کوچه های شهر خويش .................. پرچم پندار پاک افراشتيم

دانش شهريگری را از کهن .................. ما برای ديگران بگذاشتيم

گنج گيتی هر کجا آمد بدست .................. ما نه بهر خويشتن انباشتيم

تا نميرد ميهن و فرهنگ ما .................. ديده ی جان را بر او بگماشتيم

هم بهمراه اهورا در نبرد .................. اهرمن را ما بهيچ انگاشتيم

ريشه نيک است در کردار ما .................. نيک گفتيم نيک هم پنداشتيم

ما بمانيم و بماند پايدار .................. آنچه ما در دشت دلها کاشتيم


قراچه داغی

.Hafez.
09-09-2010, 14:54
ایران زمین


در این خاک زر خیز ایران زمین .................. نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و راد بود .................. کزان کشور آزاد و آباد بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود .................. گدائی در این بوم و بر ننگ بود

از آن روز دشمن به ما چیره گشت .................. که ما را روان و خرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد .................. که نان آورش مرد بیگانه شد

بسوزد در آتش گرت جان و تن .................. به از بندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگانی بندگیست .................. دو سد بار مردن به از زندگیست

.Hafez.
09-09-2010, 14:54
قبیله کتیبه ‌های کهن


من ایرانی‌ام
و از تبار غزل ‌های شکوهمند
سروهای سربلند
که در وسعت قافیه ‌ها قد کشیده‌اند
من از قبیله کتیبه ‌های کهن‌ام
و این تبار را
به هزار خون دل فردوسی
و دغدغه ‌های هزار رودکی
و در نگاه نقش‌ های منوچهری
و بر کجاوه رنج ‌های ناصرخسرو
و دخیل نیازهای مولوی
رازهای مولوی
از گزند باد و باران
و از تبرهای قوم‌کش زمانه
به سلامت گرفته‌ام
من این قبیله را
از هرچه نیرنگ
از هرچه نیزه
و از هرچه تفنگ‌ های وحشی
در پشت سپرهای مثنوی
در پناه سنگرهای دوبیتی
در کوچه ‌های تردید خیام
و در لابلای حریر چکامه ‌های عشق
و مثل‌های صائب و انوری
در قاب غزل‌های حافظ
به یادگار گرفته‌ام
من ایرانی‌ام
و از کوچه‌ های صمیمی کلمه
از جاده واژه ‌های خاقانی
و کوچه باغ‌ های لطیف نظامی
و از کنار حوض آبی سنایی
و دشت هجاهای فیروزه‌ای
هجاهای هفت شهر عطار
عبور کرده‌ام
و از انبوه درختستان درد
که در بهار غزل‌ های اندیشه روییده‌اند
صد قافله رندی
و هزار کجاوه ستایش و سروری
سهم من شده است
آهای مردمان زمانه!
دلتان هوای خرمی کرده است؟
سرزمین من
مخملستان دو بیتی‌های خیام
و دشت آوازهای گرم
قصیده‌های سبز
و ساحل خنک افسانه‌های نو!
با چشم‌های میشی هزار سعدی
و غمزه‌ های دلربای حافظ
و دامنه‌های مغازله عاشقی و خدا
قد بر افراشته است
نگاه کن!
دستانم پر از ستاره است
پر از قافیه‌های قد بلند
پر از نجواهای شهر آشوب
پر از لعل‌های سرخ رباعی
پر از کرشمه‌های رندانه
و چشمه‌های حکمت و اندرز
اینجا
طبیبان غزل سرا
غزل‌های شفابخش
با مرهم خزانه غیب
زیر درخت تنومند عشق
و جاری زلال حقیقت و حماسه
با تمنای دل ‌انگیز لسان‌ الغیب
خنکای پاسخ و التیام را
تعارفت می‌کنند.
من ایرانی‌ام
و از قبیله قنوت‌های آبی
و شکوه یک قصیده دماوند
صد غزل ، شاعران تازه
و صد دهان شعرهای تازه‌تر
و از تبار غزل‌های شکوهمند
سروهای سربلند
که در وسعت قافیه‌ها قد کشیده‌اند

وحید خلیلی اردلی

.Hafez.
09-09-2010, 14:55
بدخواه وطن


آن درد کدام است که درمان شدنی نیست .................. و آن لطمه کدام است که جبران شدنی نیست

بیمار وطن، این همه از درد چه نالد .................. دردی به جهان نیست که درمان شدنی نیست

آن را که بود در صدد تفرقه ما .................. بر گوی، که این جمع پریشان شدنی نیست

هر چند که امروز خوشی، جنس گران است .................. آن جنس گران چیست که ارزان شدنی نیست

کم گوی که آسان نشود مشکل ملت .................. آن مشکل مرگ است، که آسان شدنی نیست

بدخواه وطن، بهر تو دلسوز نگردد .................. زین گرگ بیندیش، که چوپان شدنی نیست


رهی معیری

.Hafez.
09-09-2010, 14:55
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم


اگر ایران بجز ویران سرا نیست .................. من این ویران سرا را دوست دارم

اگر تاریخ ما افسانه رنگ است .................. من این افسانه ها را دوست دارم

نوای نای ما گر جانگداز است .................. من این نای و نوا را دوست دارم

اگر آب و هوایش دلنشین نیست .................. من این آب و هوا را دوست دارم

بشوق خار صحراهای خشکش .................. من این فرسوده پا را دوست دارم

من این دلکش زمین را می پرستم .................. من این روشن سما را دوست دارم

اگر بر من ز ایرانی رود زور .................. من این زور آزما را دوست دارم

اگر آلوده دامانید اگر پاک .................. من ای مردم شما را دوست دارم


پژمان بختیاری

.Hafez.
09-09-2010, 15:05
جوان پارسی


یکی گیتی یکی یزدان پرستد .................. یکی پیدا یکی پنهان پرستد

یکی بودا و آن دیگر برهمن .................. دگر زان موسی چوپان پرستد

یکی از روی دستور اوستا .................. فروغ و خاور و رخشان پرستد

یکی ذات مسیح ناصری را .................. بسان حضرت سبحان پرستد

گروهی پیرو وخشور تازی .................. حدیث و سنت و قرآن پرستد

اگر پرسی ز کیش پورداوود .................. جوان پارسی ایران پرستد


ابراهیم پورداوود

.Hafez.
09-09-2010, 15:05
میهنم تو را می پرستم


داند خدا که بعد خدا می پرستمت .................. هان ای وطن مگو که چرا می پرستمت

ذرات هستیم ز تو بگرفته است جان .................. چون برتری ز جان همه جا می پرستمت

هر صبح دم باز کند آسمان درش .................. با سد هزار دست دعا می پرستمت

چون پای تا سر تو سزاوار حرمت است .................. با عضو عضو خود سر و پا می پرستمت

چون مرغ پر شکسته ای از آشیان جدا .................. اینک از آشیان جدا می پرستمت

از یاد رودهای کف آلود نعره زن .................. دیوانه ام به شور و صدا می پرستمت

از یاد آن فضای فروزان نور بار .................. در زیر آن گرفته فضا می پرستمت

از یاد آن چنار کهنسال سبز پوش .................. در پیش برگ برگ جدا می پرستمت

چون بوی گل بیاد توام می برد بباغ .................. با لرزش نسیم صبا می پرستمت

هرجا که مطربی کند از عشق نغمه سر .................. در پرده پرده ساز و نوا می پرستمت

بعد مکان اثر نکند در دیار عشق .................. ای دور از نظر به کجا می پرستمت

ثروتمدار شهر سزاوار ذکر نیست .................. از یاد کودکان گدا می پرستمت

از یاد رفتگان بخون غرق گشته ات .................. در خون و اشک کرده شنا می پرستمت

از یاد آنک بر لب شمشیر آبدار .................. سد بوسه داده روز دعا می پرستمت

از یاد سنگری که سرافراز مردمان .................. با خون خویش کرده بنا می پرستمت

گه با صریر خامه و گه با زبان دل .................. هم آشکار و هم خفا می پرستمت

.Hafez.
09-09-2010, 15:06
دشمنان ایران در کمین کشور اهورایی ما هستند


پیراهنت را پاره کردند .................. مرد و زنت آواره کردند

خاک تو را خونین نوشتند .................. آنها که ننگ این بهشتند

گنجینه هایت رفته تاراج .................. جان تو را صد زخمه آماج

فرهنگ تو رو به زوال است .................. امروز آسودن محال است

مرز تو بر مرد تو بستند .................. از هر طرف پشتت شکستند

صد بار جانت را دریدند .................. پیراهنت بر تن کشیدند

نام تو را بر نیزه کردند .................. نابودی ات انگیزه کردند

آزادگانت مرده در بند .................. آزادیت را حبس کردند

خون می زند فواره از چشم .................. در بند بند جان تو خشم

مام من ای مام قلندر .................. ای خوب تر از مهر مادر

خاک من ای خاک تکیده .................. ای جان به لبهایت رسیده

کشتند و آتش ها کشیدند .................. گیسوی نازت را بریدند

نوباوه گانت طعمه تیر .................. بر هرچه فرق آثار شمشیر

خاک من آه ای آریا پوش .................. یلدا و نوروزت فراموش؟

یک قطره مانده تا رهایی .................. ای قطره ی خونم کجایی؟


شمیم

.Hafez.
09-09-2010, 15:06
در ميان آتش و خون، اي وطن، من با توام
ور ببايد ترك جان وتن ،من با توام
گر بهارستان شوقي ور خزانستان حزن ،
مصلحت جويي نميايد زمن، من با توام
نيست غم گر روز شادي بهره ي رندان شود
خوان رنگين تو، در روز محن من با توام
نيست پرواي سر و زر در ره عشقت مرا
عاشقم تا پاي جان چون كوهكن ، من با توام
مرگ هم پيوند ما را نگسلد از هم كه باز
در دل گور و در آغوش كفن من با توام
ترك مادر كي تواند گفت فرزند شريف
اي گرامي مادر من، اي وطن ،من با توام

.Hafez.
09-09-2010, 15:06
نگهبان وطن


ای وطن خصم ترا سنگ به جام افتادست .................. تشت رسوایی این بوم ز بام افتادست

آتش کینه برافروز که در خانه ما .................. هر دغل پیشه در اندیشه خام افتادست

روز خون ریختن از خائن ملک است امروز .................. از چه شمشیر تو در بند نیام افتادست

ریشه خصم برافکن که زبون گشت و ضعیف .................. جان این گرگ برآور که به دام افتادست

سرِ بیگانه پرستان به کمند است بیا .................. تا ببینی که به دام تو کدام افتادست

خون ما خورد بداندیش و کسی آگه نیست .................. بس که نوباوه جَم در پی جام افتادست

یوسف ملک به زندان بلا مانده اسیر .................. بر رخ مهر سیه پرده شام افتادست

ای نگهبان وطن نوبت جانبازی توست .................. سر فداساز که هنگام سرافرازی تو افتادست


رهی معیری

.Hafez.
09-09-2010, 15:07
من به اين خاك وطن دلبندم
به رخ پاك وطن دلبندم
به همين روز كه اين دم دارم
سر تعظيم فرو مي‏آرم
در ضمير دل پرانوارم
دانه مهر و وفا مي‏كارم
نظر افكنده به هر فرزندم
به رخ پاك وطن دلبندم
اولين دفعه دلم چون بتپيد
خون نافم به همين خاك چكيد
چشمه عشقم از اين خاك، دميد
سرم از فخر به خورشيد رسيد
خواه من گريم و خواهي خندم
به همين خاك وطن، دلبندم

.Hafez.
09-09-2010, 15:08
وطن يعني همه آب و همه خاك
وطن يعني همه عشق و همه پاك

به گاه شيرخواري گاهواره
به روز و درد پيري ، عين چاره

وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان
به خون و خاك بستن عهد و پيمان

وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه
سرآغاز و سرانجام هميشه

وطن يعني محبت ، مهرباني
نثار هر كه داني و نداني

وطن يعني نگاه هموطن دوست
هر آنجايي كه داني هموطن اوست



وطن يعني قرار بيقراري
پرستاري ، كمك ، بيمارداري

وطن يعني هواي كوچه ي يار
در آن كو دل شكستن هاي بسيار

نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه
به كوچه آمدن با هر بهانه

وطن يعني غم همسايه خوردن
وطن يعني دل همسايه بردن



وطن يعني زلال چشمه ي پاك
وطن يعني درخت ريشه در خاك

ستيغ و صخره و دريا و هامون
ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون

دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان
هزار و قافلانكوه و پلنگان

وطن يعني بلنداي دماوند
شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند

وطن يعني شكوه اشترانكوه
به درياي گهر استاده نستوه

وطن يعني سهند صخره پيكر
ستيغ سينه در سنگ تمندر



وطن يعني وطن استان به استان
خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان

كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري
سپاهان ، هگمتانه ، بختياري

طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان
دو آذربايجان ، ايلام گيلان

اراك ، فارس ، خوزستان و تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجان

وطن يعني سراي ترك با پارس
وطن يعني خليج تا ابد فارس

بهشتي چشم را گسترده در پيش
ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش



وطن يعني همه سازندگي ها
رهايي از تمام بندگي ها

بريدن دست غير از گردن نفت
صلاي صبح ملي نفت

وطن يعني ز هر ايل و تباري
وطن را پاسباني ، پاسداري

وطن يعني دلير و. گرد با هم
وطن يعني بلوچ و كرد با هم



وطن يعني سواران و سواري
لر و كرد و يموت و بختياري

همه يك جان و يك دل بودن ما
به دامان وطن آسودن ما

وطن يعني دلي از عشق لبريز
گره باف ظريف فرش تبريز

وطن يعني هنر يعني سپاهان
حرير دستباف فرش كاشان

وطن يعني كتيبه در دل سنگ
تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ



وطن يعني همه نيك و بهنجار
چه پندار و چه گفتار و چه كردار

وطن يعني شب رحمت ، شب قدر
شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر

وطن يعني هم از دور و هم از دير
سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير

وطن يعني جلال مانده جاويد
ستون و سر ستون تخت جمشيد

هزاران نقش و خط مانده در ياد
صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد

نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ
سرود تيشه ي فرهاد در سنگ

سر و سرمايه هاي سرفرازي
ابوريحان و خوارزمي و رازي

به اوج علم و دانش رهنوردي
ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي

به بحر عشق و عرفان ناخدايي
عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي



وطن يعني به فرهنگ آشنايي
در لفظ دري را دهخدايي

وطن يعني جهاني در دل جام
وطن يعني رباعيات خيام

وطن يعني همه شيرين كلامي
عفاف عشق در شعر نظامي



وطن يعني نگاه مولوي سوز
حضور نور در شمس شب و روز

وطن يعني پيام پند سعدي
زبان پيوسته در پيوند سعدي

وطن يعني هوا و حال حافظ
شكوه باور اندر فال حافظ



وطن يعني تبيره ، دمدمه ، كوس
طلوع آفتاب شعر از طوس

وطن يعني شب شهنامه خواندن
سخن چون رستم از سهراب راندن

وطن يعني رهايي زآتش و خون
خورش كاوه و خشم فريدون

وطن يعني زبان حال سيمرغ
حديث يال زال و بال سيمرغ

وطن يعني اميد نا اميدان
خروش و ويله گرد آفرينان

وطن يعني لگام و زين و مهميز
سواران قران و رخش و شبديز



وطن يعني گرامي مرز تا مرز
وطن يعني حريم گيو و گودرز

وطن يعني دل و دستي در آتش
روان و تن ، كمان و تير آرش

وطن يعني شبح يعني شبيخون
وطن يعني جلال الدين و جيحون

وطن يعني به دشمن راه بستن
به اوج آريو برزن نشستن

وطن يعني دو دست از جان كشيدن
به تنگشتان و دشتستان رسيدن

زمين شستن ز استبداد و از كين
به خون گرم در گرمابه ي فين



وطن يعني اذان عشق گفتن
وطن يعني غبار از عشق رفتن

نماز خون به خونين شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن

سپاه جان به خوزستان كشيدن
شهادت را به جان ارزان خريدن



وطن يعني هدف يعني شهامت
وطن يعني شرف يعني شهادت

وطن يعني شهيد ، آزاده ، جانباز
شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز

وطن يعني شكوه سرفرازي
وطن يعني ز عالم بي نيازي

وطن يعني گذشته ، حال ، فردا
تمام سهم يك ملت ز دنيا



وطن يعني چه آباد و چه ويران
وطن يعني همين جا ، يعني ايران

.Hafez.
09-09-2010, 15:10
وطن


دل ایران ، دلبر ایران

عاشق بیمار ، ایران

خسته و بیمار ، ایران

مانده بی سردار ایران

بیا در خاک خود با هم بخوانیم

که غیر جغد دیگر کس نخوانده

صدای نغمه و سازی نمانده

وطن بی تو نمرده

وطن بی کس نمانده

وطن یک لحظه هم تنها نخفته

وطن از بی وفایی عزیزانش نگفته

بیا با ما بخوان آواز غربت

که ما در خاک خود غربت کشیدیم

بیا با هم بجنگیم

بیا با هم بمیریم

بیا با هم به دنبال دلیرانش بگردیم

کجایید پهلوانان ، شما اسفندیاران

رستم یل ، زال دستان

وطن از انتظار بی تاب گشته

ز نامردی نامردان ، وطن بیزار گشته

وطن مردم برای خاک پاکت

بگو شهنامه را از نو سرایند

در آن گویند که چون دیو از در آید

همه مردان به نامردی گرایند

ز هر سوی وطن بوی غم آید

گذشت چندین بهار و ننگش آید

وطن هر شب عزادار است و دلخون

وطن ای بی وطن کی این چنین بود

وطن مانند مشتی خاک گشته

ز خون عاشقان سیراب گشته

ستم دیده وطن ، داغدار گشته

ز هرچه لاله بود بیزار گشته

دل ایران ، دلبر ایران
دل ایران ، دلبر ایران
دل ایران ، دلبر ایران


زیبا شیرازی

.Hafez.
09-09-2010, 15:10
اگر ایران به جز ویران سرا نیست‏
من این ویران سرا را دوست دارم‏
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است‏
من این افسانه‏ها را دوست دارم‏
نواى ناى ما گر جانگذاز ست‏
من این ناى و نوا را دوست دارم‏
اگر آب و هوایش دلنشین نیست‏
من این آب و هوا را دوست دارم‏
به شوق خار صحراهاى خشكش‏
من این فرسوده پا را دوست دارم‏
من این دلكش زمین را مى‏پرستم‏
من این روشن سما را دوست دارم‏
اگر بر من ز ایرانى رود زور
من این زور آزما را دوست دارم‏
اگر آلوده دامانید اگر پاك‏
من اى مردم شما را دوست دارم‏

.Hafez.
09-09-2010, 15:12
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران - دل زمین باشد
دل ز تن - به بود یقین
میانگیز فتنه میافروز کین
خرابی میاور در ایران زمین
تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج
مکن ناسپاسی در آن مال و گنج

نظامی گنجوی

.Hafez.
09-09-2010, 15:12
عشق ایران


پی دانش و علم کوشش کنیم .................... جهان روشن از نور دانش کنیم

نکو سیرت و مهربانیم ما .................... هواخواه درماندگانیم ما

به بیچاره مردم، نکویی کنیم .................... ستمدیده را، چاره جویی کنیم

به پاکی، زگل ها رباییم گوی .................... که پاکیزه روییم و پاکیزه خوی

به آموزگاران خود بنده ایم .................... که آموزگاران آینده ایم

ز دانش چراغی است ما را به دست .................... فضیلت شناسیم و دانش پرست

به نیکی، که پیرایه گنجِ ماست .................... غم و رنج مردم، غم و رنج ماست

چو خورشید و مه تابناکیم ما .................... که فرزند این آب و خاکیم ما

وطن خواه و ایران پرستنده ایم .................... که با عشق ایران زمین زنده ایم


رهی معیری

.Hafez.
09-09-2010, 15:13
به یاد ایران باش


ای آنـکه رفتی از ایـران به یاد ایران باش .................... بـه یـاد کـشور دیـریــنه سـال سـاسـان باش

گــرت جــلای وطــن از در ضرورت بود .................... ممان هماره به غربت بـه سان مـهمان باش

خجستـه میهـــن مـــــــــا بُنگهِ اصالتهاست .................... اصیل وار، هـــــــوادارِ اصـل و بنیان باش

بــه هـر کجا که نشانی ز بــرتــری یــابـی .................... ز بـهر بــوم و بــر خــویش طالـــب آن باش

بــسی مپای، به هر باغ و هر چــمن گذری .................... بــیا و بـلـبل خـوشـگوی ایـن گلــستان باش

حـــریم حــــرمـت مــلـیت و اصــالــت را .................... ز دســـتبرد هـــوســکامــگــی نگــهبان باش

ز هر کجـا هنر و علم و حـکــمت انـــدوزی .................... بــیا و مــعرفـــت آموز ایـــن دبســتان باش

زمــهر هـموطنان هــیچگه مـــبُر پـــیونــد .................... دریــن زمــینه وفــادار عــهد و پیــمان باش

ســـتوده ســــنّـت و آیـــین بـــاســـتانـی را .................... عـزیـز دار و گــرایـنده از دل و جــان باش

ز دیــــربــــاز، نــیاکـانت اهــل دین بـودنـد .................... تو نیز مؤمن و مخلص به دین و ایمان باش

بــه زادگـــان خــــود آداب مــــیهنی آمـــوز .................... وگـــرنـه شــاهــد بـــیگانـگی در اینان باش

بـــکوش تــا به زبان دری ســخن گــوینــد .................... به جان مشوّقشان با دلــیل و بــرهــان باش

بــه‌ســوی میهــن خــود، فــکر بازگشتن را .................... به مغزشان چو نـشاندی ز کرده شـادان باش

مَـهِـِـل کــه صَـبغة فــرهنگ خارجی گیرند .................... دریــن مــجاهــده کـوشا به قدر امکان باش

بـه شعـر پـارسی و خط و نقش و موسیقی .................... عــلاقه در دلــشان بــشکفان و خـنـدان باش

بـه بی‌هــویـتی آخــــر مــــده گـــریبــان را .................... ازیــن مـــسیر حــقـارت کــشیده دامان باش

زشــعر نـــغـز دری هــر کـجا گلـی رویـید .................... بـه پــای آن گــل بــویا هـــزار دسـتان باش

زبــان پـــارسی از بــهـر مـاست گـنج مراد .................... بــه پــاسـداری آن ســـرفـــرازِ دوران باش

وظــیفه نــــیک شـنـاسـاندن است ایـران را .................... تـو شـهره پـورِ وظـیفت‌شـناس ایــران باش

بـــه دســتگــیری هــم مــیـهانـان حـاجـتمند .................... بــه هــر کجا که روی پای بند احـسان باش

دریـــغ بـــاد کـــه ایـــرانــی اجــنبی گــردد .................... تو بر کنار ازین ننگ، محض عـنوان باش

تهی‌شدن زاصالت ادیب ، عارضه‌ای ست .................... که ساری است، خدا را به فکر درمان باش


ادیب برومند

.Hafez.
09-09-2010, 15:13
دیلمان


زمين ديلمان جاييست محکم .................... بدو در لشکری از گيل و ديلم

به تاری شب ازيشان ناوک انداز .................... زند از دور مردم را به آواز

گروهی ناوک و زوبين سپارند .................... به زخمش جوشن و خفتان گذارند

بيندازند زوبين را گه تاب .................... چو اندازد کمان ور تير پرتاب

چو ديوانند گاه کوشش ايشان .................... جهان از دست ايشان باز ويران

سپر دارند پهناور گه جنگ .................... چو ديواری نگاريده به صد رنگ

ز بهر آن که مرد نام و ننگند .................... ز مردی سال و مه با هم به جنگند

از آدم تا به اکنون شاه بی مر .................... کجا بودند شاه هفت کشور

نه آن کشور به پيروزی گشادند .................... نه باژ خود به آن کشور نهادند

هنوز آن مرز دوشيزه بماندست .................... برو يک شاه کام دل نراندست


فخرالدین اسعد گرگانی

( دیلمان نام منطقه‌ای است در شمال ایران. )

.Hafez.
09-09-2010, 15:14
بچه ها این گربه ایران ماست


بچه ها این نقشه ی جغرافیاست

بچه ها این قسمت اسمش آسیاست

شکل یک گربه در اینجا آشناست

چشم این گربه به دنبال شماست

بچه ها این گربه ایران ماست ، ایران ماست

بچه ها این سرزمین نازنین، دشمن بسیار دارد در کمین

داغ دارد هم به دل هم بر جبین

بوده نامش از قدیم ایران زمین

یادگار پاک قوم آریاست

بچه ها ، بچه ها

از هر گروه و هر نژاد، دست اندر دست هم بایست داد

فارغ از هر زنده باد و مرده باد

سر به راه مملکت باید نهاد

ما و میهن عاشق صلح و صفاست

بچه ها این پرچم خیلی قشنگ

پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ

هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ

خار چشم دشمنان چشم تنگ

افتخار ما بدان بی انتهاست

بچه ها این خانه ی اجدادی است

گشته ویران تشنه ی آبادی است

خسته از شلاق استبدادی است

مرهم دردش کمی آزادی است

مرهم دردش کمی آزادی است

بچه ها این کار فردای شماست

بچه ها این کار فردای شماست


هادی خرسندی

.Hafez.
09-09-2010, 15:14
رستاخیز ملی


ز هجرت چو بگذشت ده سال و چار .................... بر ایرانیان تیره شد روزگار

بر آمد خروشان و آسیمه سر .................... یکی باد قیرینه از باختر

چو دوزخ گدازان و سوزنده دم .................... شد از تف او ، روی گیتی دژم

چو دیوی خروشنده و سهمگین .................... از آواش لغزنده پشت زمین

از این سان به گلزار ایران گذشت .................... گل و یاسمین را به هم در نوشت

ازو نرگس مست ، ساغر شکست .................... وزو سوسن ده زبان ، لب ببست

در این بوستان آتشی برفروخت .................... بر سرو و قد صنوبر بسوخت

دگرگونه شد رنگ و روی چمن .................... که شد چیره بر اورمزد ، اهریمن

به ایران زمین بر ، عرب چیره گشت .................... جهان بر به آزادگان تیره گشت

ز ساسانیان روی بر تافت بخت .................... در آمد ز پای آن همایون درخت

بر افتاد آیین شاهنشهی .................... خداوند شد بنده پیش رهی

نماند از بزرگی و مردی نشان .................... بپای اندر آمد سر سرکشان

پرستندگان گردن افراختند .................... به دیهیم شاهنشهان تاختند

بکاخ شهان آتش افروختند .................... جهانی ز نابخردی سوختند

فرومایه را چون بریزد هراس .................... شود در خداوند خود ناسپاس

بزیر سم اسب و پای عرب .................... مداین لگدکوب گشت ، ای عجب

به ایوان کسری عرب یافت راه .................... برهنه سپهبد برهنه سپاه

چو هیچ از تمدن نبدشان خبر .................... بنگذاشتند از تمدن اثر

ز بیداد آن مارخواران شوم .................... شد ایوان نوشیروان جای بوم

چو بر دادگاه این جفا راند چرخ .................... نگر تا ستم خانه را چیست برخ

همان ایزدی فرش گوهر نگار .................... که دیدی درو ، گاه دی ، نوبهار

بیغما ربودند و کردند پست .................... گرفتند از او هر یکی ، یک بدست

بعلم و ادب نیز کین توختند .................... همه نامه های کهن سوختند

همه رسم های کهن شد بباد .................... ز آیین شاهان نکردند یاد

نه تخت و تاج و نه زرینه کفش .................... نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش

ربودی همی این از آن ، آن از این .................... ز نفرین ندانست کس آفرین

نهانی بتر ز آشکارا شده .................... دل مردمان سنگ خارا شده

بداندیش گشته پدر بر پسر .................... پسر همچنان بر پدر چاره گر

دلیران و شیران ایران زمین .................... همه خوار گشتند و عزلت گزین



نصرالله فلسفی

.Hafez.
09-09-2010, 15:15
ایران زمین


تو ای پر گهر خاک ایران زمین .................... که والاتری از سپهر برین

هنر زنده از پرتو نام توست .................... جهان سرخوش از جرعه ی جام توست

بمان خرم ای خاک مینو سرشت .................... که در چشم ما خوشتری از بهشت

ترا از دل و جان پرستنده ایم .................... روان را به مهر تو آکنده ایم

مخور غم که آمد بهار امید .................... ز شام سیه زاد صبح سپید

به تدبیر سر حلقه ی راستان .................... شده ملک جم غیرت باستان

بر و بوم این ملک پاینده باد


رهی معیری

.Hafez.
09-09-2010, 15:15
ایران نگاه کن


ایران نگاه کن این جنگل است

که ناباورانه می روید

بعد از حریق های پیاپی

ایران نگاه کن

جنگل هنوز پر ز تپش ایستاده است

با گیسوانی درهم و رنگین

با دست های از جوانه و از گل

ایران نگاه کن نگاه کن نگاه

ایران نگاه کن دامان خاک جنگل

آنک هزار دانه شکفته

اینک هزار مشت فشرده

من عاشقانه رویش این نسل تازه را

در واژه واژه شعر و ترانه ام تصویر می کنم

من مرگ را به ترس

ترس را به خشم

خشم را به عشق سپردم

عشق را کنون با خود میان دریای جنگل بردم

من در کنار یاران

فریاد با هزاران

ایران نگاه کن ... ایران نگاه کن ... ایران نگاه کــن


منوچهر نامور

.Hafez.
09-09-2010, 15:15
زاده ایران بزرگم



کــرد و بلــوچ و مازنی و فـرزند زابلـم .................... مهـرش به دل سـرشته چو جان قنـد کابلـم

تاجیـک و ازبـک استم و خواهان گنجـه ام .................... از دوری نظنـز و ری و ســاوه رنجـه ام

دلــداده ای هـوای سمـرقنـد در ســرم .................... چشمـان به یاد لعـل بـدخشـان به هم بـرم

گیـلانیم به سبـزی و تبـریـزی ام بـه دل .................... شیـرازی ام به گـرمی و زرتشتـی ام به گل

بـر تـارک ارس که اران بسـت جـان بود .................... شـروان چـو بلـخ خـاک مـرا آسمان بود

قفقــازِ نـاز جـای تـوخالیسـت در بـرم .................... چگونه مهـرِ تو از دل بـرون بـرم آخر

آب خلیـج فـارس (http://www.persiangulfonline.org/)مـرا خون در رگ است .................... اَبـروی مام خاک وطـن رود اَتـرک است

کـوچنـده ای همیشـه لـر و بختیـاری ام .................... در آب های پاک وطـن گـرم و جـاری ام

مـن زاده وَجـب به وَجـب خـاک میهنـم .................... بـی میهنــم مبـاد دمـی دیـده بـرزنـم

.Hafez.
09-09-2010, 15:16
سرود شاهنشاهی ایران


شاهنشاه ما زنده بادا

پاید کشور به فرش جاودان

کز پهلوی شـد ملک ایران

صد ره بهتر زعهد باستان‏

از دشمنان بودی پریشان

در سایه اش آسوده ایران

ایرانیان پیوسته شادان

همواره یزدان

بود او را نگهبان


( سرود ملی ایران در دوران پهلوی )

.Hafez.
09-09-2010, 15:18
نخستین سرود ملی ایران


نام جاوید وطن .................... صبح امید وطن

جلوه کن در آسمان .................... همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من .................... شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان .................... همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم .................... که هم آواز تو منم

همه جان و تنم .................... وطنم وطنم وطنم

بشنو سوز سخنم .................... که نواگر این چمنم

همه جان و تنم .................... وطنم وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام و نشان .................... به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

ز صلابت ایران جوان

ز صلابت ایران کهن

ز صلابت ایران جوان


( نخستین سرود ملی ایران که در دوره قاجار بدست موسیو لومر ساخته شد )

.Hafez.
09-09-2010, 15:19
دوباره میسازمت وطن


دوباره میسازمت وطن

اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم

اگرچه با استخوان خویش

دوباره می گویم از تو گل

به میل نسل جوان تو

دوباره می شویم از تو خون

به سیل اشک روان خویش

اگرچه صد ساله مرده ام

به گور خود خواهم ایستاد

که بر درم قلب اهرمن

ز نعره آنچنان خویش

اگرچه پیرم ولی هنوز

مجال تعلیم اگر بود

جوانی آغاز میکنم

کنار نوباوگان خویش


سیمین بهبهانی

( اين سروده در سال 1360 توسط بانوی شعر ایران، خانم سیمین بهبهانی سروده شد )

.Hafez.
09-09-2010, 15:19
زرتـشـت


به ‌نام آنکه در شانش کتاب است .................... چــراغ راه دیـنــش آفتــاب اســت

مـــهیـــن دســتور دربــار خـدایـی .................... شــــــرف بخــش نـــژاد آریــــایـی

دو تا گــــردیده چـــرخ پیـر را پشت .................... پی پـــوزش بـه پیـش نام زرتشـت

بــه زیــر سـایـه نـامــش تــوانـــی .................... رسـید از نــو بـه دور باســتانــــی

ز هــاتف بشــنود هرکس پیامش .................... چو عـارف جان کند قربـان نامــش

شـفق چون سر زند هر بامـدادش .................... پی تـــعظیم خـور، شــادم بیـادش

چو من‌ گر ‌دوست‌داری ‌کشور‌ خویش .................... ستایــش بایــدت پیـغمبر خویــش

بــه ایمــــانی ره بیــگانــه جویــی .................... رها کن، تا بــه کی بــی آبـــرویی

به قرن بیـست گـــــر در بنــد آیی .................... همان به، دیـن بـــهدینان گـــرایی

ب ه‌چشم عقل، آن‌دین ‌را فروغ‌ است .................... که خود بنیـان کن دیـو دورغ است

چون دین کردارش و گـفتـار و پندار .................... نـکو شـد بـهـتر از یـک دیــن پــندار

در آتشـــکده دل بر تــــو بــاز است .................... درآ کاین خانه سـوز و گــداز اسـت

هر آن دل کـه نباشـد شعـلـه ‌افروز .................... به حال ملک و ملت نیست دلـسوز

در این آتــش اگـــر مامــن گزیــنـی .................... گلستـان چـون خلیل، ایران ببینی

در این ‌کشور چو ‌شد ‌این ‌شعله‌ خاموش .................... فتـــادی دیگ مــلیت هـم از جوش

تو را این آتش اسباب نجــات است .................... در این آتش، نهان آب حیـات است

چنان یکسـر سراپای مرا سـوخـت .................... که باید ســـوختن را از مـن آموخت

اگرچه از من به ‌جز‌ خاکستری‌ نیست .................... برای گــرمی یک قرن کافی اسـت

چو انــدر خاک خــفتم زود یــا دیـــر .................... توانی‌‌جست از‌ آن‌خاکستـر، اکسیر

بـه دنیـا بس همــین یک افتـــخـارم .................... کــه یـــک ایــــرانـــــی والا تبـ‌‌ـــــارم

به خون دل نیم زین زیسـت، شادم .................... که زردشتـــی بـــود خــون و نـژادم

در دل باز چــــون گـــوش تـــو و راه .................... بــــود مســـدود، بـاید قصـه کـوتــاه

کنونت نیـست چون گوش شـنفتن .................... مـرا هـــم گفتـــه‌هـا بـایـد نـهفــتن

بسی اســـرار در دل مانده مسـتور .................... کـــه بـی تـردید بـایســتی بـرم گور


عارف قزوینی

.Hafez.
09-09-2010, 15:19
مزدیسنا



ای خاکیــــان‌، ای خاکیـــــان از دیــو نایــد جز زیـــان .................... زینــــهار ز آسیـب بدان وز آز و خشــم ســهمگیــــن

زین پیشــوایان و سران، زیـن بـد‌دلان زیــن گـمرهـان .................... شد تیـــره روز مــردمان، هــم از مهــین و از کــهیـن

خــوی بدت اهریمن است، زو انده و زو شیون است .................... هشدارکویت دشمن‌است، بنشسته ایدون در کمین

کـردار بــد در ایـــن ســـرا، آن‌جـــا کـنــــد دوزخ بپــــا .................... وز کــــرده‌ات یابـــی ســزا، آیـــی دچــار رنــج و کین

هـی هی بپـــرهیز از دروغ، مپــــذیـر از آن بنــد و یـوغ .................... تا بر دلــت آیــد فــــــروغ، روشـــن کـند راه پسیــــن

گــــر ســـر زنـــد از تو گــــــنه، روزت شـــود تار و تبه .................... آن‌گـــه نــــدانی ره ز چــــه، افتــی زبون در پارگـــین

فرمانبری فرخندگی است ، درمان درد زندگی است .................... خیره‌ســری شرمندگی است، بی‌دیـن کوته آستین

بپــــذیر دین از بخـــردی، این دیـــــن پـــــاک ایــــ‌ـزدی .................... تا چیره گــــردی بر بــــدی، با رستــگاری همنشیـن

پندار نیکــــو توختـــــن، گــــــفتار خــــوش آمـــوختن .................... کـــــردار به انــــدوختن، ایـــن اســـت فرمـان مهـین

زین خاکـــدان تا گـــر زمان، وز مـــردمــان تا ایـــزدان .................... جـــز راستــی راهــی مـدان، آن راه فــردوس بریــن

پرهیــــزگار و پارســـا، مـــــردی شــــوی ایـزد نمــــا .................... سر بر کشی، گردی رسا، بــرتـــر ز چــرخ هفتمیـن

ار زندگــــــانـی بایــــدت، ار کـــامـــرانـــی بــــایـــدت .................... ار شـــادمــانی بایدت، از کـشت شـــادان کن زمـین

ار میــهن آبادان کنی، کشت و چــمن خنـدان کنـی .................... ز آن اهــرمن گــریان کنی، گــردد جهانت فــــرودیـن

ای پور بـــوم باســـــتان، خشنــــود کــن فروردگـــان .................... بفروز آذر، نسـک خوان، زان پس بکـشت و کار هیـن


ابراهیم پورداوود

( این سروده را روانشاد استاد پورداوود در فروردین‌ماه سال 1316 با الهام از گاتاها سروده‌ است )

.Hafez.
09-09-2010, 15:20
وطـــن


شبی سرد کودکم نجوا چنین کرد

پدر جان ، پدر ای مهربان ای همدم من

در این تاریکی سرد

وطن چیست؟ وطن کیست؟

چه دردی است؟ چه مرگی است؟

وطن کدامین خفته است در خواب غفلت؟

غریب است یا آشنا؟

صمیمی است یا بی وفا؟

وطن را چه دردی است که خوابت را گرفته؟

نگاهت را صدایت را غمت را شادیت را

وطن پیراهن تنگیست به این تن؟

و یا آهنگ نامربوطی است در گوش؟

وطن را مادر هم هم میداند

وطن میتواند هم بازی من باشد

وطن چکمه میپوشد در این سردی؟

وطن ....

چه می گفتم وطن کیست؟ وطن چیست؟

وطن درد است یا مرگ

وطن خواب است یا بیدار

وطن آهی است اندر دل

و یا پیراهن تنگیست بر تن ما

و یا آهنگ نامربوطی

و یا....

چنین گفتم به دلبندم

بخواب ای کودکم من

وطن یعنی همین سادگی و راحتیت

وطن یعنی شکوه زندگیت

وطن یعنی تو و من مادرت

وطن یعنی تمام هست و نیستت

وطن یعنی غمت، دردت، تمام خنده هایت

وطن یعنی بهار شادی تو

وطن یعنی شعرهای کودکانه ات

نگفتم.....

وطن یعنی اوج غم و درد

وطن یعنی تهمت ، افترا

وطن یعنی گذشت روزگار بی گردش دل

وطن یعنی همان جا که تو را به جرم صاحبیش غریبه خواندن

وطن یعنی سینه پر غم

وطن یعنی نگفتن بس شنیدن

وطن یعنی شعر بی عنوان هیچکس

وطن یعنی خفه شو ، بتمرگ

باز گفتم...

وطن یعنی تمام هستی تو از این دنیای فانی

وطن هرگز نمی میرد در این دل

اگر هزاران راه را دور باشی از او

وطن یعنی نور چشمت

وطن هرگز نمی میرد در این دل

اگر هزاران بار تو را دشنام دادند در او

وطن یعنی مام میهن

وطن هرگز نمی میرد در این دل

اگر هزاران بار تو را برانند از او

وطن یعنی جفای زندگانی

وطن هرگز نمی میرد در این دل

اگر هزاران بار تو را غریبه خوانده باشند در او

وطن یعنی تمام هستی تو ز دار این دنیای فانی

وطن هرگز نمی میرد در این دل


ورنا بلوچ

.Hafez.
09-09-2010, 15:20
ای وطن


در روح و جان من می مانی ای وطن

به زیر پا فِتَدان دلی ، که بهر تو نلرزد

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن

که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد

ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران

ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان

ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تو راج خزان ، جور زمان

ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان

سبزی سر چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن

بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته

با تو هستم ، ای وطن

با تو هستم ، ای وطن

ای خورشید جاوید من

ای صدای گرم آبشاران

ای شب مهتاب کوهستان

تو چون بهاری ، بهار بی پاییز

ز عطرِ خاک تو گشته ام لبریز

به سینه ی من ، کلام جاویدی

به چشم من تو ، چو نور خورشیدی

آه ، ای وطن نام تو

همیشه بر لبم

با مهر تو ، ستاره

درخشد ، بر شبم

به دشت تشنه ، شکوه بارانی

سرود پاکی ، شعر بهارانی

غروب ما را ، پیام خورشیدی

طلوع بودن ، طلوع امیدی

تو ، سرود فصل سبز ما

بر لبم جاری چنان دریا


محمد نوری

.Hafez.
09-09-2010, 15:21
ای وطن من تو رو می خوام




تو و مردمون خوبت

جنگل سبز شمالت

ساحل داغ جنوبت

روی ماسه های دریا

تو غروبای قشنگ و

توی رقصای محلی

با گلای رقص و آواز

همه ی افسانه هایی

که تو ذهنم می درخشد

واسه من رستم دستان

هنوزم سوار رخش

عطر چایی

نون تازه

لبی که به خنده بازه

همه ی دنیا می دونن

ایرونی مهمون نوازه

ای وطن من تو رو می خوام

دیده بوسی ، سال تحویل

تنگ ماهی ، گپ حاجی

هم بازی های قدیمی

گپ زدن با اهل فامیل

توی اون بوهای کاه گل

همه ی کبوترا رو

عاشقای سرد ویران

کوچ بغض خاطراتو

گل سرخ و سبزه و برف

رنگ پرچم قشنگت

ای وطن من تو رو می خوام

تو و مردم یه رنگت

ای وطن من تو رو می خوام

.Hafez.
09-09-2010, 15:22
ای خطه ایران مهین


ای خطه ایران مهین

ای وطن من

ای گشته به مهر تو عجین

جان و تن من

دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست

ای باغ و گل و لاله و سرو و سمن من

تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن

هرگز نشود خالی از دل محن من ، محن من

دردا و دریغا که چنان گشتی بی من

کز بافته خویش نداری کفن من

امروز همی گویم با محنت بسیار

دردا ، دردا

دردا و دریغا وطن من ، وطن من

ای خطه ایران مهین

ای وطن من


ملک الشعرا بهار

.Hafez.
09-09-2010, 15:22
چشمای تو یعنی وطن


با شکوهی مثل آواز عشایر وقت کوچ .................... مثل رقصیدن مردای سفید پوش بلوچ

مثل نقش کاشی کاری روی طاق اجری .................... مثل ضربای دهل توی ترانه ی لری

تو قشنگی مثل برق سینه ریز نقره کوب .................... مثل لهجه زلال ماهی گیرای جنوب

قصه دف زن کرد یا سوار ترکمن .................... نمی زاری تن بدم به ننگ آواره شدن

هم خاک من هم خاطره چشمای تو یعنی وطن .................... از عطر تو شروع شدن مرزای سرزمین من

بی دریغی مثل جنگلهای تن سبز شمال .................... مثل چشمه ای که جا می شه تو کوزه سفال

رو سر انگشت تو آن هلال ماه دشت لوت .................... منو بیرون می کشی از توی باتلاق سکوت

ساده ای درست مثل بومیای ساده کیش .................... مثل کوچه های یزد و خونه های کاگلیش

تو مثل جادوی ساز عاشقای آذری .................... نمی زاری تن بدم به غربت و دربدری

هم خاک من هم خاطره چشمای تو یعنی وطن .................... از عطر تو شروع شدن مرزای سرزمین من


یغما گلرویی

.Hafez.
09-09-2010, 15:25
میهن من ایران من


ای عشق بی پایان من میهن من ایران من

تو اولین ماوایم بودی قصه گاه لبهایم بودی

تا فروغ مهرت شد روشن چشمونم بر دنیای من

خاطرات تلخ و شیرین چون گیرد با یاد تو

روز و شبهای غربت پایان گیرد با یاد تو

چه بگویم با که بگویم من و سرایت جان به فدایت میهن من

به دوعالم هر چه بجویم برتر از آنی روح و روانی بر تن من

مرزت و مردت نازم کوه الوندت نازم

بر همه گنج پنهان آنچه داری در دامان

آه ای بهشت من ایران زیب سرنوشت من ایران

تکیه بر فخر جهانی زن با دلم شکافی بانی زن

ریشه داری در تار و پودم بعد از خدا تنها معبودم

هر کجا هستم با تو هستم هر کجا بودم با تو بودم


بامداد جویباری

.Hafez.
09-09-2010, 15:26
رنج بیهوده


خائنین ، اهل وطن را مایه دردسرند .................... جمله همچون خار گل باشند و خار بسترند

گوشها را در زمان حق شنیدن پنبه اند .................... چشم ها را در مقام راه دیدن نشترند

همچو رهزن ، هرکه را یابند دور از قافله .................... از تنش سر می برند ، از کیسه اش زر می برند

بی جهت بازیچه اغراض اینان گشته اند .................... ساده لوحانی که هم خوش بین و هم خوش باورند

تا که دفع شرشان از بهر ما مشکل شود .................... دشمنان ما عموما دوست با یکدیگرند

تا که هی گردد دل دزدان غارتگر قوی .................... این جماعت حامی هر دزد و هر غارتگر است

محو استقلال این کشور بود امری محال .................... دشمنان ما در این ره رنج بیخود می برند


رهی معیری

.Hafez.
09-09-2010, 15:26
وطـــن


پرچم تو به رنگ عشق

سبز و سفید و لاله گون

خاک تو آسمون واسه

ستاره های بی نشون

قامت سبز لاله ها نشون ایستادگی

توی نگاه مردمت طراوت زندگی

پاک و نجیب و بی ریا ، ای سرزمین آریا

خونه ی اجدادی ما ، خاک اهورایی ما

در امتحان عاشقی تو سرفراز و روشنی

عزیز هم خونه ی من تو افتخار میهنی

ای وطنم ، جون و تنم

چطور ازت دل بکنم

ایمان و عشق توی صدات ، نگاه تو پر از غرور

غروب جمعه های تو ، پر اشتیاق یک ظهور

نام آوران مرز و بوم ، عشق آفرینان وطن

پاینده باد نام شما ، پاینده باد ایران من


ترانه مکرم

.Hafez.
09-09-2010, 15:26
وطن


وطن پرنده ی پر در خون

وطن شکفته گل در خون

وطن فلات شهید و شهد

وطن پا تا به سر خون

وطن ترانه ی زندانی

وطن قصیده ی ویرانی

ستاره ها اعدامیان ظلمند

به خاک اگرچه می ریزند

سحر دوباره بر می خیزند

بخوان که دوباره بخواند این قبیله ی قربانی

گل سرود شکستن را

بگو که به خون بسراید

این عشیره ی زندانی

حرف آخر رستن را

با دژخیمان اگر شکنجه

اگر بند است و شلاق و خنجر

اگر مسلسل و انگشتر

با ما تبار تداعی

با ما غرور رهایی

بنام آهن و گندم

اینک ترانه ی آزادی

اینک سرودن مردم

امروز ما امروز فریاد

فردای ما روز بزرگ میعاد

بگو که دوباره بخوانم با تمامی یارانم

گل سرود شکستن را

بگو که می سرایم دوباره با دل و جانم

حرف آخر رستن را

بگو به ایران بگو به ایران


ايرج جنتی عطایی

.Hafez.
09-09-2010, 15:27
وطنم

من و تو مثل دو اقلیم

جدا در دو سوی کره سرگردانیم

من و تو مثل دو سیاره

دور گاهی پیدا و گاهی پنهانیم

من و تو فاصلمون خیلی زیاده وطنم

بین ما نامه رسون ابر و باده وطنم

ت وهمون کوه بلندی که اگه باد و طوفان بشه برجا می مونی

تو دلت مثل دل شیر می مونه

تو مثل پهنه دریا می مونی

تویی اون گوهر یکدونه من که دل آزرده ز دنیا شده ای

من تنها چه کنم تا نبینم که تو آنقدر تک و تنها شده ای

من و تو فاصلمون خیلی زیاده وطنم

بین ما نامه رسون ابر و باده وطنم


پرویز خطیبی

.Hafez.
09-09-2010, 15:28
وطن


از میان جمع یاران من چه تک افتاده ام

قطره ی اشکم که از چشم فلک افتاده ام

هرجا باشم مهر وطن باهامه

عشق وطن همیشه تو صدامه

درسته که اینجا بزرگ شدم من

اما خون ایرانی تو رگامه

وطن وطن زمزمه ی هر روز و هر شب من

نام وطن قشنگ ترین حرف روی لب من

برای من معنی زندگانی

تو خاک اجدادی خود بودنه

وگرنه مثل تک درخت صحرا

فنا شدن به جای آسودنه

اینو می دونم هرجای دنیا باشم

هنوز یه ایرانی عاشقم من

اصلیتم فراموشم نمی شه

به راه دلدادگی صادقم من

قالیچه ی حضرت سلیمان

منو ببر به آسمان ایران

از اون بالا نگاش کنم محبوبمو صداش کنم

طفلی دلو شادش کنم از قفس آزادش کنم

ایران ایران ایران


بابک رادمنش

naghdi
09-09-2010, 15:28
همه عالم تن است و ایران دل .................... نیست گوینده زین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد .................... دل ز تن به بود یقین



نظامی گنجوی

دل ز تن به بود يقين باشد

.Hafez.
09-09-2010, 15:28
با من از ایران بگو


یاور از ره رسیده با من از ایران بگو

از فلات غوطه در خون بسیاران بگو

باد شبگرد سخن چین ، پشت گوش پرده هاست

تا جهان آگه شود ، بی پرده از یاران بگو

شب سیاهی می زند بر خانه های سوکوار

از چراغ روشن اشک سیه پوشان بگو

پرسه ی یأس است در آواز این پیتارگان

از زمین ، از زندگی ، از عشق ، از ایمان بگو

سوختم ، آتش گرفتم از رفیق نارفیق

از غریبه ، آشنا ، یاران هم پیمان بگو

ضجه ی نام آواران زخمی به خاموشی نزد

از خروش نعره ی انبوه گمنامان بگو

قصه های قهرمانان قهر ویرانگر نداشت

از غم و خشم جهان ساز تهی دستان بگو

با زمستانی که می تازد به قتل عام باغ

از گل خشمی که می روید در این گلدان بگو


ایرج جنتی عطائی

.Hafez.
09-09-2010, 15:31
دل ز تن به بود يقين باشد
با تشکر از دوست گرامی:53:
تصحیح شد

.Hafez.
09-09-2010, 15:31
یاد وطن


هر گوشه ی جهان را

دیدم قدم نهادم

جز خاک پاک ایران

ما را وطن نباشد

آنجا که کوه هایش

سر بر فلک کشیده

در باغ های عشقش

جز یاسمن نباشد

مازندران سرسبز

هم چون بهشت موعود

حقّّا که در دیاری

هم چون چمن نباشد

مشهد که در خراسان

امید هر مسلمان

آنجا که میهمانش

با خویشتن نباشد

بر دل چه خوش نشیند

گرمای آن جنوبش

آنجا که جز محبّت

در انجمن نباشد

فریاد از غریبی

در خاک ناشناسان

در سرزمین محنت

کان جای من نباشد

این خاک گرچه زیباست

مملو ز ناز و نعمت

اما هر آنچه باشد

خاک وطن نباشد

در هر کجای دنیا

هستند زشت و زیبا

اما به جان بگویم

ایران من نباشد


خسرو نکونام

.Hafez.
09-09-2010, 15:32
مام وطن


کجا پناه برم

خانه ی همیشه ی من

کجا؟

که در تو حصارم ز باد می روید

کجا پناه برم

سرزمین تاریکم

کجا

که در تو کفن بر سراب من موید

مرا تو در غبار سیاهت بخواب می سپری

مرا تو با شراب سپیدت به آب می سپری

چگونه می شود این خانه را

گسست از خویش

که در منی و بیابان چو قطره ای در چشم

که با منی و عطشبانگ سبزه ها در گوش

کجا پناه برم

مادرم ، تولد من

پرده پوش تابوتم

که این ستاره به دامان شب

بزرگ شده است

کجا که نیست دگر چون تو

خویش و هم دشمن

باغ و هم ویران


صالح وحدت

.Hafez.
09-09-2010, 15:32
وطنم


وطنم زنده بمونی وطنم

وطنم تنها نمونی وطنم

کی میگه میشه فراموشت کرد؟

با غم و غصه هم آغوشت کرد

تا که خون در رگ ما جاری است

نام ایران به خدا باقی است

حرف ما بر لب ما صوت جمیع است

وطنم یار تو مولای علی

وطنم تاج بزرگون خراسونت هست

قالی کرمونو کاشی صفاهونت است

بوی گل توی نارنجستون شیرازت هست

تو دل ها خاطره ی رستم دستونت است

وطنم نام تو باقی می مونه

مثل کارون تو جاری می مونه


حسین سرفراز

naghdi
09-09-2010, 15:45
كاش اين تاپيك مهم مي شد

.Hafez.
09-09-2010, 15:47
ایران


صدای خسته ام را بشنو

ای ایران شکوای نای خسته ام را بشنو

ای ایران می خوانم آوازی میان زرد طوفان ها

همخوانی با رعد و برگ و باد و باران ها

آواز من هر چند ایرانم غم انگیز است

با این همه از عشق ، از عشق تو لبریز است

من از دماوند و سهندت قصه می گویم

ز کوه های سربلندت قصه می گویم

ز رودهایت ، اشک های غرق در خونت

ز خشم کرخه زاری های کاروانت

در ذهن من دیگه روانت بی سرسبز است

حتی کویرت نیز بی پاییز سرسبز است

دیگر چه باغ های چون بهشت تو

ای در خزان هم سبز بودن سرنوشت تو

اوجِ ستون های بلند تخت جمشیدت

از سربلندی ، سر رسانیده به خورشیدت

پروا مکن از این شکستنها که در فرجام

ایران من تو کامیابی دشمنت ناکام

می دانمت اما که جای ایستادن نیست

می دانمت جای ببردا افتادن نیست

ایران من ای یادگار یادگارانم

ای کوکب پیشانی تاریخ ایرانم

ایرانم ای سیلاب دریاگوی دریاجوی

از آنسوی تاریخ ره طی کرده تا این سو

جویی که از سرچشمه ی آیینه ات جاریست

خونی که از زخم عمیق سینه ات جاریست

می شوید از دل های ما هم زنگ غم ها را

همراه تو با خود به دریا می برد ما را

ایران من ای یادگار یادگارانم

ای کوکب پیشانی تاریخ

ایرانم

.Hafez.
09-09-2010, 15:48
وطن


خاک اجدادی من عشق مقدس، وطنم .................... با همین ترانه هام به قلب دشمن می زنم

آخه گرگای گرسنه تو کمین خاکتن .................... دستاشون تو حسرت یه ذره خاک پاکتن

تو کوچه پس کوچه هات همیشه ترس سایه بود .................... وطن استقامتت، تصنیف فریاد و سرود

سرزمین حافظ و سعدی و نیمایی وطن .................... میهن مقدس بوعلی سینایی وطن

تو برام فراتر از یه سرزمین و کشوری .................... تو دل تو جون گرفتم، تو برام یه مادری

عشق تو، تو خون مردمت وطن ریشه داره .................... به خلیج و خزرت قسم دلم دوست داره

وقتی اسم تو می یاد حس غرور تو سینمه .................... خاک زرخیزت واس تموم دردام مرهمه

تو رو از ما بگیرن می خوام که دنیا نباشه .................... دوس دارم که اوجِ پرچمت تو آسمون باشه

خاک اجدادی من عشق مقدس، وطنم .................... با همین ترانه هام به قلب دشمن میزنم


لیدا علیزاده

.Hafez.
09-09-2010, 15:49
ایران


خاک من فصل خزان است بهارانت کو ؟ .................... پونه و نسترن و لاله و ریحانت کو ؟

در پی لقمه نانی تو شدی کافر نان .................... آخر آن شور شرفناک مسلمانت کو ؟

همه جا بانگ سکوت است و تو هم خاموشی .................... جان من نعره ی ویرانگر ایمانت کو ؟

روزگاری همه در خوان تو مهمان بودند .................... بلبلان ، ماه رخان ، سفره احسانت کو ؟

راه تو راه سرافرازی و جانبازی بود .................... آخر آن قلب فداکار و غزل خوانت کو ؟

رنگ هر لاله ی تو بوی حبیبی دارد .................... خاک من بوی دل انگیز شهیدانت کو ؟

همه جا ظلم وستم سایه برانگیخته است .................... هم وطن لحظه ی آزادی ایرانت کو ؟


مهدی آذری

.Hafez.
09-09-2010, 15:49
بهر وطن


تو یک نوری ز خورشیدی

چرا از سایه می ترسی

گمان کردی که چون بیدی

چرا از باد می ترسی

نه آن رنگی

که بارانی بشوید جسم بی جانش

نه آن مرداب دلگیری

که گویا مرده فرجامش

نگو جانا که تنهایم

بیا از قطره دریا شو

نترس از حمله ی سرما

بیا یک سرو زیبا شو

بیا بشکن حصار تن

بیا فریادها سرکن

بیا برخیز و با خوابی

تمام دیده ها ترکن

ز خون پک تو ای گل

هزاران لاله می روید

وطن نام اهورا را

برون از خانه می گوید


مهدی فاضل

.Hafez.
09-09-2010, 15:49
یاد ایران


قلب من یادگار محبت شماست

چشم من با نگاه شما چه آشناست

دست من معدن مهربانی است و عشق

میخک نقره ای یادگار لحظه هاست

یاد ایران بخیر

خاک پر صلابتم

درد من بی کسی است خاک ایران که نیست

ذره ای بی ثمر در نهایتم

من اگر خسته ام خالی از سیاهیم

بر زبان بسته ام در دل رهاییم

قصه هایم پر از روزگار کودکی است

تشنه ی وصل و بیگانه با جداییم

با من ای هم وطن سخن مرا بگوی

درد دل هر سخن هدف مرا بجوی

حرف ما را ببر به سراسر جهان

ما که جان می دهیم به بهای آبرو

گر به من بنگری به ستاره می رسی

من همان میخکم که شکسته ام بسی

چون زمین مانده در حسرت نهال تو

دست من را بگیر رهسپار خانه شو

ٌصحبت من هنوز از زمان روشنی است

از زمانی که در ذهن خانه ماندنی است

ما در این رهگذر رهرو شبانه ایم

بی کس این جا به بر رهروان خانه ایم

.Hafez.
09-09-2010, 15:50
یاد ایران کی می رود از یاد


آن برف بسر نشسته البرز

آن دشت بزرگ شهر تهران

کی می رود از یاد

دریای شمال و ساحل سبز

بازار قدیم یزد و کرمان

تب دار تن کویر لوتش

خشکیده لب و ندیده باران

شب غرق جواهر از ستاره

صحرا همه گشته نور باران

رقص شب عید حاجی فیروز

در پای بساط می گساران

آن صلح و صفا میان مردم

آن مهر و وفا میان یاران

آن عشق مقدسی که فرهاد

زد تیشه بسر به کوهساران

فردوسی توس و رستم و زال

مردان دلیر و نامداران

گر مست و اگرچه هوش باشم

یک لحظه ز عمر نام ایران

کی می رود از یاد

کی می رود از یاد

.Hafez.
09-09-2010, 15:50
همه چشمها به ایرانه


تماشا کن نگاه آسمان را ............... رخ شبرنگ ماه و اختران را

به گرد شمع روی ماه میهن ............... ببین پروانه آتش و جان را

همه چشمها به ایرانه به مهد علم و عرفانه ............... به این خاکی که هر درش برام عزیزتر از جانه

شمال جنگل و دریا پر از دامنه زیبا ............... که رقصد جنگل از باد خوش دریا

جنوبش گرم و رویایی سراپایش تماشایی ............... به اون سو میزند فانوس دریایی

چه دلهایی که در غربت امید دیدن روی وطن داره ............... چه دلهایی که با حسرت نگاه آرزو سوی وطن داره

که با شادی بسازه کلبه ای از عشق برخاکش ............... غروب زندگی رو سر کنه آسوده در خاکش

تماشا کن نگاه آسمان را ............... رخ شبرنگ ماه و اختران را

به گرد شمع روی ماه میهن ............... ببین پروانه آتش و جان را

همه چشمها به ایرانه به مهد علم و عرفانه ............... به این خاکی که هر درش برام عزیزتر از جانه

.Hafez.
09-09-2010, 15:51
عشق ایران


بیا تا دلامونو خونه تکونی بکونی ............... کینه ها رو دور بریزیم مهربونی بکنیم

حیف از این تبارمون ز هم دیگه جدا بشیم ............... به دلای یک زبون بی هم زبونی بکنیم

آخه حرف اول و آخرمون این وطنه ............... عشق ایران مثل خونی توی رگهای منه

اوج معراج حقیقت به خدا شادی ماست ............... روز وحدت روز یاری روز آزادی ماست

دفتر گذشته ها پاره و سوزونده شده ............... هموطن کتاب ناخونده دیگه خونده شده

naghdi
09-09-2010, 15:51
بر بزرگان جمت اشکی نمیریزی ولی
در عزای تازیانت عیش عاشوراستی
بر ابومسلم نمیگریی که خنداندت ولی
در غم طفلان مسلم شیونت برپاستی
صد هزاران لاله از ایران زمین شد داغدار
تو هنوزت شیون از داغ دل لیلاستی
اینهمه سردار ملی غوطه زد در خاک و خون
باز چشمت اشک ریز اصغر و صغری ستی
گریه کن بر انقراض دولت ساسانیان
کاین مذلت ها همه برخاستی زآنجاستی
قرنها سعی تو در بیگاری بیگانه رفت
بر سرت بیگانه ز آنرو سرور و آقاستی

صادق سرمد

naghdi
09-09-2010, 15:53
شعري زيبا ازشفيعي كدكني درمورد گمشده اش

طفلي به نام شادي،ديريست گم شده
با چشمهاي روشن
با گيسوئي بلند به بالاي آرزو
هر كس ازو نشاني دارد
مارا كند خبر
اين هم نشان ما
يك سو خليج فارس
سوي دگر خزر

.Hafez.
09-09-2010, 15:53
زرتشت


آمد بهار ای نازنین، گیتی به کام خویش بین ............... بر گیر شادان ساتکین، بشنو سرود دلنشین

در فروردین جامی ز می، یاد آورد از فر کی ............... وز زرتهشت نیک پی، پیغمبر ایران زمین

مردی ز ما در باستان، برخاست از آذربایجان ............... از دوده اسپنتمان، وز خاندان آبتین

گفتا که من پیغمبرم، زرتشت والا گوهرم ............... فرخنده پیک داورم، وخشور دین راستین

دستور مینو بارگاه، آرم سوی گشتاسپ شاه ............... باشد مرا یار و پناه، آن مرد با تخت و نگین

رخشنده پندارم آمدم، زیبنده گفتار آمدم ............... فرخنده کردار آمدم، آری بود پیک این چنین

دادار من مزدا بود، یکتا و بی همتا بود ............... در روشنی پیدا بود، نه در دیو تارکی گزین

بپذیر دین ار بخردی، این دین پاک ایزدی ............... تا چیره گردی بر بدی، با رستگاری همنشین

پندار نیکو گفتن، گفتار نیک آموختن ............... کردار به اندوختن، این است فرمان مهین

زین خاندان تا گر سمان، وز مردمان تا ایزدان ............... جز راستی راهی مدان، آن راه فردوس برین


استاد ابراهیم پورداوود

naghdi
09-09-2010, 15:54
و...اينهم پاسخ ك - ط يابنده طفل گم شده


دارم نشان ازاو
ديرين سراي من
سرتا به سر غمين
چون روزگار من

دارم نشان ازاو
زيبا ستاره ايست
بر تارك جهان
ملك تبار من

شيرين زبان او
اين مرز پر گهر
دارد ترانه ها
خوش گلعذار من

هر چند آفتي
بي شرم و بي خرد
آلوده كرده است
اين خاك پاك من

از نو ترانه ها
از نو ستاره ها
پيمانه مي زند
در آسمان من

شادي چنان بهار
پس مي زند خزان
آئين ماندني ست
ايران سراي من

naghdi
09-09-2010, 15:55
و.. نشاني ديگر از گمشده




افسوس و صد دريغ , اين طفل بي پدر
سالهاست كه رفته است, با مادرش سفر

چهارده سده ست كه رفت, ناگاه در كما
عقلش ز سر برفت, انديشه شد زسر

در جنگ جهل وعلم, پيكار روز و شب
شد چيره زور, شد چيره مال و زر

چندي تاتار به تاخت, چندي مغول بتاز
چندي فرنگ و روس, چندي عرب به قهر

آيين ما و من, شد اشك و,بسر زدن
بر سينه وطن, خشكيده شد شجر

ابرهاي پر زآب, رفتند ز اين ديار
شبهاي من بماند, در حسرت شرر

ناداني من است, سرچشمه هاي غم
بايد كه گشت و گـشت, يابي ورا اثر

اينجاست طفل گمشده, بشنو صداي او
ايستاده است كنون, نالان به پشت در

شادي به همت است, محسن بخيزو كوش
طرحي ز نو بزن, خواهي ورا اگر

بيرون بياورش, از اين كما رفيق
با تاب شوروعشق, با دانش و هنر

محسن سليماني

.Hafez.
09-09-2010, 15:55
ایران


ایران ، صدای خسته‏ام را بشنو ای ایران ............... شکوای نای خسته‏ام را بشنو ای ایران

می‏خوانم آوازی میان ضرب توفان‏ها ............... می‏خوانمت با رعد و برق و باد و باران‏ها

آواز من هر چند ایرانم غم‏انگیز است ............... با این همه از عشق، از عشق تو لبریز است

من از «دماوند» و «سهند» ت قصه می‏گویم ............... از کوه‏های سر بلندت قصه می‏گویم

از رودهایت، اشک‏های غرقه در خونت ............... از خشم «کرخه»، از نزاری‏های کارونت

در ذهن من ریگ روانت نیز سرسبز است ............... حتا کویرت نیز بی ‏پاییز سرسبز است

دیگر چه جای باغ‏های چون بهشت تو ............... ای در خزان هم سبز بودن سر نوشت تو

اوج ستون‏های بلندت « تخت جمشید» ت ............... از سر بلندی سر رسانیده به خورشیدت

naghdi
09-09-2010, 15:56
بود سنگر بهترين مأواي من
آه جبهه كو برادرهاي من!
ما طواف جبهه را لايق شديم
طيبه الله هشت سال عاشق شديم
در تمام سالهاي عشق و جنگ
مهر در سجاده ي ما شد فشنگ
سنگر خوب و قشنگي داشتيم
روي دوش خود تفنگي داشتيم
جنگ ما را لايق خود كرده بود
جبهه ما را عاشق خود كرده بود
داشتيم اي دوست شبهاي خطر
سايه ي صاحب زمان را روي سر
نفرت از هر خودستايي داشتيم
خلق و خوي روستايي داشتيم
آسمان تكبير ما را دوست داشت
هر حسيني كربــــــــلا را دوست داشت
روزها در عشق پر پر مي زديــــــم
در دل شبها منور مي زديـــــــــم
بارها ديدم عروج سرخ يار
ذبح مرغ حق به دست تير پار
ميم زميدان عبورم مي كشيـــــــد
شيه ي اسبي به شورم مي كشيد
هر بسيجي جان نثار عشق بود
در شب حمله شكار عشق بود
گل دميد از خونشان در زمين كربلا
آهوان كوچك موسي الرضــــــــا(ع)
سرزمين نينوا يادش بخيــــــــر!
كربلاي جبهه ها يادش بخيــــر!
گريه هايم آه حسرت خورده اند
چكمه هايم خاك قربت خورده اند
ياد روزي كه بسيجي مي شديم
شمع شبهاي دو گيتي ميشديم
ياد آنروزي كه در خمپاره ها
جمع مي كرديم پاره پاره ها
هر بسيجي اقتدا بر شمع كرد
پاره هاي جان خود را جمع كرد!
تا ابد شــــام پريشاني مــــــا
داغ قربت روي پيشاني مــا

.Hafez.
09-09-2010, 15:56
کشور بی سرپرست


این ســـــرزمین کـــه خـــانه اجــدادی من است ............... واحســـرتــا کــه مکمن غــولان رهـــزن است

ایـــــران مـــا كــه گــلشن عیش و نشــــــاط بود ............... اکنون ز فقـر و ضعف و خرابی چو گلخن است

واحســــــرتـــا کــه کشور بی ســـرپـــــرست ما ............... پامـــال جـور و دستـخــوش کـــین دشمـــن است

از تیــــــــره روزگـــــــــاری ایــن ملت ضعیف ............... بـــنگر کــه چشــم دشمــن بدخواه، روشن است

بنگـــــر کــه از سحـــاب غم و فقــــــــر و انـزجار ............... ســیل فنـــا، روانــه بــه کــوی و بــــرزن است

ونــــــدر درون کلبــــــه تــــــاریک، چشــــم ما ............... در انــــــتظــار تــــــابش نــــوری ز روزن است

اینجـا ســـرای «کوروش» و «جمشید» و «کیقباد» ............... اینجا مکان «خسرو» و «شاپور» و «بهمن» است

ایــــنجـا مقــــام پــــــــیل تـنانی بســــــــان «گیو» ............... اینجـــــا کنــــام شیــــــردلانی چو «بیژن» است

اکــــــنـون ز ســـــــر بـه زیـــــری اولاد نـاخلف ............... ایـــن مـــام پـــیر، طوق عذابش به گردن است

از بــــــعد آبـیــــــــاری کـــشت نفـــــــاق و جهل ............... مار افتــــاده آتش حســــــرت بـه خــــرمن است

کـو شــــــاه «اردشیر» کــه گـــــــر تیـغ برکشد ............... آفــــــاق را ز قــدرت او لـــــــرزه بــــــرتن است

کـو «رســتم» آنکـــه گــــر ز لحـد ســــر بـرآورد ............... در جـــــان خـصم، ز آتش کین شعله افکن است

یــا رب تـــــرحــّمی کـه قلـــــوب فســــــرده را ............... دولــت ســـــــرای لــطف تو امــروز مأمن است

دریـاب پـــرورشگــه «زرتشت» را که سخت ............... آشــــفتــــه از چپـــــاول دیـــو و اهــریمـن است


ادیب برومند

گلخن = حمام خون

(این قصیده در دی ماه 1324 هنگامی که دموکرات نمایان آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری و با حمایت روس ها در تبریز حکومت محلی تشکیل داده بودند سروده شد و در چندین روزنامه انتشار یافت.)

.Hafez.
09-09-2010, 15:57
شکوفه های ایران


شکوفه های ایران چشم و چراغ مایین ............... ایران تازه میسازین قهرمان شمایین

اندیشه های تازه زندگی رو میسازه ............... به خاطر وجودتون ملتی سرفرازه

جوونای پاک ایران امید ما شمایین ............... نگین افتخارین و چقدر گرانبهایین

وحشتی از سیاهی نیست شما یه چلچراغین ...............خزون نمیشه زندگی شکوفه های باغین

شما مثل قبیله این یک رنگ و هم صدایین ............... کفر نمیگم تک تکتون پیامبر خدایین

naghdi
09-09-2010, 15:57
ايران

من عشق را به نام پاك تو، آغاز مي كنم
تنها در آسمان مهر تو، پرواز مي كنم

مي بوسمت، كه داغ تنت شور، زندگي ست
مي خوانمت ،كه شور تو، ماهور زندگي ست

جريان سرخ عشق و روان در رگ مني
در سينه ام نه دل، كه به جايش تو مي زني

من هر چه دارم از تو و دامان پاك توست
گنج گران زندگيم عطر خاك توست

اين خاك پاك ،هستي ما، افتخار ماست
نامش، چراغ روشن شبهاي تار ماست

ميراث جاودان نياكان آرش است
پاكيزه از قداست خورشيد و آتش است

عطر بهشت مي دهد اين مرز پر گهر
اين بر ترين تجلي سر چشمه هنر
****
اين خاك پاك ،هستي ما، افتخار ماست
نامش، چراغ روشن شبهاي تار ماست

حالا، دلش گرفته از اين روزهاي سرد
اين لحظه هاي پر از ترس،التهاب،درد

اصلا، دلش شكسته ازين بغض در گلو
اين شهر مرده بي شور و هاي و هو

از بوي مرگ و وحشت و بيداد خسته است
از زخم تازيانه جلاد خسته است

حالا كجاست ،غيرت آرش كه جان دهد
اين خاك را دوباره غرور ارمغان دهد؟

پس كو ؟ كجاست؟ حرمت خون سياوشان
بر جا ، چه مانده از درفش و دلاوردگرنشان؟

حالا، نجات و عزت تاريخ دست توست
باور بكن، شكست نياكان، شكست توست

دست تو امتداد تكاپوي آرش است
سوزنده از اراده تو هرم آتش است

بايد ازين خيال گران چشم وا كنيم
بايد به كاوه هاي زمان اقتدا كنيم

اين بهترين مجال براي حضور ماست
چشم خليج فارس به راه عبور ماست

آناهيتا تركمن

.Hafez.
09-09-2010, 15:57
این مام ایران زمین دار پاس


دریغا و دردا خدایا سپاس ............... تو این مام ایران زمین دار پاس

همه جمع گشته بسی کرکسان ............... ز جاهل ز الوات و از ناکسان

پر از مدعا و پر از قال و قیل ............... تو گویی فتاده ز خرطوم فیل

شده چرخ دولت و هم مرد لنگ ............... برفتست نیک ، آمده کار ننگ

نه کس دلخوش و عرصه گشتست تنگ ............... سگان کرده آزاد و یخ پاره سنگ

جوان و جوانمرد رفته ز یاد ............... همه عشق میهن بگشته ست باد

همه سفلگان تیغ آهیخته ............... به خود از فلز تسمه آویخته

خروشند و تازند و آرند یورش ............... همه این کنند بهر نان و خورش

جوان حب میهن ببرده ز یاد ............... رها کرده آنرا پرستد نژاد

به ترفند رخت وطن کرده تن ............... همه سر بکار فروش وطن

نه منطق سخنها همه سرسری ............... کشد زوزه گه گرگ خاکستری

به ظاهر براند زبان مادری ............... به باکو گراید نه به آذری

سخن در دهان سخت باکو پسند ............... شده آذری زان دژم هم نژند

بظاهر حذر دارد از کار دین ............... بترکی ثناگوی مزدور دین

همه مزدگیر و همه شخص زور ............... همه چشم دید وطن گشته کور

همه گشته مفتون و مسحور سحر ............... نه عشقی ز بهر وطن هم نه مهر

دریغا و دردا از این کار کرد ............... فروشند میهن به ترکان زرد

همه بد دلند و همه بدمنش ............... همه تند و جاهل و اهل تنش

کدورت بورزند با پارسی ............... نخواهند نیوشند سخن فارسی

کشیده ز ایرانمان نقشه چند ............... به ترکی باکو بدو واژه چند

یکی فارسستان ورا خواندی ............... دگر جزو میهن نیارایدی

اگر قصد داری دهی آگهیش ............... دهد ناسزا سر به آیین و کیش

خدایا امان ده ز جاهل و زور ............... از آن پیش میهن شود خاک گور


دارا پارسی

naghdi
09-09-2010, 15:58
چرا کشور ما شده زیر دست
چرا رشته ملک از هم گسست
چرا هر که آید زبیگانگان
پی قتل ایران ببندد میان
چرا جان ایرانیان شد عزیز
چرا بر ندارد کسی تیغ تیز
برانید دشمن ز ایران زمین
که دنیا بود حلقه، ایران نگین
چو از خاتمی این نگین کم شود
همه دیده ها پر زشبنم شود

.Hafez.
09-09-2010, 15:58
سرزمین عشق


ای آستان بانگ عشق

ای بانگ عشق ایران

ای صبح ساحل عشق ایران

نام آوران ماییم ایران

ای سرزمین عشق

ای وسعت دور

نام تو در دل من

همچون آیه ی نور

خاک تو سجده گاه عشق

کران تا کران جلوه ی یار

ای محراب دل

در تو نور دلدار

خاک تو از خون یاران

مهر تو در دلها

ای ایران ای مهد شیران

در دلت قصه ها داری ای ایران

خاکت از خون سرخ پاک یاران

مهرت در دلهای

عاقشقت ای وطن ای ایران

ایران وطنم ، روح و تنم

سر به ره تو دهمو دم نزنم

عهد کردم که به شکرانه ی خاکت

در آتش بسوزم جان دهم دی نکنم

ای سرزمین من


علی بحرینی

.Hafez.
09-09-2010, 15:59
ایران ای سرای امید


ایران ای سرای امید ............... بر بامت سپیده دمید

بنگر کزین ره پر خون ............... خورشیدی خجسته رسید

اگر چه دلها پر خون است ............... شکوه شادی افزون است

سپیده ما گلگون است وای گلگون است ............... که دست دشمن در خون است

ای ایران غمت مرساد ............... جاویدان شکوه تو باد

راه ما راه حق راه بهروزی است ............... اتحاد اتحاد رمز پیروزی است

صلح و آزادی جاودانه در همه جهان ............... خوش باد یادگار خون عاشقان

ای بهار تازه جاودان ............... در این چمن شکفته باد


سایه

naghdi
09-09-2010, 15:59
در ستايش كوروش بزرگ وپاسارگاد



درودی فرستم ز ژرفای جان
به پاسارگاد فلک آستان

به گهواره نیکی و داد و مهر
که در خاک آن ، مهر بنهفته چهر

بشد آن گرامی مکان ، پایتخت
به دوران کوروش ، شه نیک بخت

ز تخت جم آنجا قدیمی تر است
نمادی از ایران یزدان فر است

غنوده در آن کوروش نامدار
که نامش بود مایه افتخار

ابرمرد و آزاده ای راستین
بود لوح او ، فخر ایران زمین

چنان لوحه ای تا ابد سرمدی ست
نمایان گر فره ایزدی ست

نخستین پیام حقوق بشر
ز کوروش بود ، بخردی دادگر

به گیتی اگر شد کنون راهکار
به ایران شد اجرا در آن روزگار

بر آ ن جاودان هست چشم جهان
بود روح فرهنگ ایران در آن

نه آن جایگه مظهری سنگی است
نشانی ز میراث فرهنگی است

خطر گر کند رو به پاسارگاد
دریغا که ویران شود آن نماد

اثر های دیرینه از باستان
نهان است آن جا ز دیرین زمان

کهن مرودشت است در خاورش
بود دشت مرغاب هم در برش

کنارش بود تنگه ای دیرمان
که تنگ بلاغی بود نام آن

اگر سد سیوند بر پا شود
چه دردانه ها کز کف ما شود

کهن تنگه اش می رود زیر آب
اثر های نابش بگردد خراب

در یغا که گهواره افتخار
شود همچنان ارگ بم ، تار و مار

خدای جهان دار ، هرگز مباد
رود از کف آثار پاسارگاد

که بر جای ماندست زان روزگار
از آن روزگاران بود یادگار

مپندار ارج و بهایش کم است
که میراث فرهنگی عالم است

چو یونسکو آن را گرامی شمرد
هم آن را از آثار نامی شمرد

در ایران زمین تاکنون شش اثر
بود جزو میراث نوع بشر

یکی تخت جم ، دیگری شوش دان
سپس هست میدان نقش جهان

چهارم بود پهنه ارگ بم
که ناگه فرو رفت در کام غم

بود پنجمین جای پاسارگاد
ز دور زمانه گزندش مباد

ششم هست آذرگشسب عزیز
که آتشگهی بود در شهر شیز

از این هاست روح وطن پر توان
از این ها بود وامدارش جهان

همین هاست میراث ملی ما
نشان شکوه جبلی ما

نه تنهاست میراث ایرانیان
بود افتخاری برای جهان

اگر ارگ بم شد به یک دم به باد
مبادا چنان ارگ ، پاسارگاد

دریغا اگر آن نیا یادگار
شود محو از صفحه روزگار

چو ارگ از زمین لرزه ای شد پریش
در این جاست تخریب با دست خویش

بباید در این باره اندیشه کرد
خرد ورزی و مهر را پیشه کرد

بباید بیابیم راه نجات
که حفظش کند به ز آ ب حیات

چو آن جا نمادی حماسی بود
فرازی از ایران شناسی بود

مبادا ، مبادا ، مبادا ، مباد
غم انگیز و ویرانه ، پاسارگاد

.Hafez.
09-09-2010, 15:59
چه کنم عاشق ایرانم من


با تو روینده و رویانم من ............... بی تو سوزنده و سوزانم من

وه چه گمگشته سری دارم من ............... یوسف رفته ز کنعانم من

همچو فرزند جدا از مادر ............... در هوای تو پریشانم من

مگرم نیست بجز تحفه جان ............... شرمسار از همه یارانم من

گاه گاهی که تو غمناک شوی ............... گریه ابر بهارانم من

گریه ام دست خودم نیست از اوست ............... پس نپرسید چه گریانم من

دلکی دارم و انسانم من ............... چه کنم عاشق ایرانم من


علیرضا میبدی

.Hafez.
09-09-2010, 15:59
ای بلند سرفراز ایران من


ای بلند سرفراز ایران من ............... ای شکوه نام تو در جان و تن

خاک تو بوی بهاران می دهد ............... رودهایت در بیابان موج زن

چشمهایت قصه گوی باغ ها ............... کوهایت در دل طوفان رها

دشتهایت ارغوانی سبز سرخ ............... ای تو با راز شکفتن آشنا

روز بارانی که صحرا بشکفد ............... غنچه یادت به دنیا بشکفد

با نوای باد و باران ای وطن ............... مهر تو در سینه ما بشکفد

ای وطن ای خانه آلاله ها ............... ای تو با خون شهیدان آشنا

در دل تاریک و ظلمت خیز شب ............... نوری از توحید داری گوییا

چشم بد از آسمانت دور باد ............... دشمنت در تیرگی ها کور باد

تا جهان باقیست نامت ای وطن ............... هم صدا با نغمه های نور باد

ای بلند سرفراز ایران من ............... ای شکوه نام تو در جان و تن

.Hafez.
09-09-2010, 16:00
آریو برزن


کنون گویمت رویدادی دگر ............... ز تاریخ دیرین این بوم و بر

چو اسکندرآمد به ملک کیان ............... یکی گرد فرمانده قهرمان

به ایرانیان داد درس وطن ............... در این ره گذشت از سر و جان و تن

که فرزند نام آور میهن است ............... مر آن شیردل آریو برزن است

چو اسکندر آهنگ ایران نمود ............... همه آگهان را هراسان نمود

جهان گستری فکر و سودای او ............... جهانگیری اندیشه و رای او

چو موج شتابنده میراند پیش ............... بشد کار دارا به سختی پریش

سرانجام دارا در آمد ز پا ............... از این بار شد پشت ایران دو تا

بسی شهرها را سکندر گشود ............... به جز پارس چون راه دشوار بود

گذرگاه او تنگه ای بود تنگ ............... دو سویش همه صخره و کوه و سنگ

همه سنگها بود ره ناپذیر ............... همه صخره هایش کهنسال و پیر

در آن تنگه سردار ایران سپاه ............... بر اسکندر و لشکرش بست راه

چو کوهی سر افراشت بر آسمان ............... که تا ره بود بسته بر دشمنان

پس از روزها پایداری و جنگ ............... پس از هفته ها کارزار و درنگ

سکندر نیارست از آن ره گذشت ............... بکارش فرو ماند و درمانده گشت

سرانجام فکری سکندر نمود ............... پی چاره تدبیر دیگر نمود

بگفتا به سردار ایران سپاه ............... که بگذر ز پیکار و بگشای راه

ببخشم تو را بر همه مهتری ............... از این پس تو سردار اسکندری

ولی آریو برزن پاکدل ............... پی پاس این خاک و این آب و گل

به اسکندر از خشم پاسخ نداد ............... چو کوهی فراروی او ایستاد

سرانجام نابخرد گمرهی ............... به دشمن نشان داد دیگر رهی

چو اسکندر از تنگه آمد فراز ............... ز نو آریو برزن چاره ساز

گران پا تر از صخره های بلند ............... بپا ایستاد اندر آن تنگ بند

بدین گونه ره بر سکندر ببست ............... بر او آشکار و مسلم شکست

بدانست جز مرگ در پیش نیست ............... ورا تا عدم یک قدم بیش نیست

چو نزدیک شد لحظه واپسین ............... به میدان آورد گفت این چنین

((بدان ای سکندر پس از مرگ من ............... پس از ریزش آخرین برگ من

توانی گشایی در پارس را ............... نهی بر سرت افسر پارس را

به تخت جم و کاخ شاهنشهان ............... قدم چون نهی با دگر همرهان

مبادا شوی غره از خویشتن ............... که ایران بسی پرورد همچو من))

چو اسکندر این جانفشانی بدید ............... سرانگشت حیرت به دندان گزید

به آهستگی گفت با خویشتن ............... که اینست مفهوم عشق وطن

اگر چند آن آریا مرد گرد ............... پی پاس ایران زمین جان سپرد

ولی داد درسی به ایرانیان ............... که در راه ایران چه سهل است جان


توران بهرامی پور

.Hafez.
09-09-2010, 16:00
ایران


پیام، دوشم از پیر می فروش آورد

بنوش باده که یک ملتی به هوش آمد

برای فتح جوانان جنگجو ، جامی

زدیم باده و زدیم باده و فریاد نوش نوش آمد

زخاک پاک شهیدان راه آزادی

ببین که خون سیاوش چه سان به جوش آمد

کسی که رو به سفارت ، پی امیدی رفت

دهید مژده که لال و کر و خموش آمد

وطن فروشی ارث است این عجب نبود

چرا کز اول آدم وطن فروش آمد

صدای ناله ی عارف به گوش هرکه رسید

چو دف به سر زد و چو چنگ در خروش آمد

naghdi
09-09-2010, 16:00
از روزگار دور که دوران رازهاست
درهر زمان نشان ز نشیب و فرازهاست
گاهی فروغ و پرتوی از چاره سازهاست
گه نیز جای پای بهین پیشتاز هاست

آرش نژاده ایست دلاور از آن زمان
او داد آب و رنگ حماسی به تیرگان

گاه پگاه بود
روزی ز روزهای خوش تیر ماه بود
آغاز تیر روز
زیبا و خاطره انگیز و دلفروز
البرز پر صلابت و با فر و جاه بود
همراه با سپیده دمان فروغ مند
شد آشکار بر رخ خورشید نوش خند
ماندست از آن طلوع رهایی به یادها
فرمان مینوی اهورا به بادها
کای باد تند سیر
سبک تاز
تیز رو
زین کوه زی کرانه جیحون روانه شو
تا تیر جان آرش فرخ تبار را
بر ساقه تناور گردو بنی بلند
نزدیک مرو ، ساحل جیحون کنار رود
تا نیمروز ، گرم و دمان آوری فرود
آنگه سروش پیک اهورایی از سپهر
اینگونه داد مژده به ایرانیان ز مهر
کز تیر سرنوشت که نیروی جان در اوست
زنجیر و بندهای اسیری و بندگی
از دست و پای ملتی آزاده وا شود
آن شهرها که خصم از ایران زمین گرفت
بعد از فرود تیر ، ز توران جدا شود
اکنون برای رسیدن به این هدف
تیرافکنی است گُرد و کمانگیر و جان به کف
« آرش » همان دلیرترین پهلوان شهر
در راه جاودانی ایران فدا شود
جان حماسه پرور و شور آفرین او
با تیر سرنوشت به خاور رها شود
هان ، باد ، تیر آرشی از عشق و آتش است
فریاد دادخواهی گُردی کمانکش است
پاسش بدار چونکه در او جان آرش است

آن روزهای تار و غم انگیز و جان گداز
بخشی ز خاک اهورایی وطن
هنگام جنگ در کف دشمن فتاده بود
ایرن به سان مام ز فرزند مانده دور
دلشادی و توان خود از دست داده بود
زآن سوز ، درد و غمش را به خون نوشت
با خط سرخ بر ورق لاله گون نوشت

دوران جنگ بود
ایران دلش ز دوری فرزند تنگ بود
بهر وطن شکست ز بیگانه ننگ بود
چون مهد جم چراغ ره فرو هنگ بود
این سرزمین تحمل خواری نمی کند
در تنگنای حاثه زاری نمی کند
پیش ستمگر آینه داری نمی کند

از چند گاه پیش در آن روزگار تار
در راه سازشی که شود صلح بر قرار
افراسیاب بود و منوچهر شهریار
بستند عهدی آن دو به آیین و استوار
پیمان چنان بخواست که تیر افکنی دلیر
پرتاب سازد از تبرستان به شرق تیر
هرجا که تیر آمد و بر هر کجا نشست
آن جایگاه مرز و حریم دو کشور است

« آرش » کنار قله البرز سر بلند
با قامتی به هیات سرو فرازمند
در هاله ای ز نور سحرگاهی سپند
برپا ستاده بود
در چله کمان غرور آفرین خویش
تیر از پی رهایی میهن نهاده بود
با یاد و نام نامی دادار مهربان
سر برفراشت زمزمه خوان سوی آسمان
با نیروی خدایی و افزون ترین توان
تیر از کمان کشید
آن را نه از کمان که ز ژرفای جان کشید
تا تیر جان خویش به باد وزان سپرد
شد پاره پاره پیکر و افتاد و جان سپرد
جان عزیز را به ره آرمان سپرد

اکنون هزاره ها سپری شد از آن زمان
آرش حماسه ایست به تاریخ جاودان
ایران به پاست همچو مه و مهر و آسمان
بادا هزاره های دگر باز در جهان

.Hafez.
09-09-2010, 16:01
ايران
-----

ايران هميشه جاويد
سرزمين نور و دريا

تو خودت يه کوه نورى
توى گنجينه ى دنيا

پرچمت يه افتخاره
اون بالا تو اوج ابرها

هميشه با من مى مونه
اون سه رنگ ناب زيبا

ايران وطنم فقط تويى تو
هر جاى دنيا که باشم

عشق تو خون تو رگ هام
نمى خوام از تو جدا شم

وقتى که از اينجا دورم
بغض غربت را مى بارم

همه ى قشنگى هاتو
توى ذهنم مى سپارم

قصه ى فرهاد و شيرين
قصه ى عشق سياوش

اون ابرمردهاى عاشق
رستم و کاوه و آرش

ياد جنگل، ياد کوه ها
چهل ستون و تخت جمشيد

ساحل دريا کنار و
سرخى غروب خورشيد


(فهيمه ى رادمند)
‌‌

naghdi
09-09-2010, 16:02
آرش کمانگیر

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گرم رو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد در غوغا.
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

سیاوش کسرایی
شنبه 23 اسفند 1337

naghdi
09-09-2010, 16:04
چكامه اي براي كوروش بزرگ

در آفاق كورش چنان درگرفتي
كه آنرا چو خورشيد خاور گرفتي

ترا همرهي كرد فر خدايي
ز فر خدا سايه بر سر گرفتي

نسب بردي از مادي و پارسي
هم فر،از هر دو، آن آريا فر گرفتي

به آيين مزدا دل و جان سپردي
وز انگيزه‌اش راه داور گرفتي

اگر چند بودي به كيش اهورا
ولي پاس اديان ديگر گرفتي

به قوم يهود آنچنان مهر كردي
كز آن قوم نام پيمبر گرفتي

به تاريخ يادت چنان مانده نيكو
كه نام خوش دادگستر گرفتي

پي افكنده‌اي معبد قوم موسي
توانايي از چرخ اخضر گرفتي

همه سرفرازي و آزادگي را
چو آزاد سرو تناور گرفتي

به نيروي نيكي و پاكي و دانش
جهان كهن را سراسر گرفتي

مسخر نمودي دل مردمان را
به داد و دهش هفت كشور گرفتي

در آن دوره‌ي تار و آن شام ظلمت
ز درياي توفنده گوهر گرفتي

حقوق بشر را چنان پي نهادي
كه نوع بشر را برابر گرفتي

همه بندگان را به يك چشم ديدي
خرد را به هر كار ياور گرفتي

نكردي به كس بار، آيين خود را
جهان بيني از مهر و اختر گرفتي

ز گنجور تاريخ تا واپسين دم
به از گوهر و برتر از زر گرفتي

به كلك تواناي صدها مورخ
ستايش شدي زيب و زيور گرفتي

تو داد ستمديده‌ي بينوا را
به آزادگي از ستمگر گرفتي

به دل هاي تاريك و سرد و فسرده
چنان آذر ايزدي در گرفتي

پس از ماد و ليدي و آشور و بابل
فينقي و بخشي ز خاور گرفتي

ز يك سوي تا سند گشتت مسلم
وز آن سو، ز بسفر فراتر گرفتي

زيك سوي تا ساحل پارس راندي
ز يك سوي تا بحر احمر گرفتي

كهن خطه‌ي سارد را با سپاهي
نشسته بر اسب تكاور گرفتي

گشودي دژ محكم شهر بابل
ستم پيشگان را به تسخر گرفتي

چنان عرصه بر خود سران تنگ كردي
كه آرام فرعون و قيصر گرفتي

بشد خم بر آرامگاهت سكندر
بدانسان غرور سكندر گرفتي

خردمند شاها در آن روزگاران
جهان را چو مهر منور گرفتي

بود لوح تو آن چنان گيتي آرا
كز آن جاودان بر سر افسر گرفتي

پس از آنكه به گذشت عمرت به نيكي
به سوي بهشت خدا پر گرفتي

.Hafez.
09-09-2010, 16:04
حماسه ی ایران1


ای کـه از عشق تو دارم روح و تـن شــاد و جوان ............... ای گـــرامی کــشور ایـــران بــه قــربــان تو جان

شــور تــــو در ســر مـرا چون در کـُـمونِ تـن روان ............... عشق تــو در دل مـرا چـون در کمیـــن ســــر خیال

یــاد تو در سینــــه‌ام گسترده خوانی دلـستان ............... مهــر تـــو در خـــاطرم دُردانـه دانی سـر بـه مُهر

بر صفــایت بی‌سخن دلبسته بــاشم هر زمان ............... در هوایت بی‌گمـان آسـوده دارم هـــــر نفس

طرْف بستــانت اثرهـــا دارد از بــاغ جنان ............... بـــاغ و صحـرایـت نشــانهــا دارد از طرْف بهشت

در دل گنجت بسی دُردانـه‌هــا بـــاشد نـهان ............... در بن خـــاکت بسی گنجینه‌هــا بــاشد دفین

کـوههـایت اوج در اوجند چون هفت آسمان ............... رودهــایـت موج در مـوجند چـون نیلی پرند

بـا نوای آبشـارت تن تـوان یـابد ز جان ............... با سرود جـویبـارت جـان نـوا بخشد به تن

از نسیـم بوسـتانـت بــوی گــل گیـرد جهان ............... در سمـــاع دوستــانت زهـره ســان رقصد درخت

داده از خــوان کـرم آبــای مــا را آب و نان ............... چــاهســارت آبخیـز و کشتـزارت غــلـّـه ‌خیز

در یمین ‌و در یســـارت ‌هسـت‌ صحـرا بیـکران ............... در شمـــال و در جنوبت هست دریــا در کنار

آفتــابت در جنوب آرد چـه حـاصلهــا عیان ............... ابـرهـــــایت در شمـال آرد چه جنگلها پدید

شــــاهد لــطف شمــالت، خطـّـه ی مـازندران ............... حـــاسد حسن جـنوبــت روضه خلـــد برین

ز آسمــــان آیـد بهشتی میـوه‌هــایت ارمغان ............... از زمین ‌روید تنــاور شــاخه‌هـایت ‌ســاقه ‌خیز

از جمـــــال بــــا کمـــــال و از بهــــــار بـی‌خــزان ............... ایـزدت کــرد از دو نعمـت در زمــانه بـهـره ‌یاب

ویـــــن بهــــار بــی خزانت، فرِ والای کیان ............... آن جـمال بـــا کمــالت، شعر زیـبـای دری

زاده از بطن تـو اَنـد ای‌ نازنیـن مـــام مهان ............... «حافظ» و «عطـار» و «سعدی» این سه فـرزند مهین

وز نــیاکـــان زنــده کرد آیــــین و نــام و عزّوشان ............... این تو بودی کـز تو «فـردوسی» بدـین حشمت‌ بزاد

جلوه‌هـا دادی ‌بـدین کـــیش مــقدس بی‌گمان ............... تــا شــدی از دیـن اسـلام و تـشیــع بـهره‌مند

راز استقــلال خود را یـــــافـتی نـیـکو در آن ............... در مسـلمـــانی شـدی تـــا شیــعه آل«علی»

.Hafez.
09-09-2010, 16:05
حماسه ی ایران2


ای ‌بپـاسَـت ‌مـانده ‌چند از «پورِدستان» داستان ............... ای وطــن،ای خـــاک‌عـنـبـر بـیز ِایران‌عزیز

پرِّش از تــیرخدنگ و بــــُرّش از تـیغ و سنان ............... جُـست بــــهر دفـع‌ خـصمت «شـرزه شیر زابلی»

هـــــمچو «زرتـــــشت» پــــــیمبر آن اهـــورایی نشان ............... «اورمـــــزدت» داد بــس شــایـستـه فــرزند گـــزین

هــر یکـی خورشیــد عالمتاب عهـد بــاستان ............... «کــوروش» و «دارا» دو فــرزند برومند تـوانَد

وین دگـر از «مصر» تا «پنجاب» فرمــان رانده، هان ............... آن یکی از «پارس‌» تا «بلغـار» احسان کـرده، هـین

کشته دیدی هر زمـــان در خـاک و خون گشته تپان ............... بـهــر پـــاس چـــار دیـوارت هــزاران مـــرد و زن

در پـی دفـع عـــدو از دســتبــردِ خـاندان ............... کـوچه‌هـا، پـس‌ کوچه‌هــا، بن‌بسـت ها رنگـین بـه خـون

پهلوانـــان سترگـت شـرزه شــیـران ِژیـان ............... مـرزبـــانــان بزرگت، شـُهـره مردان دلـیر

هـــر یکی جـــان بــــــاخته در راه عشقـت رایگان ............... هــر یکـی تیـغ آختــه در پــاس مـرزت بـی‌هراس

از «بُنارس» بـوده مرزت تـا به اقصای «اران» ............... از «بخـــارا» بوده حــدت تـــا فــراسوی «یمن»

«کاوه» زادی تــا بـرافــرازد «درفش کـاویـان» سُلطه دادی تا براندازد «فـریدون» «بیوَراســـب»1

ســخت آنــســان کـو گـــرفت انگشـت حیـرت بـر دهان بر «سـکـنـدر» راه بستی ز «آریوبرزن» بـه جنگ

همچـو هــــاون بر نیـــاوردی از آن کــوبِــش فغان ............... حمله اقـــوام بدوی گـرچـه بـسـیــــــارت بکوفـت

تــــــازی و تـرک و مغـول از ایـل بگ تـــا ایـلخان ............... ســاخـتـیـشـان پـیروِ فــرهـنگ خـود پـیــروز وار

کـــــــر و فــــرّ ِملـتـت،هـمـــــواره آزادی ستـان ............... جــنـب و جـوش مـــردمـت، پـیوستــه آبــــادی فـروز

در صــنــــاعت، در تــجـــــارت، در زراعــــت پــــــر توان ............... در دبـیــری، در خـبـیـری، در دلــیــری، بــی‌هـمــــال

حـــامل ِبـــار گـرانشان، کاروان در کاروان ............... حـاصل سعی و عملشـان کــارگه در کـارگه

کــارگــاه ‌نقش تــو از «چین» فـرو بسته‌ دکان ............... دستگـاه فـرش تو آوازه افکنـده بـــه عـرش

خـــطِّ خطـــاطـــان تـو نــام‌آور از کلک و بنان ............... نــقـش نقــاشــان تـو زینتگـر کــــــاخ هنــر

کلک‌ گـــچ ‌پردازِ طـــاقت، بر مُقرّنس‌ زرنشان ............... نقـش‌ کاشیکــار فــردت، در مُعـرَّق دلنشـین

naghdi
09-09-2010, 16:05
شایسته درود

زاینده رود راست سرود و مرا درود
شایان آنکه جلوه دیدار دیده است
شایان میهمان گرانقدر اصفهان
کاین شهر با عنایت بسیار دیده است
شایان سروران که ایالات مملکت
زیشان مقام و موقع و مقدار دیده است
شایستۀ رجال گرامی اصفهان
در طی کنفرانس به گفتار دیده است
گویاست منطقی که به بیند سخن شناس
شامان آنکه چهره اسرار دیده است


آنرا سزد درود که در بارگاه طوس
با چشم دل تجلی دادار دیده است
در آستان شاه خراسان به پای بوس
جبریل را به جرگه زوار دیده است
در صدر بزم حکمت و عرفان و نظم و نثر
فردوسی و غزالی و عطار دیده است
در خدمت وطن چو ابومسلم دلیر
گاهی و گاه نادر افشار دیده است


آنرا سزد درود که سمنان و دامغان
با ساکنان اهل و نکوکار دیده است
تپه حصار و تاری و چل دختران در آن
جامع در این و تکیه ناسار دیده است
آنرا بسان پستۀ خندان نظر فریب
وین را طری چو شاخه گلنار دیده است


آنرا سزد درود که کانون راستان
مازندران چنانکه سزاوار دیده است
دریای نیلگون و درختان سبزپوش
درهم فشرده دست به هنجار دیده است
گهوارۀ شهان و مهان و شپهبدان
آنجا عدوی ملک به زنهار دیده است


آنرا سزد درود که گیلان و دیلمان
دلخواه تر ز ساحت گلزار دیده است
از بسکه شاخ سبز بهم داده است دست
رخسار مهر و ماه به دشوار دیده است
تا بشکنند سطوت عباسیان به قهر
پوران بویه بر سر پیکار دیده است


آنرا سزد درود که تبریز مردخیز
با مردم دلیر و فداکار دیده است
در حفظ آبروی وطن زان دلاوران
جان بازی و دلیری بسیار دیده است
در پیش روی سنگر خیل مجاهدان
رزمنده ای چو باقر و ستار دیده است


آنرا سزد ثنا که ارومیه را بعمق
از عهد زردهشت هشیوار دیده است
آثار شاهپور و سه گنبد به چشم هوش
چون افسری به تارک ادوار دیده است
گردان سرفراز ارومیه را مدام
در حفظ مرز با دل بیدار دیده است


آنرا سزد درود که در مرز و بوم کُرد
ایرانیان گرد و خرد یار دیده است
در راغ در سفته به انبوه بسته است
در باغ مشک سوده به خروار دیده است
گردان کرد را پی حفظ ثغور ملک
با تیغ تیز و توسن رهوار دیده است


آنرا سزد درود که استان غرب را
خوشتر ز روی لعبت فرخار دیده است
کرمانشهان دیار کریمان نامدار
او را بدیده چون زر معیار دیده است
بر کوه بیستون سند فر و افتخار
از داریوش آنهمه آثار دیده است


آنرا سزد ثنا که لرستان و پشتکوه
آباد و شاد و خرم و ستوار دیده است
شب اختران ثابت و سیّار چرخ را
در تیغه های کوه گرفتار دیده است
بسیار یادگار ز ایلام سر فراز
در زیر خاک و در دل کهسار دیده است


آنرا سزد درود که در شوش و شوشتر
نقشی گزین ز گردش اعصار دیده است
ساسانی و هخامنشی آنچه قرنها
بر جا نهاده اند بیکبار دیده است
برنجد خوز کرخه و کارون و رود دز
جنات عدن و تحتهاالانهار دیده است


آنرا سزد درود که در خاک پاک پارس
آثار داریوش و خشایار دیده است
خم کرده پیش دخمه کوروش سر نیاز
تاریخ پارس نقش بر احجار دیده است
جامع ز عمر و شاه چراغ از وزیر سعد
و ز خان زند مسجد و بازار دیده است
قول و غزل ز سعدی و حافظ شنیده است
بسیار طبع فاخر و ذخّار دیده است


آنرا سزد ثنا که ز موج خلیج فارس
بر خاک پارس بوسه به تکرار دیده است
در قشم چشم شوق بسوی وطن فراز
در کیش کیش مردم دیندار دیده است
بوشهر را و بندرعباس و لنگه را
چون ذیل جامه گوهر و دینار دیده است


آنرا سزد درود که با چشم احترام
کرمان مقام و موقف اخیار دیده است
مشتاق وار در دل ماهان مزار شاه
گنجی ز فیض و نعمت و انوار دیده است
کرمان و بم به زیر و بم حادثات دهر
در چنگ قهر خواجه قاجار دیده است


آنرا سزد درود که در مرز سیستان
مردی و پهلوانی و کردار دیده است
با آفرین ز سام نریمان سنان و گرز
و ز پور زال ترکش و سوفار دیده است
یعقوب لیث را به قیامی شکوهمند
الماس افتخار به دستار دیده است


آنرا سزد درود که دارالعباد یزد
با مردم عزیز و وفادار دیده است
این قصه را که بانی یزد است یزدگرد
کمتر کسی بدیده انکار دیده است
تیغ محمد بن مظفر برآخته است
گوئی لوای لشکر کفار دیده است


آنرا سزد درود که هر سوی اصفهان
دنیائی از بدایع آثار دیده است
صدها رواق و گنبد و گلدسته و منار
برتر ز طاق گنبد دوّار دیده است
در بزم اهل حال جمال و کمال را
در صدر با جریده اشعار دیده است


آنرا سزد درود که بر گرد شهرکرد
آباد قریه چون خط پرگار دیده است
داند که چیست لطف و صفای هوا و آب
هر کس که گندمان و شلمزار دیده است
از ایل بختیاری و خیل دلاوران
مشروطه را مجاهد و احرار دیده است


آنرا درود کاو همدان را به اعتبار
از دور ماد و عهد کیاکسار دیده است
گرد مزار طاهر عریان و بوعلی
چندین هزار زایر از اقطار دیده است
اول مقامه ای که بدیع الزمان نوشت
سرمشق کاتبان گهربار دیده است


آنرا سزد که به طهران پای تخت
خلقی عظیم در طلب و کار دیده است
صدها هزار پیر و جوان را به درس و بحث
در گونه گون معارف و افکار دیده است
در رشته تجارت و فرهنگ و اقتصاد
رشدی بلیغ و جالب انظار دیده است
از دست ساز مردم و مصنوع مملکت
درهر کران خزانه و انبار دیده است
ارباب حلّ و عقد به تدبیر و اهتمام
زیشان درخت سعی گرانبار دیده است

کیوان

naghdi
09-09-2010, 16:06
سربازان وطن

همه سرباز و به سربازی خود مفتخریم
وز پی حفظ وطن از سر جان میگذریم
گاه پیکار همه رستم دشمن شکنیم
روز هیجا همه مانندۀ شیران نریم
پا به هر جا بنهیم آتش دشمن سوزیم
رو به هر سو بکنیم آیت فتح و ظفریم
چونکه بازو بگشائیم و کمر راست کنیم
شیر را در صف پیکار زبون میشمریم
یک سر موی وطن را به جهان نفروشیم
لاف و پتیاره دشمن به پشیزی نخریم
روز پیکار ، خطر در نظر ما هیچ است
بلکه مائیم که در دیدۀ دشمن خطریم
پدرانمان همه از دودۀ گردان بودند
ما هم آن دوده گردان و یلان را پسریم
روز هیجا پدرانمان همه سر میدادند
ما هم از آنچه که در عهده بود می سپریم
ما همه روز خطر در بر جمعیّت خصم
آهنین بازوی افراخته یکدگریم
شصت قرن است که با قافله علم و هنر
گرنه خود قافله سالار ولی همسفریم
گرنه ایجاد تمدن همه از همت ماست
همه دانند در این مساله صاحب نظریم
گرچه ما حامی صلحیم ز اعصار قدیم
وندر این راه ز آشوبگری بر حذریم
لیک اگر میهن ما در خطر افتد روزی
آن زمان است که ما جمله ز جان میگذریم
پرده حرمت ما گر به تعرض گیرند
آن زمان است که ما صف شکن و پرده دریم
چون کسی بر رخ ما مینگرد از سر بغض
لاجرم از سر نفرت به رُخش مینگریم
خطری گر به سوی میهن ما روی آرد
از زن و مرد همه تیر بلا را سپریم
گر پی حفظ وطن دست به شمشیر بریم
بر سر دشمن دون حکم قضا و قدریم
در ره مجد و سرافرازی ایران کیوان
هر قدر بیش بکوشیم سرافزارتریم

کیوان

.Hafez.
09-09-2010, 16:07
حماسه ی ایران3


تـــا رِ‌سیم‌ آگیـن ‌لبــــاست ‌زخمه‌ زن ‌بــر پودِ ‌جان ............... چنـگ‌مـوسیقی‌ شناست‌ چنگزان‌ بر تــار ِتن

بشنو از مــا هور و دشتی تـــــا بیـات اصفهان ............... نغمه ی آوازه‌ خـوانت روحبخش و شــــورخیز

دسـتهــــا در دســت هــــــم بهــر تــوانــت پـشـتـبان ............... بـوده اند ایلات تــو کـــرد و لــر و تــرک و بــلوچ

شـیــــــردادی صــدهـــــزاران نرّه شیـــــر پهلـوان ............... ای گـرامی مام میهن ای کـه از پـسـتان مهر

جملـــه در هــنگـــــام جـنــبـش، پهـلـوانـی کـاردان ............... جمله در میدان کـوشش قهرمــانی سخت‌کـــــوش

«رستمـت» لشکــرشکــن در پهنه ی «هـامـاوران» ............... «بیژنت» هنگامه‌ جو درعـرصه ی «توران‌زمین»

خـســـروانـــت تیــرزن چون «آرش» زرّین کمـان ............... بــانـوانـت شیرزن چــون سیمتن «گـردآفـرید»

رزمِ مـــردانـــت ظفـــرمنـــد ازسپــــاه «اردوان» ............... بـزم عــرفـانـت فــــروزان ازچـراغ «مولـوی»

وان ‌مس،«سرچشمه‌ات»زایــاتـر از هــر بحـر و کـان ............... نـفت و گـازت بیکران چــون معــدن «زرِّسپید»

سدِّ«لِتیانت» حصین‌چــون حِصن«تهران»اُستوان ............... سدِّ «کارونت» متین چــون ‌«متن»اهواز استوار

هشــتــه زیر پـــای تـــو بـــر بـــــام رفعــت نردبـان ............... زیــن همـه بــالاتر اسـتعداد خـلقــت کـــــــز قــدیم

از زبــــان پـــــارسی کـی بـوده شیـریــن تر زبان؟ ............... گــرچـه در روی زمیــن بــاشد زبــان بسیـــار لیک

همچون آن نـــوشیـن شــراب گشته از کـوثـر روان ............... بس«اثر»ها گشتـه‌ از مجرای‌ایـن گـویـش بــرون

نـظم و نـثر از شـــــاعران و عالمـــان خـــوش بیـان ............... مــاندگار از این زبــان بـــــاشـد بـسی گفتــــار نغز

بـهـــرهـــربـیتش بر اوج قــــاف بگـرفــت آشـیـان ............... فی‌المثل«شهنــامه» را بنگــر کـه سیمــرغ سخن

بـهـــره زیـن آثــــــار بـــاشــــد بهـــر او حظی گـران ............... گــر بشـــر را بهــره‌ای از زنـدگـی بـــایـد گـــرفت

کـــآدمی را در تعــــالی بــــرکـشــد زی کهـکشــان ............... آفــــرین بــــادا بـر ایـن فــرهـنگ انســـان آفرین

نقـطه وصـل اسـت و وحــدت را بـود پرگـار سـان ............... ضامن هـمبستگی هـــامــان زبان پـارسی است

پـــاس داریمش به جــان چون خاک «آذربایجان» ............... ایـن زبـــــان آتشین جــانمــایه ی فرهنـگ مـــاست

یـــــــافتــه در زیــــــر دامــــــــانــش ز آفتهـــا امـان ............... لهـجـه‌هــــای بـومی از اطـــراف اطـفــال ویــنــد

تــــــا زمین گـــردد بــه گـِــــرد خســـرو سِّیارگان ............... تــا فـــروزد بر فلک خـورشید و تــابد مـــاهـتــاب

دشمنش نـــابود و بـــدخواهـش زغـــم نــاشـادمـان ............... در پنــــاه کـردگـــار ایـــران‌ زمین پـــــاینـده بـــاد

ازصمیم دل سرود این چامه را نیکو «ادیب» ............... تـا بماند همچون نـام نیـک «ایـران» جـاودان


سروده ی حماسه ایران از استاد ادیب برومند


1. بیوَرْاسب = لقب ضحّاک است یعنی دارنده هزار اسب

.Hafez.
09-09-2010, 16:07
خاک وطن من


تن سربی تو آیه باران ، تن برفی من فصل زمستان

بگو بگو ایران خاک وطن من

ای پیکر گلگون شده ی ما ای سروده افسون شده ما

بگو بگو ایران خاک وطن من

ای ولایت من ، تو حکایت من ، تو نهایت من ، می تا سر من در ساغر من

ای ولایت من ، غم تو غم من ، من و باور من ، به فدای تو گلباران تن من

چه خبر ز صبا کو زمزمه از هر یار و دیاری دارد

تو بگو به صبا بوی وطنم با گل سر و کاری دارد

تو اگر نگری ساحت ایران صد لاله به دامان دارد

گل لاله ما در باغ زمان زمزمه از باران دارد

naghdi
09-09-2010, 16:07
شعری به یاد جان باختگان راه مام میهن


تاریخ که بر باد رود رنج و سرورش
نازد به سزاوار به گردان غیورش

یک گرد که در معبد تاریخ فنا گشت
همپایه به میدان به هزار و به کرورش

جاوید شد آن گرد که جان بهر وطن باخت
پر فخر شد آن خلق که خسرو شده پورش

لرزید دل خصم که از چوبه‍ی اعدام
بشنید غریو سخن پر شر و شورش

بی مایه شد آن عربده‌اش نزد نهیبش
بی جلوه شد آن طنطنه‌اش نزد غرورش

او باره‍ی همت ز سر ابر جهانید
دشمن به وحل مانده همه بار و ستورش

او راه فنا رفت به چشمان گشاده
زد خنده به خصم وطن و باطن کورش

دیروز عدو سینه او خست به پولاد
امروز جهان گل بنهد بر سر گورش

در شهر شهیدان بود او خسرو جاوید
تابنده بر اطراف وطن منبع نورش

.Hafez.
09-09-2010, 16:08
اندوهخواری و امیدواری


کــــشور ایــــــران کــه بــود مهــــد دلیران ............... دیـــر زمـــانی ست گــــشته درهــم ویران

دون صــفتــــان فـــــرود پــــــایه گــرفتند ............... جــــــای بـــــرازنـــــده ی بـــلنــد ســـریران

مــــدت یـک قـــــرن بــــرگــذشتــــه ز ایام ............... کـــآمده مـقـــــرون به انـقیـــــاد شـــریران

جــهل و خـــــرافـات تــا کــه سلطـه گر آمد ............... مـــــردم کشــــور شـدنــد ســلطــــه پذیران

تــا کــه نهـــــــادند ســـــر بــه دامــن تسلیم ............... ذبـــــح وکیــــلان شـدنـد و صیــــد وزیران

فــــتنه ی روبـــه و شــــــــان مــفســده اندیش ............... شـــــعلـه ی جــــــَوّال زد بــه بــــیشه ی شیران

تـــــاصف جُهّــــــــال یافت قدرت و نیرو ............... رانـــده ز میـــــدان شـدنـد نـــخبه دبــــیران

گــــه شـــه و گـــــه قــائــدان ظـــالم و جبّار ............... مــــلت مــا را شـــــــمرده انــد اســــــیران

بـــــار اســــــــارت بــه دوش خـــلق نهادند ............... بــــــاج ستــانــان خــــورده مـــال فقیران

زورمَـــــــداران زدنـــــد کــــــوس مدیری ............... طـــرد شـــــریــران شدند پـــاک ضمیران

لــــــوطی میــــــدان شــدند عـارف و عامی ............... صــــاحب مـــــسند شـدنـد مـــعرکه گیران

بـــــگذرد ایــن روزگـــــــار و کــشــور دارا ............... ره بــــه ســـلامت بـــــرد بـــه فــرّ دلیران

خــــــــرم و پــــــاینده بــاد و زنده ی جاوید ............... کــــــشور چنـــــدین هـــــزار ساله ی ایران


ادیب برومند

naghdi
09-09-2010, 16:08
بهر وطن

تو یک نوری ز خورشیدی
چرا از سایه می ترسی
گمان کردی که چون بیدی؟
چرا از باد می ترسی
نه آن رنگی
که بارانی بشوید جسم بی جانش
نه آن مرداب دلگیری
که گویا مرده فرجامش
نگو جانا که تنهایم
بیا از قطره دریا شو
نترس از حمله ی سرما
بیا یک سرو زیبا شو
بیا بشکن حصار تن
بیا فریادها سرکن
بیا برخیز و با خوابی
تمام دیده ها ترکن
ز خون پاک تو ای گل
هزاران لاله می روید
وطن نام اهورا را
برون از خانه می گوید

مهدی فاضل

.Hafez.
09-09-2010, 16:09
بچه های ایرون


مثل گل می مونند بچه های ایرون ............... خوب و مهربونند بچه های ایرون

پر از شور و حالند اهل این دیارند ............... همیشه بهارند بچه های ایرون

بذار هر کسی بدونه فقط ایرونی میتونه ............... بره تا کهکشون ها با ستاره ها هم صدا بخونه

بهش گفتم خوب و گرمه نگاش رنگ آسمونه ............... بین اسم عاشقا توی قصه ها اسم من میمونه

دختر ایرونی پسر ایرونی ............... میباره از چشمات عشق آسمونی

گرم اون نگاهت دل بی گناهت ............... مهربون شرقی با من همزبونی


الهه شامی

.Hafez.
09-09-2010, 16:10
خاک خسته


نعره کن ای سرزمین جان سپردن نعره کن

نعره کن ای خاک خسته ، خاک مردن نعره کن

شب هق هق شب پرپر زدن چلچله هاست

از غزل گریه پرم

خانه ی غم غصه کجاست؟

این همه جوخه ، این همه دار ، این همه مرگ

این همه عاشق خفته در خون ، این همه زندان

این همه درد ، این همه اشک

نعره هایت کو خاک گلگون؟

خاک گل مردگی و قحطی و آفت زدگی

وطن تعزیه در مرگ و مصیبت زدگی

شب یاران ، شب زندان ، شب ویرانی ما

شب اعدام رفیقان گل و نور و صدا


ایرج جنتی عطایی

naghdi
09-09-2010, 16:10
پر پرواز



آفتابت که فروغ رخ زرتشت در آن گل کرده‌است،
آسمانت که ز خمخانه حافظ قدحی آورده‌است،
کوهسارت که بر آن، همت فردوسی، پر گسترده‌است،
بوستانت کز نسيم نفس سعدی، جان پرورده‌است،
همزبانان منند

مردم خوب تو، اين دل به تو پرداختگان،
سر و جان باختگان، غير تو نشناختگان،
پيش شمشير بلا،
قد برافراختگان، سينه سپرساختگان،
مهربانان منند

نفسم را پر پرواز از توست،
به دماوند تو سوگند که گر بگشايند،
بندم از بند، ببينند که: آواز از توست،

همه اجزايم با مهر تو آميخته‌است،
همه ذراتم با جان تو آميخته باد،
خون پاکم که در آن عشق تو می‌جوشد و بس،
تا تو آزاد بمانی، به زمين ريخته باد

فريدون مشيري

.Hafez.
09-09-2010, 16:11
ایرانی


ایرانی به سرکن خواب مستی ............... برهم زن بساط خود پرستی

که چشم جهانی سوی تو باشد ............... چه از پا نشستی


در این شب سپیده نادمیده ............... تیغ شب به خونش درکشیده

امید چه داری از این شب ............... که در خون کشیده سپیده


تیغ برکش آذر فشان نغمه ها را تندری کن ............... در دل شب رخ بر فروز کار مهر خاوری کن

از درون سیاهی برون تاز ............... پرچم روشنایی برافراز


تا جهانی از تباهی وارهانی ............... دیو شب را تیغ بر دل برنشانی

با خواری در روزگار ننگ باشد زندگانی ............... مرگ به تا چنین زندگانی


ای مبارز ای مجاهد ای برادر ............... دل یکی کن ره یکی کن بار دیگر

راه بگشا سوی شهر روشنی ها ............... روزگار تیرگی ها برسرآمد

.Hafez.
09-09-2010, 16:11
بهاری خوش تر از ایران من نیست


بهار آمد که تا گل باز گردد ............... سرود زندگی آغاز گردد

بهار آمد که تا دل کام گیرد ............... ز درد و غصه ها فرجام گیرد

بهاری خوش تر از ایران من نیست ............... گلی خوشبوتر ازخاک وطن نیست

درودم بر تو ایران زنده باشی ............... خزانت طی شود پاینده باشی

همه دور از وطن یک کوه دردیم ............... به سینه غصه ها انبار کردیم

چو مرغی در قفس رنجور و پیریم ............... در این زندان آزادی اسیریم

اسیر بازی بازیگرانیم ............... گهی در دست این گه دست آنیم

پر از احساس اما ساده هستیم ............... چو نیکو مردم آزاده هستیم

صفای آدمیت در جهانیم ............... خراب این دل آتشفشانیم

کنون در فصل گل بی برگ و باریم ............... بهار است و من و تو بی بهاریم

بهار آمد که آراید جهان را ............... صفا بخشد دل آزادگان را

دریغ از ما که بی برگ و بهاریم ............... به غربت در خزان روزگاریم

.Hafez.
09-09-2010, 16:12
حال‌ پریشان‌ وطن‌


روزگاریست‌ که‌ آزاد سخن‌ نتوان‌ گفت‌ ............... سخن‌ آزاد چو مرغان‌ چمن‌ نتوان‌ گفت‌

همچو بلبل‌ سر قول‌ و غزلم‌ نیست‌ ولیک‌ ............... ذوق‌ این‌ مسأله‌ با زاغ‌ و زغن‌ نتوان‌ گفت‌

گل‌ به ‌بار آمد و چون‌ غنچه‌ از آن‌ تنگ‌دلم ............... ‌که‌ حدیث‌ از لب‌ آن‌ غنچه‌ دهن‌ نتوان‌ گفت‌

یار در پرده‌ چنان‌ پرده‌ی عشاق‌ درید ............... کز بد حادثه‌ بی پرده‌ سخن‌ نتوان‌ گفت‌

عهد پیمان‌شکنان‌ است‌ و به‌ پیمان‌ درست ............... ‌راز پیمانه‌ بدان‌ عهد شکن‌ نتوان‌ گفت‌

چون‌ بجز تفرقه‌ در جمع‌ وطن خواهان‌ نیست ............... ‌سخن‌ از حال‌ پریشان‌ وطن‌ نتوان‌ گفت‌

پرچم‌ افراشتن‌ و تکیه‌ بر اسلاف‌ زدن ............... ‌آرزویی است‌ که‌ با لاف‌ زدن‌ نتوان‌ گفت‌

بردن‌ از چنگ‌ حریفان‌ دغل گوی نبرد ............... داستانی است‌ که‌ بی تیغ‌ و کفن‌ نتوان‌ گفت‌

نکته‌سنج‌ است‌ بلی طبع‌ تو «سرمد» اما ............... با همه‌ گفتی اگر نکته‌ به‌ من‌ نتوان‌ گفت


صادق سرمد

naghdi
09-09-2010, 16:12
هرگز نخواب کوروش

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکيد، البرز لب فرو بست

حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد

ديو سياه دربند، آسان رهيد و بگريخت

رستم در اين هياهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشيد، زاينده رود خشکيد

زيرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دريا، نامی دگر نهادند

گويی که آرش ما، تير و کمان ندارد

دريای مازنی ها، بر کام ديگران شد

نادر، ز خاک برخيز، ميهن جوان ندارد

دارا کجای کاری، دزدان سرزمينت

بر بيستون نويسند، دارا جهان ندارد

آييم به دادخواهی، فريادمان بلند است

اما چه سود، اينجا نوشيروان ندارد

سرخ و سپيد و سبز است اين بيرق کيانی

اما صد آه و افسوس، شير ژيان ندارد

کو آن حکيم توسی، شهنامه ای سرايد

شايد که شاعر ما ديگر بيان ندارد

هرگز نخواب کوروش، ای مهر آريايی

بی نام تو وطن نيز نام و نشان ندارد.

.Hafez.
09-09-2010, 16:12
یاران وطنم‌ كو؟


هنگام‌ بهار است‌ عزیزان‌، چمنم‌ كو؟
یاران‌ وطنم‌ كو؟

من‌ لاله ‌ی‌ آزادم‌، دشت‌ و دمنم‌ كو؟
یاران‌ وطنم‌ كو؟

ای‌ هم‌ نفسان‌، از من تا چند جدایید؟
آخر به‌ كجایید؟

من‌ قمری‌ تنهایم‌، سرو سمنم‌ كو؟
یاران‌ وطنم‌ كو؟

خاک‌ دگران‌ را چه‌ كنم‌؟ خانه‌ ی‌ من‌ نیست‌.
كاشانه‌ی‌ من‌ نیست‌

آن‌ خاک كه‌ آمیخته‌ با جان‌ و تنم‌ كو؟
یاران‌ وطنم‌ كو؟

یک یار هم‌آواز در این‌ شهر ندارم‌.
رو سوی‌ كه‌ آرم‌؟

خاک در جانانم‌، مشک ختنم‌، كو؟
یاران‌ وطنم‌ كو؟

در باغ‌ چو یاد آیدم‌ از گلشن‌ «كابل‌»
آتش‌ زندم‌ گل‌

بستان‌ پر از نسترن‌ و یاسمنم‌ كو؟
یاران‌ وطنم‌ كو؟

بس‌ مانده‌ام‌ از هموطن‌ و از وطنم‌ دور.
چشمم‌ شده‌ بی‌نور

ای‌ قافله‌ها یوسف‌ گل‌ پیرهنم‌ كو؟
یاران‌ وطنم‌ كو؟

.Hafez.
09-09-2010, 16:13
ایران ما


ای مردم ایران که دور از ما سفر کرده اید

به اون ور دنیا به دیار دگر رفته اید

از اون دلهای تنگ خود چه قصه ها گفته اید

از هر خداحافظی شعرها برامون خوانده اید

ایران هنوز سرزمین آبا و اجداد شماست

جنگل و دریا و کوهاش همشون مال شماست

خاکش هنوز منتظر اون قدم پاک شماست

صحرا و دشتاش، گندم و گله و آهو داره

جالیزاش، خیار سبز و شبدر و کاهو داره

کوچه باغهاش، کاهگل و دهکده هاش تنور داره

ایران ما، ایران دیروز ماست

هر وجبش خونه و سامون ماست

آبش و خاکش، هنوز هم مال ماست

چشم براه قد و بالای شماست

خونه هاش، شمعدونی و حوض های پر ماهی داره

طاقچه هاش، لاله عباسی، اطلسی و شب بو داره

کوچه هاش، جوب و درختای اقاقیا داره

بازارهاش، بوی هل و چیت های رنگارنگ داره

زرگراش، گوشواره و النگوی طلا داره

قالیهاش، تموم گلهای گلستون داره

ایران ما، ایران دیروز ماست
هر وجبش خونه و سامون ماست
آبش و خاکش، هنوز هم مال ماست
چشم براه قد و بالای شماست

naghdi
09-09-2010, 16:14
ایران خورشیدی تابان دارد

با جان پیوندی پنهان دارد

مهرش جاویدان با دل پیمان دارد

دل پاس پیمان دارد تا جان دارد



خصم فریاد و افغان بگذار

بانگ آزادی از جان بردار

از خواب خواری گردید ایران بیدار

دل را چون دریا بر این طوفان بسپار

دل را چون دریا بر این طوفان بسپار



شوری دیگر در سر ماست

شوق اوجی در تن ماست

آزادی دامن بگشا

آهنگی دیگر بسرا


شوری دیگر در سر ماست

شوق اوجی در تن ماست

آزادی دامن بگشا

آهنگی دیگر بسرا




از خود گذر کن
هر سو نظر کن


بنگر ایران را نور تابان را

عصری نو شد چهره گشا

جانانه میهن افسانه میهن

امید ما را

کاشانه میهن

آه

ایران خورشیدی تابان دارد

با جان پیوندی پنهان دارد

مهرش جاویدان با دل پیمان دارد

دل پاس پیمان دارد تا جان دارد

"احسان طبری"

.Hafez.
09-09-2010, 16:15
آنچه ایران دیده


مام‌ «ايران‌» ستم‌ و ظلم‌ فراوان‌ ديده‌ ............... رنج‌ها برده زيان‌ كرده‌ و خسران‌ ديده‌

دامن‌ مادر ايران‌ شده‌ از خون‌ گلگون‌ ............... جنگ‌ «روم‌» ديده‌ و خونريزی «يونان‌» ديده‌

ظلم‌ «چنگيز» كشيده‌ست‌ و ستم‌های عرب ............... ‌تركتازی مغول‌ حمله‌ افغان‌ ديده‌

ز هخامنش‌اش‌ بس‌ عظمت‌ مانده‌ به ‌ياد ............... قدرت‌ دوره‌ی «اشكانی» و «ساسان‌» ديده‌

شفق‌ كشور ما سرخ‌ ندانی از چيست‌؟ ............... بس‌ كه‌ آغشته‌ به‌خون‌ كوه‌ و بيابان‌ ديده‌

ابر بر خاک‌ وطن‌ گريد از آن‌ رو که بسی ............... بر مزار شهدا ديده‌ی گريان‌ ديده‌

كشتی مملكت‌ ماست‌ كه‌ در قلزم دهر ............... بارها جزر و مد و وحشت‌ طوفان‌ ديده‌

ديده‌ گه‌ «خسرو و شيرين‌» و گهی «شيرين‌» را ............... همچو روز وطن‌اش‌ طره‌ پريشان‌ ديده‌

ديده‌ هر ملک ز بيگانه‌ ستم‌ كشور ما ............... گه‌ ز بيگانه‌ ستم‌ گاه‌ ز خويشان‌ ديده‌

خاک پهناور «ايران‌» كهن‌ سر حد خود ............... روزی از «بحر سيه‌» تا بر «عمان‌» ديده‌

زير فرمان‌ شهنشاهی خود ايامی ............... «سند» تا «سغد» و «حلب‌» تا به ‌«بدخشان‌» ديده‌

«مصر» و آشور و عرب‌، «هند» و تتار و «قفقاز» ...............همه‌ فرمانبر و سر در خط‌ فرمان‌ ديده‌

قرن‌ها بود كه‌ هر جای بر آمد خورشيد ............... شعله‌ ز آتشكده‌ی فارس‌ فروزان‌ ديده‌

«تاق‌ كسرا»ی بجا مانده‌ سرافراز هنوز ............... چون‌ كه‌ دربار و سرافرازی «شروان‌» ديده‌

در و ديوار «مدائن‌» همه‌ پر سوراخ‌ است ............... ‌بس‌ كه‌ آسيب‌ ز سر نيزه‌ و پيكان‌ ديده‌

نه‌ فقط‌ نيروی اين‌ مملكت‌ از دور كهن ............... ‌زده‌ هر جای قدم‌ فتح‌ نمايان‌ ديده‌

پای ايرانی هرجا كه‌ رسيده‌ست‌ آنجا ............... علم‌ و اخلاق‌ و هنر دانش‌ و عرفان‌ ديده‌

كشور ما كه‌ چنين‌ بی كس‌ و يار است‌ كنون ............... ‌حافظ‌ خويش‌ دليران‌ نگهبان‌ ديده‌

naghdi
09-09-2010, 16:15
اي خوشا بر من که من ايرانيم
فارغ از هر جنگ و هر ويرانيم

جنگ من جنگ خرد باشد عزيز
من حيا دارم ز هر شمشير تيز

رسم من رسم وفاداري بود
کيش آزادي جهانداري بود

من ز زرتشت و خدايي بوده ام
بُد ز کورش شاه ايدون دوده ام

من ز افريدون و از جم مانده ام
نغمه هاي شادي و غم خوانده ام

من همانم که در اين مهد فرين
دارم از يار و عزيزان بهترين

مردمانی از دیار مهر و نور
از دیار شادی و عشق و سرور

هم سخن نیکو و هم کردار نیک
از اشا گویند و از پندار نیک

من نه حیوانم نه کافر یا خشوک
نه به دنبال حرامی گوشت خوک

بر مسلمان و مسیحی و یهود
آنکه نامش بُد ز ایران صد درود

من به این امید و عشقم زنده ام
در تکاپوی وطن جان داده ام

مهد دلداران شود ایران زمین
یار زرتشتیم جمله بر یقین

.Hafez.
09-09-2010, 16:15
آنچه ایران دیده2



چشم‌ اين‌ ملک‌ که‌ امروز دچار فقر است ............... ‌گنج‌ها پر گهر و لؤلؤ و مرجان‌ ديده‌

عرصه‌ی کشور ما گر شده‌ از مرد تهی ............... يکه ‌تازان‌ هنرمند به‌ ميدان‌ ديده‌

«بيستون‌» صورت‌ «دارا» به‌دل‌ خود جا داد ............... اثر پاش‌ چو بر ديده‌ و دامان‌ ديده‌

«نقش‌ رستم‌» بنگر با عظمت‌ مانده‌ به‌جای ............... ز آن‌که‌ سُتخوان‌ دليران‌ به‌ ستودان ديده‌

«تخت‌جمشيد» برافراشته‌ سر گويد باز ............... داستان‌ها که‌ ز دوران‌ نياکان‌ ديده‌

«نقش‌ شاپور» که‌ امروز چو زندان‌ بلاست ............... ‌امپراتور «رم‌» افتاده‌ به‌ زندان‌ ديده‌

«شوش‌» از دوره‌ی «ايلام‌» رسد تا «اسلام‌» ............... ز تمدن‌ بسی آثار درخشان‌ ديده‌

همچو «فردوسی» و «سعدی» و «نظامی» ايران‌ ............... اهل‌ علم‌ و ادب‌ و مرد سخن‌دان‌ ديده‌

آبديده‌ست‌ همی آهن‌ «ايران‌» زيرا‌ ............... پتک‌ ظلمی که‌ وطن‌ ديده‌ نه‌ سندان‌ ديده‌

اين‌ همه‌ ديده‌ وطن‌ ليک‌ ز فرزند وطن ............... ‌نسزد خفته‌ و رويای نياکان‌ ديده‌

بهر آينده‌ ببايد ز گذشته‌ عبرت‌ ............... چند گويم‌ که‌ چنين‌ ديده‌ و چندان‌ ديده‌

مملکت‌ مرد عمل‌ خواهد و فرزند رشيد ............... چه‌ کنم‌ روزی اگر «سام‌ نريمان‌» ديده‌

بايد از علم‌ و عمل‌ گنج‌ گران‌ گرد آرد ............... دل‌ مکن‌ شاد که‌ گنجور شپيکان‌ ديده‌

بايد «ايران‌» گرو وام‌ نگردد، کم‌گوی ............... تاج‌ از «قيصر» و «فغفور» گروگان‌ ديده‌

«سيستان‌» ز آب‌ روان‌ می شود آباد چه‌ سود ............... «زابل‌» گرسنه گر «رستم‌ دستان‌» ديده‌

مفتخر باش‌ ز دوران‌ کهن‌ ليک‌ امروز ............... فکر خود باش‌ که‌ دنيا بسی آن‌سان‌ ديده‌

باش‌ مشکوک‌ ز آينده‌ مشو غره‌ که‌ چرخ‌ ............... هرکه‌ را غره‌ به‌خود ديده‌ پشيمان‌ ديده‌

به‌گذشته‌ نشود غره‌ «سپنتا» پس‌ از اين‌ ............... ز آن که‌ زير و زبر دهر فراوان‌ ديده‌

naghdi
09-09-2010, 16:16
سالها مشعل ما پیشرو دنیا بود

چشم دنیا همه روشن به چراغ ما بود

درج دارو همه در حکم حکیم رازی

برج حکمت همه با بوعلی سینا بود

با حکیمان جهان مشق خطی خوانا بود

عطر عرفان همه با نسخه شعر عطار بود

اوج فکرت همه با مثنوی مولانا بود

داستانهای حماسی به سرود و بسزا

خاص فردوسی و آن همت بی همتا بود

پند سعدی کلمات ملک العرش علا

عزل حواجه سرود ملا اعلا بود

کاوه ماست که بر قاف قرون عنقا بود

"تاج تاریخ جهان کوروش بزرگ هخامنش است"

کز قماشی و منشی محتشم و والا بود

عدل کسری چه همایی است همایون سایه

که نه بر صحنه تاریخ چنین سیما بود

شاه شطرنج فتوحات همانا نادر

کز سلحشوری و لشگر شکنی غوغا بود

خاتم گمشده را باز بجو ای ایران

"که بدان حلقه جهان زیر نگین ما بود"

.Hafez.
09-09-2010, 16:17
ایران بانو


ایران بانو مادر من ............... از من اگرچه دوره

دلم برای دیدنش............... یه پارچه شوق و شوره

ایران بانو مادر من ............... فرشته ی سفید پوش

بالشو وا کرده منو بگیره تو آغوش ............... بالشو وا کرده منو بگیره تو آغوش

می خوام تو بوی پیرهنش ............... برم خود عشق آباد

برم تا قصر شیرینو ............... تا بیستون و فرهاد

برم با عطر دامنش ............... تا گلهای بیابون

تا زلف خیس لیلی و ............... تا گریه های مجنون

اگه منو بغل کنه ............... تو بغلش میرم خواب

کودکیم و خواب می بینم ............... رو پشت بوم مهتاب

می خوام برم با قصه هاش ............... تا خاطرات شیرین

تا عیدی های نوروز ............... تا سفره های هفت سین

ایران بانو مادر من ............... سالار هرچی مادره

.Hafez.
09-09-2010, 16:17
ای ملت ایران کهن



ای ملت ایران کهن شور و شرت کو؟ ............... از دام برون آی و بپر بال و پرت کو؟

فرهنگ جهان ریزه خور خوان تو بوده است ............... آن سفره ی گسترده ی بس پر ثمرت کو؟

گفتی که وطن تاج سر توست همیشه ............... له گشته وطن عشق به این تاج سرت کو؟

روییده در این مزرعه اشجار زیان مند ............... ای صاحب این مزرعه داس و تبرت کو؟

بودند نیاکان تو سر چشمه ی غیرت ............... آن همت و آن غیرت ارث پدرت کو؟

در سینه ی تو آتش زرتشت نهفته است ............... کو قلب تو آتشکده ی پر شررت کو؟

قلب تو شد آماج سنان و تبر و تیر ............... در پهنه ی پیکار کمان و سپرت کو؟

ای بانی اندیشه ی «آزادی انسان» ............... آن کوروش تو مرد حقوق بشرت کو؟

دستار بسر گشته سپهدار و سپهبد ............... پس نادر شمشیر زن و شیر نرت کو؟

تو مادر یعقوب و ابومسلم و زالی ............... آن رستم و فردوسی بس مفتخرت کو؟

خاموش منشین در بر بیداد ستمگر ............... کو فرّخیِّّّت؟ عشقی پرخاشگرت کو؟

گفتی که تویی پیرو آیین «مصدق» ............... پس پیروی از رسم و ره راهبرت کو؟

برخیز و بنای ستم و ظلم فرو ریز ............... آن بابک و آن کاوه ی پر شور و شرت کو؟

دژخیم پسرهای برومند تو را کشت ............... خونخواهیت از کشته و خون پسرت کو؟

ای شیر ژیان بیشه شده لانه ی روباه ............... آن نعره ی جانانه و توپ و تشرت کو؟

تا چند به تاریکی این شام نشینی ............... یک لحظه بیندیش که صبح و سحرت کو؟


ناصر انقطاع

naghdi
09-09-2010, 16:17
من آگاهم٬ من از گشت هزاران ساله ی تاریخ٬
ز ایران و انیران٬ کاوه و ضحاک٬
در دل یادها دارم
و آگاهم من از شاپور ساسان٬ شاه ایران
کاو سزای قوم نافرمان تازی در کفش بگذاشت
و آگاهم من از آن روزگار فتنه و آشوب
آن روز نگون بختی٬
که قومی گرسنه٬ نادان و سرگردان٬
چو توفانی به قلب تیسفون ناگاه تازیدند
همه گنجینه ها زیر و زبر کردند
تمام یادمان علم و دانش را بسوزیدند
درفش کاویانی٬ اعتبار و فخر ایرانی
به چنگ و ناخن و دندان بدریدند
و هر جایی گذر کردند٬ گرد مرگ پاشیدند
من آن یادگار ننگ و بیداد عرب
بر خویش می پیچم
آن گردان جان بر کف٬
ز خوزی و خراسانی٬ دلیر آذری٬ کرد و سپاهانی٬
گیل و بلوچ و دیلمی٬ اقوام ایرانی٬
سر تسلیم ناوردند بر مشتی بیابانی
و اینکه این منم یکتا٬
ایرانی ایرانی٬
فرزند هرمز خوزی و پیروز نهاوندی٬
هزاران ساله ی مانای تاریخم
که تا خورشید می تابد
و تا خون در رگ فرزند ایران گرم می جوشد٬
مرا مزدا اهورا از برای ملک ایران پاس می دارد

.Hafez.
09-09-2010, 16:17
درود به قوم کرد


درود بـــــــــاد به کـردان گــُرد ايــــران دوست ............... کـــــــه جمله شيفتۀ ميهن اند و سامان دوست

اصـيل مــــــــــــــــــانده نژادی ز قـوم ايرانی ............... ستوده سيرت و پـــاکيزه خوی و سامـان دوست

چــــو شير شرزه دليرند و پــــــــاسدار کـُـنام ............... بـــــــه بيشه زار مـقـيمند و بــا نيستـان دوست

قبـــــايلی همه روشن ضمير و پــــــــاک نژاد ............... علاقه مند بـــــه هم ميهنـــــان و ايـران دوست

بـــــــــــــه همنوائی همريشگان و هم پيوند ............... هـمـاره گـوش بـــه زنـگـند و بــــا دليران دوست

بـــــه کشت و کار کمر بسته اند و بس کوشا ............... ز بـهــــر تـقـويـت کشــورنــــد و عـمـران دوست

ز لطف آب و هــــوای لـطـيف و شـادی بخش ............... به لاله زار وطــن بــــــا گـلـند و ريـحــــان دوست

خداشنــــــــــــاس و نجيب و ز گمرهی بيزار ............... بزرگوار و شــــريف و هميشه احــســـان دوست

همـــــاره در ره پــــــاس وطن سـتاده به پای ............... به عـهـد خـويش وفــــادار و جمله پيمـان دوست

ديـــــــار کرد بهين شــــــارســـــان ايرانست ............... که بــا بهشت قرين است و بــا گلسـتان دوست

زبـــــــان او کــه بـــــود زادۀ زبــــــــان دری ............... بود بـــــــــــــه عاطفه زادگـان همســان دوست

سلام من بـــــه صفـــای بهــــار «کردستان» ............... که هست بــا دل هر شــ ــاعر سخندان دوست

بـــر آن هوای لـطـيف و بـــر آن فضـای نظيف ............... درود بـــــــــاد و بر آن ديـهـگان مـهـمـان دوست

دلاوران غيورش به ضعف و سـسـتی خـصـم ............... دژ افـکـنـان دليرش بـــــه اسب و جـولان دوست

لباس کردی و آن پيچ و تـــــــاب شـال و کـلاه ............... بـه گونه یی ست که داريم چند از ايشان دوست

مـگر درود فـرسـتـيـم جـمـله همـچو «اديب» ............... بـــر اين عـقــــاب بلند آشيـان کـيـهـــان دوست


ادیب برومند

.Hafez.
09-09-2010, 16:18
فر گیتی فروز ایرانی


خوش خبر باشــی ای نسیم وطن ............... که رسانــدی نویـــــد وصـل به مـــــن

مـــــژده دادی ز شاهـــــنامـــــه ی ما ............... پارســـی ی دری چـــــــکامه ی مـــــا

که به نشـــــرش زدند دسـت درســــت ............... زیــــن سپــس در وطن توانش جست

نام فردوسی اش به پیشانی است ............... ســـــند افتـــــخار ایرانـــــــی اســــت

باد بر خـــالقـــــی ســــــپاس و درود ............... که چنیـــن گوهـــــری به گنــــج فزود

کرد مـــــتن حماســـــــــه ویرایــــــــش ............... زو کــــــــهن گنـــــج، یافـــت پیرایش

آفــــــــرین وطــــــــن بر این اســــــــتاد ............... کین گران پیشــــــــکش به مــردم داد

باد سرسبز این ســـــــِتُرگْ درخـــــــت ............... که تــــــوان برد در پناهـــــش رخــــت

هـــــــــــمره او امیـــــد ســـــالارست ............... کــــــش دریـــــن رهروی بهین یارست

یـــــاور دیــــــگرش خطیـــــــبی دان ............... نـــــــام او را بــــــــه آفــــرین برخـــوان

هــــــم درودی بـــه بجــــنوردی بــــاد ............... که بر این نـــــــامه، مـــــهر نشر نهاد

مام میــــــــــهن کـــــنون فــــرازد سـر ............... با چنــــــین زادگـــــــان دانــــــــشور

کــــــــــه چُنین خدمتی به چامه کنــند ............... سعــی در نشــر شاهـــــنامه کننـد

تا بخـــــــــوانند مـــردمان شــــب و روز ............... سخــــــــنان حکیــــــم پنـــــدآمـــــوز

درس آزادگــــــــــی بیامــــــــــوزنـــــــد ............... گوهـــــر معـــــــرفت بینــــــدوزنــــــد

خــــــــــــرد و دانــــــــش و وطن خواهی ............... آدمـــــــــی خویـــــی و دل آگاهــــــی

آشــــــــــتی جویی و گریز ز جنــــــــــگ ............... نام بــــــرداری و ستیـــــز به ننــــــگ

پا سفر هــــــــــــنگ و فر میـــــــهن را ............... سر و جـــــــان را بدادن و تــــــــــن را

فیــــــــــض بخـش است آن مهین چامه ............... نقش فردوسـی است و شهنامه

از پـــــس یک هزاره رنـــــج و درنـــــــــگ ............... می درخـــشد کـنون به جلوه و رنگ

فر گیتــــــی فروز ایرانــــی است ............... گوهر تاج فخر انســـانی است

باد فرخـــــنده تا جـــهان بر جاست ............... که نشانی ز فر میـــهن ماست


استاد جلیل دوستخواه

naghdi
09-09-2010, 16:19
شهریار شهر سنگستان
دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
نگفتی ، جان خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها
اگر گم کرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش پند و پیغام است
در این آفاق من گردیده ام بسیار
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
نمایم تا کدامین راه گیرد پیش
ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحم ست
وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست
یکی دریای هول هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها که در او هست
نشانیها که می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه
پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
انیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند
بسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ست
پریشان شهر ویران را دگر سازند
درفش کاویان را فره و در سایه ش
غبار سالین از جهره بزدایند
برافرازند
نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
ببنیش ، روز کور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
نشانیها که دیدم دادمش ، باری
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
تواند بود کو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست
و از بسیارها تایی
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست
که گوید داستان از سوختنهایی
یکی آواره مرد است این پریشانگرد
همان شهزاده ی از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران
وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
پریشانروز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد می زد : ای
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
دلیران من ! اما سنگها خاموش
همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال
ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
که رسته در کنار کوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها
سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست
نگه کن ، روز کوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
شنیدم قصه ی اینپیر مسکین را
بگو ایا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
کلیدی هست ایا که ش طلسم بسته بگشاید ؟
تواند بود
پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است
در او نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
اهورا وایزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد
در آن نزدیکها چاهی ست
کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشید خواهد آب
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بیند روزگار وصل
تواند بود و باید بود
ز اسب افتاده او نز اصل
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
غم دل با تو گویم غار
کبوترهای جادوی بشارتگوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن کالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، سکنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
فروزان آتشم را باد خاموشید
فکندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، ایا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست
پشوتن مرده است ایا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است ایا ؟
سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
غم دل با تو گویم ، غار
بگو ایا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟

م.امید

naghdi
09-09-2010, 16:20
از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان سرو خميده
در سايه گل، بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده

از اشك همه روى زمين زير و زبر كن
مشتى گرت از خاك وطن هست به سر كن
غيرت كن و انديشه ايام بتر كن
اندر جلو تير عدو سينه سپر كن

از دست عدو ناله من از سردرد است
انديشه هر آن كس كند از مرگ نه مرد است
جانبازى عشاق نه چون بازى نرد است
مردى اگرت هست كنون وقت نبرد است

چه كج رفتارى اى چرخ! چه بدكردارى اى چرخ!
سر كين دارى اى چرخ!
نه دين دارى نه آيين دارى (نه آيين دارى) اى چرخ!

عارف قزوينی

.Hafez.
09-09-2010, 16:21
خلیج تا ابد فارس
(http://www.persiangulfonline.org/)

نام تو در پهن دشت سرزمینم متجلی است ............... در حریم خاک پاک ما تو هستی چون نگین

تو نه دریا بلکه صدها بار برتر از بمی ............... تو خلیج عشقی و جولانگه مردان مرد

ای خلیج عشق اقیانوس نعمت های ما ............... در تو تنگستانیان گور عدو را کنده اند

سال ها پطر کبیرت آرزو در سینه داشت ............... کینه های کینه توزان از برای غصب تو

دشمنان در انگلیس و در دل کاخ سفید ............... ای همه نعمت همه لطف خدای ایزدی

سرزمینی که دیار عشق و ایثار و یلی است ............... بر تو و بر عاشقان سینه چاکت آفرین

پاک و زیباتر ز دریا های کل عالمی ............... قتلگاه دشمنان حق به هنگام نبرد

شاهکار خلقتی ای مظهر لطف خدا ............... مردم دلوار در حفظت علی ها داده اند

نقشه ها بهره وصالت دشمن دیرینه داشت ............... هر زمان پیدا شود با شکل و طرح فکر نو

می کشند از راه کینه بهر تو طرح پلید ............... دور باشد از تو هر چشم و دل و دست بدی

قطع باد آن دست کز بهر تو فکر بد نگاشت ............... ای سراپا شور نامت بهترین در ماسواست

با شهیدانت سرود عشق می خوانی عزیز ............... کوفت باید پیکرش را همچو سنگی بر زمین

وی رشادت از طلوعت تا غروب افشا شده ............... غرشی کن صوت رعد آسای خود آزاد کن

گو کجایی غاصب گندم نمای جو فروش ............... مشت با حال ضعیفت روی سندان می کنی

شرم کن دین را فدای جیفه دنیا مکن ............... بی حیا بر ملت ایران اهانت می کنی؟

لال خواهی شد که با نام دگر می خوانی ام ............... پر تلاطم پر توان دشمن شکن توفانی ام

جان بی مقدار و منحوست شود تاراج من ............... من شما را ای حریصان خار دنیا می کنم

نعره ایرانیان است ای حماران چموش ............... از تو و نام دل انگیزت حفاظت می کنیم

تا قیامت نام پاکت برقرار و زنده باد ............... بیت ها را با تمام عشق، تقدیمت کنم


حسین بزرگی (حامد)

.Hafez.
09-09-2010, 16:21
ایران من


خفته بر خونآب غم ایران من ............... ای دریغ از غرش شیران تنگستان من

تی رو شلاق لالای خواب هم خونان من ............... زخم گوله بر دل یاران من

هم وطن برخیز تو ای غمخوار من ............... دست تو دشنه به دوش گیتار من

نقش کنیم بر کوچه ها با خون خویش ............... جان دهم اما نمیرد خاک من

تشنه ام تشنه آبهای شمالم ............... عاشقم عاشق ریگهای کویرم

آرزوم مردن در روز بزرگه ............... سنگ قبرم باشه از البرز پیرم


بابک روزبه

naghdi
09-09-2010, 16:21
شغالان کجا شرزه شیران کجا


چو تازی عجم را به بازی گرفنت
عجم شیوی ی سرفرازی گرفت
ز نای دلیران برآمد خروش
به کردار دریا که اید به جوش
سپاهی همه گردان افراخته
ابرپهلوانان خود ساخته
مهین لشکر گر یزدان پرست
نیاوسد تا پشت دشمن شکست
ز بدخواه دیوانه باقی نماند
یکی اهرمن از عراقی نماند
چو لشکر برآمد به کردار کوه
کشانید بیگانه را در ستوه
چو آتش به هر سو گدازنده شد
به ناورد گه شیر تازنده شد
در آن دم که لشکر عزیمت گرفت
چه دشمن شغال انداخته
پریشیده ی آبرو باخته
چو روبه گرفتند راه گریز
نهان کرده رخ را به هر خاکریز
سرانجام لشکر چنان پیل مست
به سرپنجگی پشت دشمن شکست
ستیهنده گردان پرخاشجوی
قزودند بر خاک ما آبروی
ابر قهرمانان چو شیر دمان
گرفتند کشور ز نامردان
تو لشکر مخوانش که دریاست او
به دنبالش دشمن به هر جاست او
بدانگونه دشمن درآمد ز پای
که دیگر به کوشش نخیزد ز جای
بنازم دلیران ناورد را
برآشفتگان جوانمرد را
که چون پرچم رزم برداشتند
ز دشمن یکی زنده نگذاشتند
گر ایرانی افسرده در جنگ بود
به تاریخ بر نام ما ننگ بود
گر از جنگ پا را برون می کشید
عرب خاک ما را به خون میکشید
بر ایران زمین آنچنان تاختند
که از کشته ها پشته ها ساختند
بسی خانه در دهلران سوختند
ز موی زنان آتش افروختند
به ناگه دلیران به پا خاستند
به مرز وطن لشکر اراستند
که ایران پذیرنده ی نن نیست
چمن جای بوم بدآهنگ نیست
هزیمت گرفتند اهریمنان
بداندیشگان غرچگان ریمنان
به کس رخصت ترکتازی نماند
ره پیش و پس بهر تازی نماند
خزیدند آن زشت رفتارها
به هر غار چون خسته کفتارها
سرانجام شد خانه پرداخته
ز اهریمن آبروباخته
عراقی کجا ملک ایران کجا
شغالان کجا شرزه شیران کجا
بود خامه شرمی ز کردارشان
زبان بسته بهتر ز آزارشان
ز ایران دلیران پکیزه خوی
به زن های دشمن نکردند روی
به خلوتسرایی نجستند راه
نکردند روز زنان را سیاه
نبردند از دختران یاره را
نکشتند پیران بیچاره را
به هر خانه رفتن ره جنگ نیست
چنین زشت بودن به جز ننگ نیست
که لشکر نشاید به کاشانه در
وگرنه پلنگان از او خوبتر
سرانجام شیراوژنان دلیر
به میدان مردی یکی شرزه شیر
تهمتن نژادان گردون سوار
که هر یک براید به یک صد هزار
به مردی به میدان برون تاختند
ز سر تن ز تنها سر انداختند
بکشتند خوکان بد کاره را
بداندیشه دزدان پتیاره را
تو ای گرد گردنکش سرفراز
بر اهریمنان بدایین بتاز
لگدکوب خود کنسر مار را
از ایران بران گرگ و کفتار را
به نامردان روز و شب در ستیز
به سرپنجگی خون خوکان بریز
نگهدار ایران آباد را
بزن گردن دزد بغداد را
که اینان همه مار افسرده اند
به سوراخها سر فروبرده اند
اگر سربرآرند از لانه ها
بریزند زهری به کاشانه ها
کجا مار زنگی بد انسان کند
که دزد عراقی به انسان کرد
ره مردمی را نداند همی
که نوزاد در خون کشاند همی
برانداز ایین اهریمنی
که کس برنخیزد پی دشمنی
چراغ درخشان ایران تویی
نگهبان مرز دلیران تویی
به مردی بمان ای گو پیلتن
که هر دم بکوبی سر اهرمن

مهدي سهيلي

.Hafez.
09-09-2010, 16:22
تو را دوست می دارم ای هموطن


تو را دوست میدارم ای هموطن ............... تو ای بهترین یار و غمخوار من

بهنگام شادی بگاه محن ............... چه در شوره زار و چه اندر چمن

همیشه بود بر لبم این سخن

تو را دوست میدارم ای هموطن

بیا با محبت کنارم نشین ............... که مهرت شده با دل و جان عجین

بیا حالت خوار و زارم ببین ............... که دشمن بود دایما در کمین

نباشد کسی چون تو غمخوار من

تو را دوست میدارم ای هموطن

کجا همدمی چون تو پیدا کنم؟ ............... که تا عقده های دلم وا کنم

چرا عشق پاک تو حاشا کنم؟ ............... بیا تا که اسرار افشا کنم

بود بی تو عمرم سراسر محن

تو را دوست میدارم ای هموطن

تویی زاده ی خاک ایران من ............... نگهدار سوگند و پیمان من

وجود من و دین و ایمان من ............... تویی جان و بل بر تر از جان من

که جانم به تو بسته با سد رسن

تو را دوست میدارم ای هموطن

مخور غم اگر خانه ویران شدی ............... و یا آلت دست شیطان شدی

اگر چند سالی پریشان شدی ............... گرفتار آسیب توفان شدی

کجا بشکند این درخت کهن

تو را دوست میدارم ای هموطن

افق باز و آینده بس روشن است ............... بزودی جهان بهر ما گلشن است

شکست و فنا بهره ی دشمن است ............... که مشت یلان سخت چون آهن است

قسم بر شهیدان خونین کفن

تو را دوست میدارم ای هموطن

تو را دوست دارم که یار منی ............... شب و روز اندر کنار منی

خزان منی و بهار منی ............... بلی سنگر استوار منی

وگر گاه بیگانه باشی به من

تو را دوست میدارم ای هموطن

.Hafez.
09-09-2010, 16:22
جشن سده


بیـاور می که گـاه کـامـرانی ست ............... زمی مــــا را هـــوای سـرگـردانــی ست

نـــــــوا ســــــرده بــــــه آهـنـگ همـــــایون ............... کــه گــــــویی در ســــرم شـــور جوانی ست

بــــزن ســــنتور و زان پس تــــار و طنبور ............... کــه دل خــواهـم ســــرود خســـــروانـی ست

مـــــرا ســــــاغر بــریـــز و جـــام پــــر کن ............... از آن مینـــا کــه صهبــــایش مُغــــانی ست

بــــــرافــــــروز آتــشی در سیـنـــه از عشق ............... کـــه لـطــفش بـــه زآب زنـــدگــــــانی ست

پـــس آنگــــه خــــــرمن آتــش بـــه کهـسار ............... بــــر افـــروز ای که کــارت دیهگـانی ست

بــــــرافــــــروزان ســـپــس تـَلـــّـــی ز آتش ............... بــه دشت ای آن که سعی ات آرمـــانی ست

خــــود ایــــن آتـــش نـــــمودِ روشــنـــی ها ............... بــه فکــر و ذکــر و تشخیص زمـــانی ست

فـغــــــان از چشــم تـــــار و فکــــر تــاریک ............... کــه در هـــر مطلبش معکــوس خوانی ست

از آن رو آتش افشانیم در دشت ............... که از اندیشه روشن نشانی ست

بـــه آیـیــــن ســــده شــــابــــــاش ســـــرکن ............... کــه ایــن رســـم از رســـوم بــاستــانی ست

مبارک باد این جشن کیان زاد ............... بر آن کو در تنش خون کیانی ست

ســـده ایــن جشــــن فـــــرخ فــــــال فیروز ............... نمـــــــادی از ســــرور و شـــادمـــانی ست

سده ، یاد آورِ ایرانِ بشکوه ............... گران فر چون درفش کاویانی ست

سده یاد آور عهدی که ایران ............... چو مهرش در جهان پرتو فشانی ست

ســـده جشــــنی ست دستــــاورد «هوشنگ» ............... کــه بــــا دیـــــوان نبــــرش داستــــانی ست

ســخــــن از جـشنــــــوار و جشـــن برگوی ............... کـــه دلکــش چــون درای کـــــاروانی است

ســـده ایــن یــــــادگــــــــار عهـــــد دیــرین ............... فـــــروغش زنـــده، نـــامش جــاودانی ست

به یاد آور زمانی را که این رسم ............... فروزان فر چو رسم پهلوانی ست

غــــم آن روزگــــــــــار رفـتـــــــه از دست ............... مــــرا درخـــــاطـــر انــدوهی نهـــانی ست

بـــه یــــــاد عـهـــد دیــــــــریــن چـــاره غم ............... کـنـــــون مــــا را شـــراب ارغــــوانی ست

سزد گر دل فرا گیریم از اندوه ............... در آن جشنی کز آنِ کامرانی ست

«ادیب» اکـنــــون بـــه کــــــام دوستــداران ............... خـــــریــدار نشـــــاط از دوستـگـــانی ست

سزد گر بهر آزادی بکوشیم ............... ز جان و دل که تاییدش جهانی ست

جهان تا هست ایران زنده بادا ............... که جان دادن به راهش رایگانی ست


ادیب برومند

.Hafez.
09-09-2010, 16:23
ایران خانه ی دلیران


باید خورشید بتابه روی کوهت ............... طلایی شه تو اسم پر غرورت

بباره خیس بشه خاک کویرت ............... که مثل شیر بغره قلب پیرت

بیاین ای دخترای بختیاری ............... بدیم بازم به هم ما دست یاری

شمالی اصفهانی دخت شیراز ............... بیاین با هم بخونیم ما هم آواز

ای ایران و ای ایران و ای ایران ............... ای مرز و بوم ای خانه دلیران

اسمت همیشه بوده خاری به چشم عالم ............... رو خاک تو چه باشم راحت میشه خیالم

اسم تو رو نوشتم رو پوست و استخونم ............... چه عشقی داره از تو داد بزنم بخونم

هیچ آسمونی مثل اون آسمون نمیشه ............... دنیا رو گشتم اما هیچ جایی اون نمیشه

naghdi
09-09-2010, 16:23
سیاوش منم نه از پریزادگان
از ایرانم از شهر آزادگان

که ایران بهشت است یا بوستان
همی بوی مشک آید از بوستان

سپندارمذ پاسبان تو ( ایران ) باد
ز خرداد روشن روان تو باد

ندانی که ایران نشست من است
جهان سر به زیر دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس
ندادند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد هراس

دریغ است که ایران ویران شود
کنام شیران و پلنگان شود

همه جای جنگی سواران بدی
نشستن گه شهریاران بدی

چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یکسر به جنگ آوریم
جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش
زن و کودک وخرد و فرزند خویش

همه سر به تن کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم

فردوسي

.Hafez.
09-09-2010, 16:24
ای وای وطن


گرديده وطن غرقه اندوه و محن وای

ای وای وطن وای

خيزيد، رويد از پی تابوت و كفن وای

ای وای وطن وای

كو همت و كو غيرت و كو جوش فتوّت؟

كو جنبش ملت؟

دردا كه رسيد از دو طرف سيل فتن وای

ای وای وطن وای


اشرف الدین گیلانی

naghdi
09-09-2010, 16:25
دشمن بداند
آري از تبار مجوسيم
اما در صحنه نبرد
سرباز برتريم
و در سرزمين خون و شهادت
جانباز كشوريم
دشمن بداند آري از تبار مجوسيم
اما از عهد باستانيم
توحيد را هماره پذيرفته ايم
هيچ كس را نديد كه قرآن را
بر نيزه هاي خويش سپر سازيم
يا دختران كوچك و معصوم خويش را
بي هيچ شرمي
در گور سرد و تيره بيندازيم
دشمن بداند
ما مكتب شهادت و ايمان را
پيش از ظهور دين محمد
يا پيشتر ز حادثه ميلاد
در بازوان آرش
با تير آخري كه به تركش داشت تجربه كرديم
بايد بداند كان مرد قهرمان
آريوبرزن
با عده اي قليل چگونه مقدوني بزرگِ زمان را عليل كرد
خونش به گل نشست
اما خجل نگشت
دشمن بداند
آري از تبار مجوسيم
از دودمان مسلم و بابك
در وسعت مقدس ايرانيم
دشمن بداند
آري از تبار مجوسيم
اما اين سرزمين پاك اهورايي
اين مرز و بوم را تا آخرين نفس
تا قطره هاي آخر خون در حراستيم

كسمايي

naghdi
09-09-2010, 16:26
که من پروین فروغ شهر ایرانم
نه پوراندخت - نه آذر دخت - نه آتوسا - نه پانته آ
بلکه آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم
مرا گر در مقام همسری بینی
نه یک همخواب و همبستر که یک همراه و یک یار وفادارم
نه یک برده - مکن اینگونه پندارم
که جوشد خون آزادی به شریانم
بدون زن کجا میداشت تاریخ تو ؟
آرش با کمانش ؟
کاوه آهنگر با گرز و سندانش ؟
بدون زن کجا میداشتی آن شاعر طوسی ؟
نگهبان زبان پارسی ؟
استاد فردوسی ؟
مرا گر در مقام مادری بینی
"مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم"
نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است
ز نور عشق من رخشنده کیهان است
که با دستان من گردون بجریان است
که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است
برو ای مرد دگر مبر آسان به لب نامم
که من آزاده زن - فرزند ایرانم

شادروان پروين اعتصامي

.Hafez.
09-09-2010, 16:27
وطن


تنت را پاره پاره می خواهند وطن

نفتت را رايگان

خاكت را مزارع پر پشت سر نيزه

و نفست را در قفس

دريچه های رهايی را يكایک بر تو می بندند

و تنها دروازه افتخار بر تو باز است ای وطن

وطن تن واحد شو

وطن، وطن مجروح من

به نيروی ايمان و اتحاد تهمتن شو

كه باران تير در راه است


سیاوش کسرایی

naghdi
09-09-2010, 16:28
ايران هرگز چنين نبود


کشور دارا ( داریوش ) هرگز چنین بی پاسبان نبود
خانه نوشیروان هرگز چنین بی در نبود
شیر و خورشید ای دریغ از جنبشی می کرد از آنک
خرس و روبه را گذاری بر یک آبشخور نبود

ملک الشعرا بهار

.Hafez.
09-09-2010, 16:28
مُهر مِهر


من همان بگریخته ایرانیم ............... مُهر مِهرت خورده بر پیشانیم

گر بپرسی کیش و آیین مرا ............... من فقط ایرانیم ایرانیم


ناصر انقطاع

.Hafez.
09-09-2010, 16:29
خلیج فارس



خلیج فارس، خلیج ع *ر*ب نخواهد شد ............... که نام روز دل افروز، شب نخواهد شد

خلیج همره تاریخ و پیشتر از آن ............... نهاده سر چو عزیزی به دامن ایران

ز روزگار کهن، نام پارس بر آن است ............... چو پارس، پهنه دریادلان ایرانست

کتیبه ای که از آن روزگار بجاست ............... به آبراه سوئز، خور چراغ راهنماست

ز داریوش جهاندار آن کتیبه بود ............... که نام سرمدی پارس، بر خلیج سزد

به نقشه های جهان بر خلیج، این نام است ............... جز این هر آن چه بگویند، گفته ای خام است

به چشم دل بنگر بر تلاطم آبش ............... بگوش جان بشنو از خروش پهنایش

بگوید اینکه، به این شهرتم زمانه شناخت ............... جهان مرا به همین نام جاودانه شناخت

مباد آن که سیاست دسیسه آغازد ............... مرا ز ریشه دیرینه ام جدا سازد

برای باختریها است این بهین برهان ............... مرا بخواند به این نام، از آن زمان یونان

قسم به تنگه هرمز که رهگشای منست ............... که تا بروز پسین، پارس پا به پای منست

مرا به نام دگر، در زمانه کاری نیست ............... برای من بجز این نام، اعتباری نیست

چو بر سرم ز ازل، سایه ای از ایرانست ............... ز نام پارس، دل و سینه ام خروشانست

شکوه و هیمنه پارس، بر جبین منست ............... هزاره هاست که این نام راستین منست

خدا گواست بر آن استوار پیمانیم ............... که ما دو نام، بسان دو جسم و یک جانیم

خلیج و پارس، از آغاز چون دو همزادیم ............... که در سپیده تاریخ، توامان زادیم


توران شهریاری(بهرامی)

naghdi
09-09-2010, 16:29
خليج فارس



شما اي بادها
اي ابرهاي آسمان روشن ايران
درودي آتشين همراهتان از من
كه خون عشق پاك ميهن يكتا پرستان را
بشريانهاي خود دارم
سخنگوي دل سربازهاي اين وطن باشيد
باقيانوسها گوييد
من از امواج جوشان خزر بار سفر بستم
پيامي آتشين دارم
سر راهم ، هزاران يادگار جاودان زين باستاني سرزمين ديدم
عجب خاكي !
كه كوهستان و جنگلها و گلزار و كوير او
پر از نقش قدمهاي عزيزان بود

******

شما اي بادها
اي ابرهاي از خزر ره بر فراز جنگل مازندران برده
بتيغ آفتاب صبجگاهان
بر ستيغ كوهسار شرق بنشسته
باقيانوسها گوييد
خراسان
آن گرامي خاك دانش گستر ايران
درخشان دامني دارد پر از مردان تاريخي
يكي ز آنان
ابومسلم
مهين فرزند جانباز خراسان بود

******

شما اي بادها
اي ابرهاي قيرگون با غرش رعدي
بهنگامي ، كه شد هنگامه جو آشفته رگباري هراس آور
باقيانوسها گوييد
كوير سيستانرا
بنگريد و رود مست هيرمندش را
كه چون طغيان كند
از كوره هاي رويگر سردار برخيزد
همانند ستبرين بازوان
يعقوب نام آور
كه اسب تشنه ميهن پرستي را
بسوي دجله ميراند
در آنجا ، خطبه غراي استقلال ايرانرا
بنام خويش مي خواند
بدانسان خطبه كز او
پايه تخت خلافت ، سخت لرزان بود !

*******

شما اي بادها
اي ابرهاي آسمان گرد خيال انگيز با برقي
باقيانوسها گوييد
ز شهر اصفهان
ميدان پر شور نبرد نادري بگذشته ام
به پيشاپيش فرياد وطنخواهانه نادر
بهر سو جاي پايي از فرار ياغيان ديدم
بساط تركتازيهاي در هر گوشه گسترده
ز برق تيغه تيز تبر زيني
پريشان بود

*******

شما اي بادها
اي ابرهاي درهم و برهم
كه با بنيان افكار بلند پيشوايان آشنا هستيد
باقيانوسها گوييد
بآذربايجان رفتم
ز صدها كوه دايم برف گير پير بگذاشتم
درون سينه تاريخ بند آذرافشانش
مقام آتش زرتشت را ديدم
فروغ پاكي و نيكي ،
از آن يكتا پرستي هاي عهد باستان
هر سو نمايان بود

*******

شما اي بادها
اي ابرهاي تيره و روشن
باقيانوسها گوييد
از آن دهليز خاك آلود ، تاريخ كهن در دامن الوند
ز كرمانشاه بگذشتم
ابهت خيز كوه بيستون را ديدم و آن لوحه سنگي
كه با تنديس عهد باستان آيينه گردان بود
وز آنسو در پناه سايه هاي چتر استقلال اين كشور
طنين انداز پند داريوش از پيكري سنگي
براي مملكت داري
به نيك انديشي و پاكي
بنام پاك يزدان بود

*******

شما اي بادها
اي ابرهاي غرب ايران را عيان ديده
باقيانوسها گوييد
درون طاقهاي سنگي دوران ساساني
كنار پيكر شير اوژن شبديز و نقش خسرو پرويز
بديدم پيكر شاپور اول را
كه با زرتشت پاك آيين
بحكم فروهر
در حلقه پيمان
بكوه طاق بستان بود

*******

شما اي بادها
اي ابرهاي با برق و با طوفان
باقيانوسها گوييد
بخوزستان سفر كردم
فراز خاك زرخيزي كه در دامان كارون شكرستان بود
در آن ويرانه هاي شوش ديدم جلوه عهد هخامنشي
وز آنسو ي غبار آلود خوزستان
كنار دجله را ديدم كه هر موجش
حكايت گوي كسري
دادگر نوشيروان
در كشور نوشين روانان بود

********

شما اي بادها
اي ابرهاي سيل ها را سوي درياها روان كرده
باقيانوسها گوييد
در آن روزي كه رسم برده داري افتخار نسلها ميشد
بشر را دسته دسته سوي بازار فروش برده ميبردند
مداين بود و زنگ عدل نوشروان
شكوه طاق كسري
خيره ساز چشم كيوان بود

********

شما اي بادها
اي ابرها با ريزش اشك زمان در جلوه ي باران
در آن تاريك شبهايي كه ناگه خاطرات كهنه از نو زنده ميگردد
باقيانوسها گوييد
ز خاك پارس آن آيينه قدرت گذر كردم
بتكيه گاه كيوان شوكت كورش نظر كردم
از آن تك نقش هاي سنگي و تصوير مردان خراج آور
كه تقويم خيال انگيز تاريخ قرون هستند
چندي در عجب ماندم
در آنجا امپراتور بزرگ روم را ديدم
كه در پاي سمند شاه ساساني
اسيري سر بدامان بود و از هر سو
شگفتيها فراوان بود

*********

شما اي بادها
اي ابرهاي از خزر سوي خليج فارس رو كرده
باقيانوسها گوييد
كه فرزندان ايران كنون پيوند ساز افتخارات كهن با آرمانهاي نو هستند
ميدانند با هر يك وجب زين خاك
خون ملتي با اين نشانيهاي جاويدان عجين گشته
و ميدانند بهر بازگو كردن
باقيانوسهاي بيكران تاريخ ايرانرا
رقم پرداز عالم بر جبين روزگار اين حكم بنوشته
كه بايد باد و باران
برق و طوفان حوادث آفرين داند
زمين تا گردشي دارد
هوا تا جنبشي دارد
خليج فارس با امواج دستانگوي جوشانش
بناي پايه هاي محكم بنياد ايرانست و
از روز ازل با نام ايران بود


معيني كرمانشاهي

.Hafez.
09-09-2010, 16:30
ایران عروسی کرده


یه شب تو خواب، خواب می دیدم ایران عروسی کرده ............... هرکی با هرکی قهر بوده، رفته رو بوسی کرده

به به چه خواب خوبی، شمالی و جنوبی ............... با هم یه سفره داشتیم، چه اتحاد خوبی

ایران من تاج سرِ زمین ............... اسم مبارکش قشنگـترین

با پرچم سه رنگ و شیر و خورشید ............... بین سرای دنیا سرتـرین

دلم برات تنگ وطن هـمـش سرت جـنگ وطن ............... برای آزادی تو، تفنگم آهنگ وطن


کاظم عالمی

.Hafez.
09-09-2010, 16:30
همه چشمها به ایرانه


تماشا كن نگاه آسمان را ............... رخ شبرنگ ماه و اختران را

به گرد شمع روي ماه ميهن ............... ببين پروانه آتش و جان را

همه چشمها به ايرانه به مهد علم و عرفانه ............... به اين خاكي كه هر دررش برام عزيزتر از جانه

شمال جنگل و دريا پر از دامنه زيبا ............... كه رقصد جنگل از باد خوش دريا

جنوبش گرم و رويايي سرا پايش تماشايي ............... به اون سو ميزند فانوس دريايي

چه دلهايي كه در غربت اميد ديدن روي وطن داره ............... چه دلهايي كه با حسرت نگاه آرزو سوي وطن داره

كه با شادي بسازه كلبه اي از عشق برخاكش ............... غروب زندگي رو سر كنه آسوده در خاكش

همه چشمها به ايرانه به محض علم و عرفانه ............... به اين خاكي كه هر دررش برام عزيزتر از جانه

naghdi
09-09-2010, 16:31
من ایرانی‌ام
و از تبار غزل ‌های شکوهمند
سروهای سربلند
که در وسعت قافیه ‌ها قد کشیده‌اند
من از قبیله کتیبه ‌های کهن‌ام
و این تبار را
به هزار خون دل فردوسی
و دغدغه ‌های هزار رودکی
و در نگاه نقش‌ های منوچهری
و بر کجاوه رنج ‌های ناصرخسرو
و دخیل نیازهای مولوی
رازهای مولوی
از گزند باد و باران
و از تبرهای قوم‌کش زمانه
به سلامت گرفته‌ام
من این قبیله را
از هرچه نیرنگ
از هرچه نیزه
و از هرچه تفنگ‌ های وحشی
در پشت سپرهای مثنوی
در پناه سنگرهای دوبیتی
در کوچه ‌های تردید خیام
و در لابلای حریر چکامه ‌های عشق
و مثل‌های صائب و انوری
در قاب غزل‌های حافظ
به یادگار گرفته‌ام
من ایرانی‌ام
و از کوچه‌ های صمیمی کلمه
از جاده واژه ‌های خاقانی
و کوچه باغ‌ های لطیف نظامی
و از کنار حوض آبی سنایی
و دشت هجاهای فیروزه‌ای
هجاهای هفت شهر عطار
عبور کرده‌ام
و از انبوه درختستان درد
که در بهار غزل‌ های اندیشه روییده‌اند
صد قافله رندی
و هزار کجاوه ستایش و سروری
سهم من شده است
آهای مردمان زمانه!
دلتان هوای خرمی کرده است؟
سرزمین من
مخملستان دو بیتی‌های خیام
و دشت آوازهای گرم
قصیده‌های سبز
و ساحل خنک افسانه‌های نو!
با چشم‌های میشی هزار سعدی
و غمزه‌ های دلربای حافظ
و دامنه‌های مغازله عاشقی و خدا
قد بر افراشته است
نگاه کن!
دستانم پر از ستاره است
پر از قافیه‌های قد بلند
پر از نجواهای شهر آشوب
پر از لعل‌های سرخ رباعی
پر از کرشمه‌های رندانه
و چشمه‌های حکمت و اندرز
اینجا
طبیبان غزل سرا
غزل‌های شفابخش
با مرهم خزانه غیب
زیر درخت تنومند عشق
و جاری زلال حقیقت و حماسه
با تمنای دل ‌انگیز لسان‌ الغیب
خنکای پاسخ و التیام را
تعارفت می‌کنند.
من ایرانی‌ام
و از قبیله قنوت‌های آبی
و شکوه یک قصیده دماوند
صد غزل ، شاعران تازه
و صد دهان شعرهای تازه‌تر
و از تبار غزل‌های شکوهمند
سروهای سربلند
که در وسعت قافیه‌ها قد کشیده‌اند

وحید خلیلی اردلی

.Hafez.
09-09-2010, 16:31
یاد خانه


باز امشب در سرم افتاده یاد خانه ام ............... یاد ایران کرده پر هر گوشه ی کاشانه ام

یاد میگون و فشم، مستم کند در این دیار ............... چهره ام را تر کند این گریه ی مستانه ام

من همان گنجور پر آوازه ام کز بخت بد ............... کرده ام گم در جهان، آن گوهر یکدانه ام

یار می پرسد ز من، این گریه ها از بهر چیست ............... عاجزم از پاسخش، پیوسته لرزد چانه ام

آفرین بر غم، که یکدم از دلم بیرون نرفت ............... مرحبا بر باوفا همخانه ی جانانه ام

بار اندوه جدایی از وطن، پشتم شکست ............... چون توان بردن آنرا ندارد شانه ام

این مکان زیبا و دلباز است لیکن روح من ............... می زند پر، در هوای خانه ی ویرانه ام

زندگی افسانه ی تلخی است ای یاران ولی ............... باز باید ساخت با این تلخی افسانه ام

گاه پندارم فراموشم شود آن خانه، لیک ............... باز می بینم به سر افتاده یاد خانه ام


ناصر انقطاع

.Hafez.
09-09-2010, 16:33
من ایرانم


من آن گنجینه ی پر مایه و پر در دورانم ............... من آن گهواره ی پاکان و مردان و دلیرانم

منم آن مادر فرزانه و والا و آزرمین ............... که نوشیدند شیر مردمی از نوک پستانم

جلال الدین بود سردار غران و دلیر من ............... که او بر سینه ی دشمن فرود آورد پیکانم

من ایرانم من ایرانم

منم تاریخ گویای هزاران ساله ی گیتی ............... که پیچیده است در گوش جهان آوای شاهانم

منم گردون گردنده، منم کیهان چرخنده ............... من آن ماه درخشانم. من آن خورشید تابانم

شگفتی نیست گر شیرین زبان و پارسی گویم ............... که چونان چامه ی سعدی و چون فریاد خاقانم

من ایرانم من ایرانم

نگر بر تیسفون تا بارگاه داد را بینی ............... که از آن دادگر خسرو، من این جامانده ایوانم

منم داد انوشروان منم شمشمیر نادر شه ............... منم سرمایه ی دانش من آن گسترده کیهانم

اگر دردی است در دوران منم آن درد را درمان ............... که دارم پور سیناها و رازی ها به انبانم

من ایرانم من ایرانم

منم زاینده ی بابک که من شیر ژیان زایم ............... من آن استاده الوندم من آن کوبیده سندانم

اگر خیام و فردوسی (http://www.4shared.com/file/8390135/c906ace4/Shah_Nameh.html) شدند آوازه ی گیتی ............... که من پروردم آنها را در این پر بار دامانم

اگر دستم تهی باشد دلم گنجینه ی راز است ............... که من منصور حلاجم که من بابای عریانم

من ایرانم من ایرانم

منم آن مادر فرهنگ والای اوستایی ............... که باشد نیک پنداری شعار پاک مردانم

منم آموزگار مازیار و نخشب و آرش ............... از این برجستگان هستند شاگرد دبستانم

اشو زرتشت بالیده است در دامان پاک من ............... من آن زالم من آن سامم من آن سهراب و ساسانم

من ایرانم من ایرانم

پدید آورده ام یعقوب را در دامن پاکم ............... منم زاینده ی رستم من آن پر زور دستانم

من آن پر مایه فرهنگم من آن گسترده آیینم ............... هراسانم ز نادانی ز بی مغزان گریزانم

چو مرد آویزها بسیار پروردم به آغوشم ............... که من آن مرد جنگی هزاران رزم و میدانم

من ایرانم من ایرانم

منم مام ابومسلم منم زاینده ی کوروش ............... ز من شوریده شد حافظ که من چون باده جوشانم

هم از تاجیک و از کردم هم از قشفایی و افغان ............... هم از تهرانی و گیلک هم از اینم هم از آنم

در این آشفته بازار جهان کالای کمیابم ............... در این دریای آلوده چو مروارید غلتانم

من ایرانم من ایرانم

اگر بینی که اندر چار میخ و بند و زنجیرم ............... نپنداری که می ترسم نپنداری هراسانم

ولی اندوه در ژرفای جانم ریشه افکنده ............... که من زین شورش بیهوده و بیجا پشیمانم

تو ای فرزند دلبندم فراموشم مکن هرگز ............... ز من پیمان خود مگسل که من آن سخت پیمانم

من ایرانم من ایرانم


ناصر انقطاع

naghdi
09-09-2010, 16:34
روح می پرورد هوای وطن
باغ و گلگشت جانفزای وطن
ما همه جان و سر به کف داریم
تا بریزیم پیش پای وطن
هر کسی طالب رضای کسی است
ما در اندیشه رضای وطن
همه را سعی و اشتیاق این است
که کند خدمتی سزای وطن
از همه چیز خویش میگذرد
در ره مجد و اعتلای وطن
جان و سر را چه فایدت باشد
گرنه قربان شود برای وطن
در خور خاک ذلت است سری
که نباشد در آن هوای وطن
نفروشیم ما به آب حیات
مشتی از خاک جانفزای وطن
روی دل جانب وطن داریم
بر سر چشم ماست جای وطن
تار جان در نوازش اید و رقص
چون طنین افکند نوای وطن
وطن از جان و سر عزیزترست
ای سر و جان من فدای وطن
هر زبان و دلی که باشد پاک
هر سحر می کند دعای وطن
ای زبان همتی که تا همه عمر
من نگویم مگر ثنای وطن
سوی بیگانه رو نخواهد کرد
هر کسی گشت آشنای وطن
پیش من به ز جنبت عدن است
باغ و بستان دلگشای وطن
یاد پیوسته حافظ این ملک
لطف پیوسته خدای وطن
دل و جان و سر و تن کیوان
باد قربانی بقای وطن
كيواني

.Hafez.
09-09-2010, 16:34
ایران من


ای غایت ایمان هر فرهیخته ............... خاک رهت با هر گُلی آمیخته

با هر چراغ روشنت صد نور عشق آویخته ............... بر هر گُل پیراهنت خون عزیزی ریخته

نام یلانت در جهان، افسانه عالم شده ............... سودای عشق تو شرر در عالم و آدم زده

در هر کتاب و دفترت بسیار یاد و یادگار ............... ای سرزمین آفتاب، ای تا همیشه ماندگار

با هر دَم گرم نفس، عشق تو می ماند و بس ............... یک دم جدا از یاد تو دنیای پهناور، قفس

ایران من، ایران من، اول الف آزادگی ............... ی- یکصدا ، همبستگی ، ر- راه و رسم، زندگی

دوم الف- انسانیت، نونت- نشان ملییت ............... ای مظهر ایمان من ، ایران من، ایران من

ای زادگاه تَهَمتَن ، ای مرز تو، دشمن شکن ............... ای خاک عاشق آفرین، ای مهر تو آیین من

ماهم تویی ، مهرم تویی ، شعرم تویی ، شورم تویی ............... نارم تویی ، نورم تویی ، گهواره و گورم تویی

ایران من ، ایران من


آرش سزاوار

.Hafez.
09-09-2010, 16:35
دوش می گفت این سخن دیوانه ای بی بازخواست --------- درد ایران بی دواست
عاقلی گفتا که از دیوانه بشنو حرف راست ------------------ درد ایران بی دواست
مملکت از چها رسو در حال بحران و خطر --------------------- چون مریض محتضر
با چنین دستور این رنجور مهجور از شفاست ----------------- درد ایران بی دواست
پادشه بر ضد ملت ملت اندر ضد شاه ------------------------- زین مصیبت آه آه
چون حقیقت بنگری هم این خطا هم آن خطاست ----------- درد ایران بی دواست
هر کسی با هر کسی خصم است و بد خواه است و ضد ---- گوید اورا مستبد
با چنین شکل ای بسا خونها هدر جانها هباست -------------- درد ایران بی دواست
صور اسرافیل زد صبح سعادت در دمید ------------------------ ملا نصرالدین رسید
مجلس و حبل المتین سوی عدالت رهنماست ---------------- درد ایران بی دواست
با وجود این جراید خفته ای بیدار نیست ------------------------ یک رگی هشیار نیست
این جراید همچو شیپور و نفیر و کرناست ---------------------- درد ایران بی دواست
شکر می کردیم جمعی کارها مضبوطه شد ------------------- مملکت مشروطه شد
باز می بینیم آن کاسه است و آن آش است وماست ---------- درد ایرا ن بی دواست
با خرد گفتم که آخر چارهء این درد چیست؟ --------------------- عقل قاطع هم ریست
بعد آه ناله گفتا چاره در دست خداست ------------------------- درد ایران بی دواست
شیخ فضل الله یک سو آملی از یک طرف ----------------------- بهر ملت بسته صف
چار سمت توپخانه حربگاه شیخ ماست -------------------------- درد ایران بی دواست
هیچ دانی قصد قاطر چی در این هنگامه چیست؟ ------------- یاری اسلام نیست
مقصد اوساعت است و کیف و زنجیر طلاست ------------------- درد ایران بی دواست
مسجد مروی پر از اشرار غارتگر شده --------------------------- مدرسه سنگر شده
روح واقف در بهشت از این مصیبت در عزاست ------------------ درد ایران بی دواست
تو نپنداری قتیل دستهء قاطر چیان ------------------------------- خونشان رفت از میان
وعده گاه انتقام اشقیا روز جزاست ------------------------------ درد ایران بی دواست
اشرفا هر کس در این مشروطه جانبازی نمود ------------------- رفعت و قدرش فزود
در جزا استبرق جنات عدنش متکاست -------------------------- درد ایران بی دواست

سید اشرف الدین قزوینی

naghdi
09-09-2010, 16:35
بیا به بزم وطن شور و عشق بر پاكن .................. سبوی غم بشكن می به جام مینا كن

شراب پاک مغان نوش و در كمال ادب .................. دو جرعه نیز نثار ره اهورا كن

سرود پاكی و نیكی به گوش یار بخوان .................. و در بلوغ خرد، یادی از اوستا كن

بیا و زند بخوان تا سپیده با زرتشت .................. شكوه جلوه‌ی خورشید را تماشا كن

بگو كه نیک بیندیش و نیک كن گفتار .................. چو نیک شد همه كردار، شكر مزدا كن

بگو كه ملت ما سرفراز تاریخ است .................. و دشمنان وطن را خفیف و رسوا كن

پیام عز و شرف را بخوان ز شهنامه .................. و رمز و راز شرفنامه را هویدا كن

نبسته دست ترا فتنه‌های چرخ بلند .................. مقام خویش در اوج حماسه پیدا كن

وطن كه خسته شد از آیه‌های مكتب غم .................. بیا و فارغش از گریه‌های بی جا كن

بیا و پهنه‌ی این خطه‌‌ی خدایی را .................. برای جشن خرد پیشگان مهیا كن

اگرچه گوش ستم از چرا گریزان است .................. بیا تمام سخن را چرا و آیا كن

چرا ز خون سیاوش برآمده ضحاک؟ .................. بیا به علم و خرد حل این معما كن

تو قطره‌ای و منم قطره و وطن دریا .................. بیا و قطره‌ی جان را نثار دریا كن

به شوق دیدن فردای عشق و آزادی .................. به نور دانش امروز ، فكر فردا كن

« امید » می‌چكد از ابر « اتحاد » بیا .................. و بوستان وطن را دوباره احیا كن


مصطفی بادکوبه ای

naghdi
09-09-2010, 16:36
ایهاالناس خاک غربت خانه نیست

مرغ آزادی دگر در لانه نیست

من دلم در حسرت یک آشناست

خانه اما دست صاحبخانه نیست

من که گفتم خاک غربت خانه نیست

اهل ویرانه ایران ام من

می روم روزی نمی مانم من

گرچه صاحبخانه لطفم می کند

سر خوش و مستم که مهمانم من

خاک من بویش گلاب قمصر است

عطر آن بهتر ز مشک و عنبر است

خاک باران خورده اش بوی بهشت

هر خزانش با بهار هم بستر است

چشم همشهری سلامم می کند

گوش بر حرف و کلامم می کند

تا بمانم دور از چشم و نظر

وان یکادی را بنامم می کند

خنده گرمی نثارم می کند

با نگاهی بی قرارم می کند

مهربانی و صفا و عشق را

هرچه هست در کوله بارم می کند

کس چی میدانست دست سرنوشت

می کند جانم جدا از آن بهشت

کودک ام پرسد ز من اهل کجاست

گویم ایران ، پرسدم اینجا چراست ؟

گویدک سبز و سفید و سرخ فام

پرچمی اینجا نمی بینم به بام

کودکم پرسد چرا در غربتیم ؟

تا به کی در آرزو و حسرتیم

بی جوابم نیمی از جانم جداست

ایها الناس نیمه دیگر کجاست ؟


زیبا شیرازی

naghdi
09-09-2010, 16:38
برخیز شتربانا، بربند کجاوه .................. کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه

از شاخ شجر برخاست آوای چکاوه .................. وز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر به شتاب اندر از رود سماوه .................. در دیده من بنگر دریاچه ساوه

وز سینه ام آتشکده پارس نمودار

ماییم که از پادشهان باج گرفتیم .................. زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم

دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم .................. اموال و ذخاریشان تاراج گرفتیم

وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم .................. ماییم که از دریا امواج گرفیتم

و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیّار

در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود .................. در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود

در اندلس و روم عیان قدرت ما بود .................. غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود

صقلیّه نهان در کنف رایت ما بود .................. فرمان همایون قضا آیت ما بود

جاری به زمین و فلک و ثابت وسیار

خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم .................. وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم

دریای شمالی را بر شرق نشاندیم .................. وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم

هند از کف هندو،ختن از ترک ستاندیم .................. ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم

نام هنر و رسم کرم را به سزاوار

امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم .................. در داو، فره باخته اندر شش و پنجیم

با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم .................. چونزلف عروسان همه در چین و شکنجیم

هم سوخته کاسانه و هم باخنه گنجیم .................. ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم

جغدیم به ویرانه، هزاریم به گلزار

ماهت به محاق اندروشاهت به غری شد .................. وز باغ تو ریحان و سپر غم سپری شد

انده ز سفر آمد و شادی سفری شد .................. دیوانه به دیوان تو گستاخ و جری شد

وان اهرمن شوم به خرگاه پری شد .................. پیراهن نسرین تن گلبرگ تری شد

آلوده به خون دل و چاک از ستم خار

مرغان بساتین را منقار بریدند .................. اوراق ریاحین را طومار دریدند

گاوان شکمخواره به گلزار چریدند .................. گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند

تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند .................. یاران بفرختندش و اغیار خریدند

آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار

افسوس که این مزرعه را آب گرفته .................. دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

خون دل ما رنگ می ناب گرفته .................. وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته

رخسار هنر گونه مهتاب گرفته .................. چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته

ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار

ابری شده بالا و گرفته است فضا را .................. وز دود و شرر تیره نموده است هوا را

آتش زده سکان زمین را و سما را .................. سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را

ای واسطه رحمت حق بهر خدا را .................. زین خاک بگردان ره طوفان بلا را

بشکافت زهم سینه این ابر شرر بار




محمد صادق ادیب الممالک فراهانی

.Hafez.
09-09-2010, 16:38
آمد بهار اي نازنين ، گيتي به کام خويش بين
بر گير شادان ساتکين ، بشنو سرودي دلنشين

در فروردين جامي ز مي ، ياد آورد از فر کي
وز زرتهشت نيک پي، پيغمبر ايرانزمين

مردي ز ما در باستان ، بر خاست از آذربايجان
از دوده اسپنتمان ، وز خاندان آبتين

گفتا که من پيغمبرم ، زرتشت والا گوهرم
فرخنده پيک داورم ، وخشور دين راستين

دستور مينو بارگاه ، آرم سوي گشتاسپ شاه
باشد مرا يار و پناه ، آن مرد با تخت و نگين

رخشنده پندارم آمدم ، زيبنده گفتار آمدم
فرخنده کردار آمدم ، آري بود پيک اين چنين

دادار من مزدا بود ، يکتا و بي همتا بود
در روشني پيدا بود ، نه در ديو تارکي گزين

بپذير دين ار بخردي ، اين دين پاک ايزدي
تا چيره گردي بر بدي ، با رستگاري همنشين

پندار نيکو گفتن ، گفتار نيک آموختن
کردار به اندوختن ، اين است فرمان مهين

زين خاندان تا گر سمان، وز مردمان تا ايزدان
جز راستي راهي مدان ، آن راه فردوس برين

.Hafez.
09-09-2010, 16:39
دارا پارسي


اين مام ايرانزمين دار پاس

دريغا و دردا خدايا سپاس
تو اين مام ايران زمين دار پاس
همه جمع گشته بسي كركسان
ز جاهل ز الوات و از ناكسان
پر از مدعا و پر از قال و قيل
تو گويي فتاده ز خرطوم فيل
شده چرخ دولت و هم مرد لنگ
برفتست نيك, آمده كار ننگ
نه كس دلخوش و عرصه گشتست تنگ
سگان كرده آزاد و يخ پاره سنگ
جوان و جوانمرد رفته ز ياد
همه عشق ميهن بگشته ست باد
همه سفلگان تيغ آهيخته
به خود از فلز تسمه آويخته
خروشند و تازند و آرند يورش
همه اين كنند بهر نان و خورش
جوان حب ميهن ببرده ز ياد
رها كرده آنرا پرستد نژاد
به ترفند رخت وطن كرده تن
همه سر بكار فروش وطن
نه منطق سخنها همه سرسري
كشد زوزه گه گرگ خاكستري
به ظاهر براند زبان مادري
به باكو گرايد نه به آذري
سخن در دهان سخت باكو پسند
شده آذري زان دژم هم نژند
بظاهر حذر دارد از كار دين
بتركي ثناگوي مزدور دين
همه مزد گير و همه شخص زور
همه چشم ديد وطن گشته كور
همه گشته مفتون ومسحور سحر
نه عشقي ز بهر وطن هم نه مهر
دريغا و دردا از اين كار كرد
فروشند ميهن به تركان زرد
همه بد دلند و همه بد منش
همه تند و جاهل و اهل تنش
كدورت بورزند با پارسي
نخواهند نيوشند سخن فارسي
كشيده ز ايرانمان نقشه چند
به تركي باكو بدو واژه چند
يكي فارسستان ورا خواندي
دگر جزو ميهن نيارايدي
اگر قصد داري دهي آگهيش
دهد ناسزا سر به آيين و كيش
خدايا امان ده زجاهل و زور
از آن پيش ميهن شود خاك گور








كركس = پرنده اي مانند لاشخور
سگان كرده آزاد و يخ پاره سنگ=سگان را رهانيده و سنگ ها را بسته اند
سفله= پست و ذليل و خوار
آهيختن = بيرون آوردن , نشان دادن
به خود از فلز تسمه آويخته= همان زنجير كشان هستند
همه اين كنند بهر نان و خورش= خورش يعني خوراك و خوردني
حب =دوستي
رها كرده آنرا پرستد نژاد=نژاد پرست شدن برخي از مردم
همه ريمني كار , رخت وطن كرده تن= ريمني كار يعني فريبكاراني كه خود را وطن دوست نشان ميدهند
كشد زوزه گه گرگ خاكستري=گروه نژاد پرستي از تركان كه مزدور باكو هستند
دژم=غمگين افسرده
نژند= پريشان ,هراسناك
مفتون =سرگشته
مسحور =جادو شده
سحر= جادو
كاركرد=عملكرد و رفتار
تركان زرد= تركان زرد پوستي كه هيچ قرابت و خويشي با آذري هاي ما ندارند
بدمنش=بد رفتار
تنش=دشمني و عصبانيت و بد رفتاري
كدورت= دشمني
نيوشيدن=يعني شنيدن

naghdi
09-09-2010, 16:39
كجایی ای دیار دور ، ای گهواره‌ ی دیرین .................. كه از نو ، تن به آغوشت سپارم در دل شب‌ها

به لالای نسیمت كودک ‌آسا دیده بربندم .................. به فریاد خروست دیده بردارم ز كوكب‌ها

سپس، صبح تو را بینم كه از بطن سحر زاید .................. دیار دورِ من، ای خاک بی‌همتای یزدانی

خیالت در سر "زرتشت" و مهرت در دل "مانی" .................. تو را ویران نخواهد ساخت فرمان تبهكاران

تو را در خود نخواهد سوخت آتش های شیطانی .................. اگر من تلخ می گریم، چه غم زیرا تو می‌خندی

و گر من زود می میرم، چه غم زیرا تو میمانی، بمان .................. بمان تا دوست یا دشمن تو را همواره بستاید


نادر نادرپور

naghdi
09-09-2010, 16:41
همه پیوسته در خوابیم و کـو بیدار

ندیــدم چـشم بــیداری در این بازار

درفش کاویان را دزد صــحرا برد

فریدون کو کــجا شد کاوه ســــردار

خموشیدن نمک برزخم چرکین است

نقوش نقش رستم راست سخن بسیار

چراغ خود بیفــروزیم وخود باشیم

پناه ســقف خود بودن به از آوار

شتابی کن سخن پوشــــیده میگویم

به دریـا رو نه بر مرداب ناهـنجار

.Hafez.
09-09-2010, 16:42
ای زبان پارسی جاوید مان در روزگار

زان که فرزندان ایران را تویی آموزگار

پایه چون کرد استوارت همت دهقان(1) طوس

کاخ «ملیت» شد از فرٌ و فروغت استوار

تاخت چون تازی بر ایران شد زبان «پهلوی»

در دو آغازین سده کم‌کم تباه و تار و مار

بیم‌آن رفتی که ایران هم‌چو شام و مصر و فارس

گویش تازی کند در نثر و در نظم اختیار

لیک از اقصای خراسان شد زبانی نو پدید

وندر آن از واژه‌های آریائی پود و تار

واژه‌هائی نیز از «تازی» بر آن افزوده شد

هر کجا بوده است بر آنان نیازی آشکار

تاخت چون «یعقوب صفاری» به تازی دستگاه

هشت تازی را و شد شعر «دری» را خواستار

شاعران زان پس به رخش پارسی بستند زین

تو‌سنی‌ها کرد و پس گردید خنگی راهوار

نیم قرن آن ‌سو ز نارس گفتۀ «پور وصیف»

«رودکی» زد سکه‌ها بر زر ز شعر زر تبار

شد «دری» این‌سان زبانی پرتوان در نثر و نظم

وندر آن از قرن چارم گشت پیدا شاهکار

از خراسان این زبان شد چیره بر ایران‌زمین

یافت در سرتاسر کشور رواج و انتشار

هم برون از مرزها با نغز گفتار دری

در جهانت پرتو فکند افکار ما خورشیدوار

در هر استان هم دری گو، شاعران و منشیان

زین «زبان ملی» پویا فزودند اعتبار

در مثل دربار سامانی چو دریائی بود

چند گوینده در آن چون گوهرانی شاهوار

مانده از نزدیک چل تن شاعران آن عهد نام

چند شعری نیز از آنان به گیتی یادگار

زان‌میان باشد «کسائی» و «شهید» و «رودکی»

با «دقیقی» سرافراز از یکه‌تازی هر چهار

«رودکی» زین چارتن، والاتر و بالاتر است

او در اقلیم سخن بوده است و باشد شهریار

ای شگفت این ‌شعر قرنی‌ بیش بیرون‌ شد ز چاه

بعد قرنی چون پلنگان، ماه جست از کوهسار

نثر هم در دورۀ سامانیان(2) رونق گرفت

وین درخت از جهدشان گل‌کرد و آنگه داد بار

چند «شهنامه» در این دوران به نثر آماده شد

«بلعمی» در ترجمه نام‌آوری شد کامگار

نیز فردوسی در آن، شهنامه را آغاز کرد

تا به عهد غزنوی نوزاد شد زیبا نگار

نام بردن از دگر آثار اطناب آورد

و این که گفتم بس بود ران دورۀ پرافتخار

از پس سامانیان تا عهد ما در نظم و نثر

شاعر- و منشی پدیدآمد در ایران بی‌شمار...

*

باری اندر روزگارانی که پیشین شاعران

هر یکی بودند در شعر دری چابک سوار

وندر اعصاری که نامی منشیانی چیره دست

شاهکاری آفریدندی به یمن ابتکار

اندر ایران راه و رسم «چند‌شاهی»(3) بود و بود

بر نزاع داخلی هر بخش از این کشور دچار

«یکه‌شاهی» نیز اگر گاهی در ایران شد پدید

باز بودی «خان‌خانی»(4) همچو اسبی بی‌فسار

اندر آن ایام کاین ملک از بلای تجزیه

بود در جنگ و جدال و داغدار و سوگوار

بود هر استان ز استان‌های دیگر چون جدا

بین آنان بود گاهی پرده و گاهی جدار

بود گه سرور بر استانی امیری دادگر

گه بر استانی دگر حاکم پلیدی نابکار

گاه نیز آتش‌فشان حملۀ بیگانگان

بر سر این سرزمین از کینه افشاندی شرار

در چنین احوال کاین کشور ز هم پاشیده بود

وندر آن، طوفان توفان از یمین و از یسار

این زبان و این ادب ما را بهم پیوند داد

تا همه بر «وحدت ملی» شدیم امیدوار

در مثل گر در میان شاه شیراز و عراق

کارزار افتادی و بر خلق گشتی کار، زار

باز شعر سعدی و حافظ در این دو خطه بود

رائج اندر سوک و شادی چون زر کامل عیار

نیز بر شیراز و کرمان شعر قطران و همام

راه بردی، گاه هم تا مرز چین و زنگبار

در میان مردم شروان و اسپاهان و ری

از قضا گر رنجشی ناگاه افکندی نقار

گه بر شعر پارسی بر یکدیگر می‌تاختند

گه زدودنی به شعر پارسی از دل غبار

ور بجنگی شد حصاری مردم تبریز و طوس

شعر فردوسی گذشتی زین حصار و آن حصار

این زبان بود آنچنان شایع که در هر شهر و ده

پارسی بینی بهر جا نقش بر سنگ مزار

*

پس زبان پارسی شد بهر ما از دیر باز

پایۀ «ملیت» و از بهر «وحدت» پاسدار

زین سبب باید که در آینده هم زین تجربت

عبرت آموزیم اگر خواهیم گشتن رستگار

این زبان پارسی پیوند قومیت بود

ور نه استقلال ما هرگز نماند بر قرار

با زبانهای محلی کس ندارد دشمنی

نیست باکی گر بمانند اندر ایران پایدار

پارسی را با زبانهای محلی جنگ نیست

هیچ دریایی نورزد دشمنی با جوبیار

لیک جز با این زبان پر توان مشترک

ملت ما در ادب هر گز نگردد بختیار

دشمن ما تازد اول بر زبان مشترک

چون بخواهد کرد ما را با بد اندیشی شکار

تا فشاند عاقبت بذر زبان خویش را

مزرع ما را کند با حیله‌ها شخم و شیار

سست ساز پایۀ کاخ زبان مشترک

گه به نرمی گه به گرمی گاه با زور و فشار

تا کند ما را ز شعر پارسی بیزار و سرد

میکند حفظ زبانهای محلی را شعار



*

ای جوان گر با فسون اجنبی از این زبان

بگسلی، گردی ز خود و ز مام میهن شرمسار

حیف باشد کز هوس در آرزوی کلبه ای

جهل تو ویرانه ای سازد ز کاخی زرنگار

خیز و این کاخ کهن را بیشتر آباد کن

هرچه داری از هنر بر آستانش کن نثار

از زبانهای محلی هم مشو غافل که نیست

هیچ غم گر سرو را شمشاد روید در کنار

این زبان پارسی گنجینۀ فرهنگ ماست

وز سر گنجینه باید دور کردن موش و مار

زاید این گنجینه در آینده هم گنجینه‌ها

گر در آن رنج سخنگویان ما افتد بکار

زین سبب بیگانه خواهد زین زبان گنج‌زا

تا شود فرهنگ ما نازا، بر آوردن دمار

این زبان را خوار خواهد آنکه در چشمان او

اینهمه گلهای جانپرور خلد مانند خار

بگذر از ما، بین به فرهنگ و زبان چون شیفته است

شرقی و غربی، گرت بر شرق و غرب افتدگذار؟

از گدار روزگاران این زبان پویان گذشت

وای اگر اکنون زنی بر سیل غفلت بی‌گدار

هان مهل تازین درخت آسان بریزد بار و برگ

سستی و پستی و جهل مردمی بی‌بند و بار

وای بر قومی که فخرش بر زبان اجنبی است

زشت‌تر زان، کز زبان مادری او راست عار!

*

چند تن گمراه فرصت جو در آذربایجان

می زنند از بهر «ترکی»(5) سینه در این گیر و دار

از -- ترویج ترکی خصم جان پارسی

جمله در بیگانه پروردن شده پروردگار

در بر بار خزف گوهر شکستن کارشان

تا مگر بهتر شودشان زین شکستن کار و بار

گرچه ناآگاه و نادان آلت بیگانه‌اند

یک تن از آنان نیارد رو بمیدان مردوار

حیله‌ها ورزند تا ترکی بجای فارسی

از پس اسمی شدن رسمی شود در آن دیار

ناتوان در پارسی از گفتن شعری بلند

رو به شعر نازل ترکی کنند از اظطرار

آتش اندر مهد زردشت افکند بیگانه‌ای

وین ز خود بیگانگان هیزم‌کش و آتش‌بیار

شاخه‌ای از پهلوی بوده است دیرین «آذری»

نیست ترکی آذری ای غافل بدعت‌گزار

باشد ایرانی‌تر از هر خطه آذربایجان

چون ندارد پاس خود این خطۀ ایران مدار؟!

ترکی ار ره کرد در آن، پارسی بومی بود

بومی از بیگانۀ شومی چرا گردد فگار؟!

من نگویم باید از آن راند ترکی را بزور

گو یکی خر زهره هم روید میان لاله‌زار

لیک گویم بر «دری» تفضیل ترکی نارواست

شهد نوشان را نباشد رغبتی بر زهر مار

...من چون این سرگشتگی بینم در آذربایجان

هم مرا دل لرزد و هم بر سرم افتد دوار

چون در آذربایجان زادم بر آن دل سوزدم

گر نباشم گل، گیاهی باشم از آن مرغزار
وین که گویم از ره دلسوزی و دلبستگی است

ور کشد بیگانه یا بیگانه کردارم به‌دار

روح آذربایجان بر پارسی می تشنه است

وای اگر مخمور را آخر کشد رنج خمار

من یقین دارم که فرزندان آذربایجان

روز روشن برد مانند از دل این شام تار

شاعران آرند والاتر ز «قطران» و «همام»

نار بن یار سرور بنشانند بر جای چنار

*

هوشمندان را بود روشن که شعر پارسی

باشد اندر گوش ایران و جهان چون گوشوار

شعر ترکی کی زند پهلو به شعر پارسی

کاین بود رستم ولی آن کمتر از اسفندیار

شرق و غرب ار شد مسخر در خلافت ترک را

شعر ترک از زادگاه خود نرفت اندر جوار

شعر ترکان زادۀ دیرینه فرهنگی نبود

بود نوزادی که گشت از عاریت‌ها نونوار

شعر ما تا شد خراسانش پس از اسلام مهد

رفت از چین تا به روم و از یمن تا قندهار

زانکه او شبدیزوش فرهنگ دیرینش به‌پشت

گرم و شیرین رفت و مردم شیفته بر آن سوار

بر سوار و اسب خوانده آفرین از جان و دل

بار منت برده رفتندی به نرمی زیر بار

جان ایرانی است زین فرهنگ فرخ شادمان

در جهان صاحبدلان زین شعر شیرین شاد خوار

شعر «سعدی» تا به شیراز از قلم بر، نامه رفت

رفت هم در عهد وی تا روم و تا چین و تتار

مفخر ایران زمین فرهنگ پر بارش بود

ریشه چون شاداب باشد گل برآرد شاخسار

خاصه کاین فرهنگ ملی را جهان بینشی است

زین سبب باشد به گیتی شعر نغزش پایدار

ور نداری باورم رو «حافظ« و «هاتف» (6) بخوان

تا ببینی چون بهم دمساز باشد نور و نار

نیست «مهر میهن» و «فرهنگ» و «دین» را دشمنی

هر یکی با آن دو دیگر می‌تواند گشت یار

ور کسی گوید که اینان راست باهم اختلاف

گویم اینان سازگارند ار توئی ناسازگار

شاهدم تاریخ ایران از هزاران سال پیش

آرمت در دهر هزاره خواهی ار برهان هزار

شعر ایران باری از فرهنگ ایران خورد آب

پس ز شعر ترکی ای غافل چه داری انتظار؟...

...

این زبان پارسی با آن جهان‌گستر ادب

در مذاق جان من باشد شرابی خوشگوار

زین شراب ناب سرمست ار شوی شادان شوی

وز چنین سرمستیت گردد دم و جان هوشیار





1) دهقان به معنی رایج‌تر در عهد فردوسی: صاحت ده، رئیش ده.

2) سامانیان (دواران سلطنت از 261 ه.ق. تا 389 ه.ق.)

3) در برخی از ادوار تاریخ ایران (مثلا در قرن چهارم و پنجم) چند سلسلۀ مختلف در آن واحد در بخشی از ایران سلطنت میکردند و من این وضع را «چند شاهی» نامیده ام.

4) در عهد بعضی از سلسله‌ها (مانند سلجوقیان و صفویان) تمام سرزمین ایران زیر سلطۀ یک پادشاه بود (یکه‌شاهی). با این وصف در همان اوقات نیز عده‌ای از رٶسا ، خاندانهی بزرگ و سران قبائل و خانها در عین فرمانبرداری از پادشاه، در منطقه با ایل تحت تسلط خود کمابیش قدرتی و گاهی نیمه‌استقلالی مانند ملوک الطوائف (خان‌خانی) داشتند.

5) زبان ترکی.

6) سید احمد هاتف شاعر نامی قرن 12 که در اصفهان متولد شد ولی خاندان او از قصبه «اردوباد» آذربایجان بود. ترجیع‌بند عرفانی معروف او از شاهکارهای شعر فارسی است. هاتف در آن ترجیع‌بند مخصوصاً هماهنگی و سازش اضداد و کثرت و وحدت را با زبانی فصیح و شاعرانه بیان میکند.

naghdi
09-09-2010, 16:42
ما درخت مهربانی کاشتيم .................. کينه را از سينه ها برداشتيم

بر فراز کوچه های شهر خويش .................. پرچم پندار پاک افراشتيم

دانش شهريگری را از کهن .................. ما برای ديگران بگذاشتيم

گنج گيتی هر کجا آمد بدست .................. ما نه بهر خويشتن انباشتيم

تا نميرد ميهن و فرهنگ ما .................. ديده ی جان را بر او بگماشتيم

هم بهمراه اهورا در نبرد .................. اهرمن را ما بهيچ انگاشتيم

ريشه نيک است در کردار ما .................. نيک گفتيم نيک هم پنداشتيم

ما بمانيم و بماند پايدار .................. آنچه ما در دشت دلها کاشتيم
قراچه داغی

.Hafez.
09-09-2010, 16:42
وطن يعنی چه، يعنی دشت صحرا؟
وطن يعنی چه، يعنی رود دريـــــــا؟

وطن يعنی چه، يعنی باغ، بیشـــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی كشت، ريشــه؟

وطن يعنی چه، يعنی شهر، خانه؟
وطن يعنی چه، يعنی آب، دانــــه؟

وطن يعنی چه، يعنی كار، پيشـــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی سنگ، تيشه؟

××

وطن يعنی همه آب و همه خــــاك
وطن يعنی همه عشق و همه پاك

وطن يعنی محبت، مهربانی
نثار هر كه دانی و ندانـــــی

وطن يعنی نگاه هموطن دوســــــت
هر آنجايی كه دانی هموطن اوست

وطن يعنی قرار بـــی‌قراری
پرستاری، كمك، بيمار‌داری

وطن يعنی غم همسايه خوردن
وطن يعنی دل همسايه بــــردن

وطن يعنی درخت ريشه در خاك
وطن يعنی زلال چشمه پـــــــاك

ستيغ و صخره و دريا و هامون
ارس، زاينده رود، اروند، كارون

دنا، الوند، كركس، تاق‌بستان
هزار و قافلانكوه و پلنگـــــــان

وطن يعنی بلنــدای دمــاونـــــد
شكيبا، دل در آتش، پای در بند

وطن يعنی شكوه اشترانكوه
به دريای گهر استاده نستوه

وطن يعنی سهند صخره پيكر
ستيغ سینه در سنگ تمنــدر

××

وطن يعنی وطن استان به استــــــان
خراسان، سيستان، سمنان، لرستان

كوير لوت، كرمان، يزد، ساری
سپاهان، هگمتانه، بختيــاری

طبس، بوشهر، كردستان، مريوان
دو آذربـايجــان، ايــلام، گيـــــــلان

سنندج، فارس، خوزستان، تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجــــان

وطن يعنی دلی از عشق لبريز
گره باف ظريف فرش تبريــــــــز

وطن يعنی هنر يعنی سپاهان
حرير دستباف فرش كاشـــــان

وطن يعنی ز هر ايل و تباری
وطن را پاسبانی، پاسـداری

وطن يعنی دلير و گرد با هم
وطن يعنی بلوچ و كرد با هم

وطن يعنی سواران و سواری
لر و كرد و يموت و بختيــــاری

وطن يعنی سرای ترك با پارس
وطن يعنی خليج تا ابد فـــارس

وطن يعنی كتيبه در دل سنــگ
تمدن، دين، هنر، تاريخ، فرهنگ

وطن يعنی همه نيك و به هنجار
چه پندار و چه گفتار و چه كـردار

وطن يعنی شب رحمت شب قـــــدر
شب جوشن، شب روشن، شب بدر

وطن يعنی هم از دور و هم از دير
سـده نوروز يلــدا مهرگـان تیـــــــر

هزاران خط و نقش مانده در ياد
صبـــا كلهر کــمال‌الملك بهــزاد

نكيسا باربد تنبور نی چنـــگ
سرود تيشه فرهاد در سنگ

سر و سرمايه‌های سرفرازی
حكيم و بوعلی سـينا و رازی

به اوج علم و دانش رهنوردی
ابوريحــان و صـدرا سـهروردی

به بحر علم و دانش ناخـدائی
عراقی رودكی جامی سنائی

وطن يعنی به فرهنگ آشنائی
دُر لفـــظ دری را دهخــــــدائی

وطن يعنی جهانی در دل جام
وطن يعنی رباعيــــات خيــــام

وطن يعنی همه شيرين كلامی
عفاف عشـــق در شـعر نظامی

وطن يعنی پيــام پند سعدی
زبان پيوسته در پيوند سعدی

وطن يعنی نگاه مولوی ســـــوز
حضور نور در شمس شب و روز

وطن يعنی هوا و حال حافظ
شكوه بــاور انـدر فـال حافظ

وطن يعنی بتيره دمدمه كوس
طلوع آفتاب شـــعر از طـــوس

وطن يعنی شب شهنامه خوانــدن
سخن چون رستم از سهراب راندن

وطن يعنی رهائی ز آتش و خون
خروش كاوه و خشـــم فريــــدون

وطن يعنی زبان حال سيمرغ
حديث يـال زال و بال سيمرغ

وطن يعنی گرامی مرز تا مرز
وطن يعنی حريم گــيو گـودرز

وطن يعنی اميد نااميدان
خروش و ويله گردآفريدان

وطن يعنی دل و دستی در آتش
روان و تن كــمان و آتـــــش آرش

وطن يعنی لگام و زين و مهميز
سواران قران و رخش و شبـديز

وطن يعنی شبح يعنی شبيخون
وطن يعنی جلال الدين و جيحون

وطن يعنی به دشمن راه بستن
به اوج آريـــوبــرزن نشســـــتــن

وطن يعنی دو دست از جان كشيدن
به تنگسـتان و دشتسـتان رسيـــدن

زمین شستن ز استبداد و از كين
به خــون گــرم در گــرمابه فــــين

وطن يعنی اذان عشــق گفـتن
وطن يعنی غبار از عشق رفتن

نماز خون به خونين شهر خواندن
مهاجـم را ز خرمشــــهر رانـــــدن

سپاه جان به خوزستان كشيدن
شهادت را به جـان ارزان خريـدن

وطن يعنی هدف يعنی شهامت
وطن يعنی شرف يعنی شهادت

وطن يعنی شهيد آزاده جانباز
شلمچه پاوه سوسنگرد اهواز

وطن يعنی شكوه سرفرازی
وطن يعنی ز عالم بي‌نيازی

وطن يعنی گذشته حال فردا
تمـام سهم يك ملـت ز دنيـــا

وطن يعنی چه آباد و چه ويران
وطن يعنی همــين جــا يعنـی
ايــــــــــــــــــران

شاعر: عليرضا شجاع‌پور

.Hafez.
09-09-2010, 16:43
شهسوار خورشید


به گیتی چوگم گشت گردون مهر‍‍‍‍‍*چه ایران چه بابل چه شام وچه مصر
چو تاریخ شد چون شب دیریاز * جهان را دگر گشت آیین و ساز
یهودان به یلدای بند و دریغ * به جای مسیحا همی رنج و تیغ
به یونان، خدایان به جای خدای * نبودی بزرگی و هم رهنمای
چو فرعون بودی به مصر اندرون * پرستیدة مردم خام و دون
چو جادو و نیرنگ و کردار دیو * به بابل نگه کرد کیهان خدیو
برافشانید آن فرة ایزدی * به پارسه که بودی به دور از بدی
بیامد به ناگاه شاهین شرق * چو باد و چو تندر، درخشان چو برق
که خواندی ورا اشعیای نبی * مسیح خداوند و هم او، نبی
پیمبر بـُدی کورش پادشا * بپیمود همواره راه اشا
به بابل همی بوسه بر پای اوی * زدند و ببردند فرمان اوی
ز فر شهنشه سپیده دمید * به شهپر همی پردة شب درید
که کورش منم شهریار جهان * گشاینده گیتی ز بند بَدان
منم زادة شهسواران گـُرد * که دشمن از ایشان به زاری بمرد
پدر: کاوس است و نیا: کی پشین * بمانَد نژادم به روز پسین
که خشنود و خرسند باشد خدای * که داد و دهش آوریدم به جای
بگشتند شادان ز من مردمان * بگشتم پرآوازه اندر زمان
به ایرانیان برگشادم پیام * که دشمن مبادا به ایران کنام
سپاس و نیایش به یزدان مهر * که یاری بجویم ز خورشیدچهر
هماره نیازم به درگاه اوست * نـَیازم به بیداد در راه دوست
سروشش سرشته به جان و تنم * فروغش فرَوَهر این میهنم
که ایران به گیتی ندارد همال * چو شیر هژبریست با فر و یال
چلیپای مهرش بچرخد چنان * که افروزد از فر ایران، جهان
سوارم بر ارابه آفتاب * به فرمان من آتش و خاک و آب
که فر خدایی همی در من است * بترسد ز من هرکه اهریمن است
کنون بشنو ایرانی هوشمند * که دارم ز بهرت بسی رای و پند
چو خواهی که ایران بگردد بزرگ * نه او را گزندش ز روباه و گرگ
بپیما یکی جام شاهنشهی * بیفشان تو جان از برای مهی
همان به که باشد تهی سرزمین * زِ هر ناسپاس و بدی آفرین
به کـِشت و به کار و به کوشش شویم * همانند دجله به جوشش شویم
زِ هر سوی ایران نیاز آورید * به رامشگه من نماز آورید
ببندید پیمان به پیوند من * همه یکدل و یکزبان انجمن
که آسوده باش ای مهین پادشاه * که ما برفرازیم دِرَفشَت به ماه
به کوه و کویر و به رود و زمین * که سوگند بر خاک ایران زمین
« همه سربه سرتن به کشتن دهیم*از آن به که کشوربه دشمن دهیم»


امیدعطایی فرد

.Hafez.
09-09-2010, 16:44
ای وطــن ، ای مـــادر تاریــخ ســـــاز ای مــرا بـر خـــاک تـــو روی نیــــاز
ای کویــــر تـــو بهشـت جــــــان مــن عشـــق جــــاویدان من ایـــران من
ای ز تــو هستی گرفته ریشـــــه ام نیست جــز اندیشه ات اندیشــه ام
آرشــی داری بـــه تیـــــر انــــداختن دست بهرامــی بـه شیــر انــداختن
کـــاوه ی آهنگــــری ضحـــاک کـش پتـک دشمـن افکنــی نـا پــاک کش
رخشــی و رستم بر او پـا در رکـــاب تــا نبیند دشمنت هرگــز به خـــواب
مـــرزداران دلیــــرت جـــان به کــــف سر فــرازان سپــاهت صف بــه صف
ای وطـــن ،ای مـــادر ایــــران مـــــن مـــــادر اجــــداد و فــرزنــــدان مــــن
خــانه ی مـن بانه ی من توس مــــن هــر وجــب از خــاک تو نامــوس مــن
ای دریـــغ از تـــو که ویــران بینمـــت بیشــــه را خالــی ز شیــران بینمـت
خـــاک تو گـر نیست جـان من مبــاد زنــــده در این بـوم و بر یک تـن مبــاد
وطــــن یعنـــی پــدر،مادر ، نیاکـــان بــه خون و خـاک بستن عهد و پیمان
وطـــن یعنـــی هـویت، اصل، ریشـه ســـر آغـــاز و سر انجـــام و همیشه
ستیــغ و صخـــره و دریــا و هامـــون ارس ، زاینــــده رود ، ارونـــد ، کـارون
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن بـه تنگستــــان و دشتستــان رسیدن
زمیـن شستن ز استبــداد و از کیـن ـه خــون گــــرم در گرمابـــه ی فیـــن
وطــن یعنــی اذان عشـــق گفتــــن وطـــن یعنــی غبــــار از عشق رفتــن
وطــن یعنــی هـدف یعنی شهـامت وطـــن یعنـــی شـرف یعنـی شهـادت
وطــن یعنــی گذشتــه، حـال، فـردا تمــــام سهــــم یـک ملـــــت ز دنیــــا
وطــن یعنــی رهایی ز آتـش و خـون خـــروش کــــاوه و خشــم فـریــدون
وطــن یعنــی زبــان حـــال سیمــرغ حـدیـــث جــان زال و بـــال سیمــرغ

وطــن یعنــی چـه آبـاد و چه ویـران وطـــن یعنـی همین جا یعنی ایـران



خواننده : علیرضا عصار

naghdi
09-09-2010, 16:44
قطره بارانم
من یکی هستم ولی یک از هزارانم
در پی پیوستن به جمع یارانم
قطره بارانم
قطره بارانم
فکر همراهی با سیل خروشانم
فکر تشنگی گلها در گلستانم
قطره بارانم
قطره بارانم
میتوانم چشمه های خشک را از نو بجوشانم
میتوانم سرزمین خشک را از نو برویانم
از گل بپوشانم
از نو برویانم
کوچکم اما دست دریا را همیشه پشت سر دارم
من به صبح روشن فردا امیدوارم
من به صبح روشن فردا امیدوارم
قطره بارانم
از تبار نو رس امیدوارانم
عاشق هر ذره ای از خاک ایرانم
قطره بارانم
قطره بارانم
میتوانم چشمه های خشک را از نو بجوشانم
میتوانم سرزمین خشک را از نو برویانم
از گل بپوشانم
از نو برویانم
کوچکم اما دست دریا را همیشه پشت سر دارم
من به صبح روشن فردا امیدوارم
من به صبح روشن فردا امیدوارم
قطره بارانم
از تبار نو رس امیدوارانم
عاشق هر ذره ای از خاک ایرانم
قطره بارانم

.Hafez.
09-09-2010, 16:45
در نظرگاه دلم خورشید عالم کوروش است/بهترین نوع بشر از جنس آدم کوروش است
جلوه ای از مهر یزدانی بود اندیشه اش/مظهر منشور آزادی در عالم کوروش است
آنکه نامش لرزه اندازد بر اندام ستم/یا که گیر بار غم از دوش رستم کوروش است
تا ببینی جلوه ی او چشم دل را باز کن/ منظر نور اهورایی مسلم کوروش است
آنکه بعد از کسب پیروزی به میدان نبرد/ آشیان ها را نمی پاشد زهم کوروش است
ای که از زخم زبانها بر نمی دارید دست/ آنکه بر زخم زبانها بود مرهم کوروش است
هر سبک عهدی نگردد در جهان تاریخ ساز/آن که با تاریخ دارد عهد محکم کوروش است

naghdi
09-09-2010, 16:46
ای وطن ای مادر تاريخ ساز .................. ای مرا بر خاک تو روی نياز

ای کوير تو بهشت جان من .................. عشق جاويدان من ايران من

ای ز تو هستی گرفته ريشه ام .................. نيست جز انديشه ات انديشه ام

آرشی داری به تير انداختن .................. دست بهرامی به شير انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کش .................. پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب .................. تا نبيند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دليرت جان به کف .................. سرفرازان سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت و نهر را .................. باز گرداندند خرمشهر را

ای وطن ای مادر ايران من .................. مادر اجداد و فرزندان من

خانه من بانه من توس من .................. هر وجب از خاک تو ناموس من

اي دريغ از تو که ويران بينمت .................. بيشه را خالی ز شيران بينمت

خاک تو گر نيست جان من مباد .................. زنده در اين بوم و بر يک تن مباد


علیرضا شجاعی پور

.Hafez.
09-09-2010, 16:49
جهان آفرین تا جهان آفرید‍/ چو فردوسی توسی نآمد پدید
اگرچه هزار است سالش سخن / نگشتی نوآیین ایران، کهن
همان داستان از کیان و مهان / همان دانش و بینش خسروان
به کاخ چکامه به دور از گزند / کیانی کمرش ز پازند و زند
به تخت ادب برنشستی چو شاه / نهادی به سر افسر هور و ماه
به پ‍یش اندرش شاعران بنده وار / ستاینده ی آن خداوندگار
مگر نوسرایان تیره پرست / چو مه نور تابد گریزند پست
چو ژاژ و چو یاوه از ایشان بزاد / نباشد همی شعرشان راه داد
چو فردوسی ساز سخن برزدی / سراسر کجا شاعران دم زدی
چو سیمرغ: فردوسی، آنان چو: باز / که یارد سراید چو شهنامه باز
که این چامه همچون چکادی به ابر / بغرد چو شیر ژیان و هژبر
ز سوز درون، توزد آتش به زم / بگردیده گیتی ز آهش دژم
ز خونخوار زهاک و افراسیاب / کزیشان بسی دیده ها شد پر آب
دگر زاغ ساران بی آب و رنگ / که ایران گشوده به نیرنگ و جنگ
ز فردوس ایران برآورده دود / همان کیش اهریمنی برفزود
چو سیسد برآمد برآن کارزار / ز خون نیاکان، زمین، لاله زار
ز یک لاله در توس، فرخ دمید / ز گفتار او دیو تازی رمید
ستاینده ایران به شش ده هزار / یکی مرد جنگی به از سدهزار
جم و خسرو و آفریدون گرد / دگر پادشاهان چه مهتر چه خُرد
به شهنامه اش زنده گشته چو باغ / که اشکوفه بارد بهاران به راغ
نهال سخن زو تناور بگشت / زبان انیران ز شاخش بخست
ز گفتار فردوسی پاکزاد / دگربار فرهنگ ایران بزاد
که تا هست مرد خِرَد در جهان / نهد ارج ایران زمین را به جان


امید عطایی فرد

.Hafez.
09-09-2010, 16:49
ملک ايران مملو از مردانگيست
جنگ با ايرانيان ديوانگيست
دشمنانش دشمن ديرينه اند
ترک تازي و اجانب ريشه اند
عدل کورش شاه شاهان جهان
غرق حيرت مي کند پيغمبران
داريو شش مظهر آباديست
شاه شاهان جهان ايرانيست
آريو برزن نماد غيرت است
سمبل آزادي اين ملت است
مهردادش دشمن يونانيان
سر بلند از نام او ايرانيان
يزد گردش دشمن هر تازي است
جنگ او با تازيان تاريخي است
فاتح و دشمن ستيزش سورناست
دشمن هر نانجيبش سورناست
چون خشايارش دگر دنيا نديد
خاک يونان ضرب شصتش را چشيد

.Hafez.
09-09-2010, 16:50
اگر ایران بحز ویران سرا نیست
من این ویرانسرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است
من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جانگداز است
من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست
من این آب و هوا را دوست دارم
بشوق خار صحراهای خکشش
من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را می پرستم
من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور
من این زور آزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم

naghdi
09-09-2010, 16:50
در ميان آتش و خون، اي وطن، من با توام
ور ببايد ترك جان وتن ،من با توام
گر بهارستان شوقي ور خزانستان حزن ،
مصلحت جويي نميايد زمن، من با توام
خصم ايران كز زبان اجنبي گويد سخن
هرچه مي خواهد بگويد ، بي سخن من با توام
ذكر پيدا ونهانم داستان مهر توست
تا جهان داند كه در سروعلن من با توام
عاشقان را هر سري در كار سودايي شود
اندرين هنگامه ي سر باختن من با توام
نيست غم گر روز شادي بهره ي رندان شود
خوان رنگين تو، در روز محن من با توام
نيست پرواي سر و زر در ره عشقت مرا
عاشقم تا پاي جان چون كوهكن ، من با توام
گر بر اوج آسمانم يا حضيض خاكدان
هر كجا بيني درين دير كهن من با توام
مرگ هم پيوند ما را نگسلد از هم كه باز
در دل گور و در آغوش كفن من با توام
ترك مادر كي تواند گفت فرزند شريف
اي گرامي مادر من، اي وطن ،من با توام

بهزاد كرمانشاهي

naghdi
09-09-2010, 16:52
تيغ اگر در كف ندارم چنگ ودندانم كه هست
خصم راگو گر سلاحم نيست ايمانم كه هست
در نيابد مدعي گردرد جانسوز مرا
شعله اين سوز پنهان در دل وجانم كه هست
شور و حال محفل ياران بهر حال از منست
گر لب خندان ندارم چشم گريانم كه هست
بر در و بامم نتابد آفتاب و ماه اگر
از شرار آه خود شمعي در ايوانم كه هست
جايگاهي نيست بهزاد از وطن خوشتر مرا
گو نباشد گلشن فردوس ، ايرانم كه هست
بهزاد كرمانشاهي

naghdi
09-09-2010, 16:53
بیا با ما بگو پاینده ایران

شبي دل بود و دلدار خردمند
دل از ديدارِ دلبر شاد و خرسند
که با بانگ « بَنان » و نام ايـران
دو چشمم شد زشور عشق، گريان
چو دلبر شور و اشک شوق را ديد
به شيريني، زمن مستانه پرسيد
بگو جانا که مفهوم « وطـن » چيست؟
که بي مهرش، دلي گر هست، دل نيست
به زير « پـرچـم ايـران » نشستيم
و در را جز به روي « عشق » بستيم
به يُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتيم
و در وصف « وطـن » اين گونه گفتيم
وطـن، يعني درختي ريشه در خاک
اصـيل و سـالم و پـر بـهره و پـاک
وطـن، خـاکـي سـراسـر افـتـخار است
که از «جمشيد» و از «کِي» يادگار است
وطـن، يعني نـژاد آريـايـي
نـجـابت، مـهـرورزي، بـاصفايي
وطـن، يعني سرودِ رقص و آتش
به استقبال« نـوروزِ » فـره وش
وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاويد
کـه دل را مي بـرد تـا اوج خـورشـيـد
وطـن، يعني « اوسـتـا » خواندن دل
بـه آيـيـن « اهــورا » مـانـدن دل
وطـن، شوش و چغازنبيل و کارون
ارس، زاينده رود و موج جيحون
وطـن، تير و کمان « آرش » ماست
سـيـاوش هاي غرق آتش ماست
وطـن، « فردوسي » و « شهنامه »ي اوست
کـه ايـران زنـده از هنـگـامـه ي اوسـت
وطـن، آواي « رخش » و بانگ شبديز
خروش « رسـتـم » و گلبانگ پـرويـز
وطـن، چنگ است بر چنگ نکيسا
سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا
وطـن، نقش و نگار تخت جمشيد
شـکـوه روزگـار تخت جمشيد
وطـن، منشور آزادي کـورش
شکوه جوشش خون سـيـاوش
وطـن، خرم زدين « بـابـک » پاک
که رنگين شد زخونش چهره ي خاک
وطـن، « يعقوب ليث » آرَد پديدار
و يا « نـادر » شَـه پـيـروز افـشـار
وطـن، را لاله هاي سرنگون است
زِياد « آريوبرزن » غرق خون است
به يک روزش طلوع « مازيار » است
دگر روزش « ابو مسلم » به کار است
وطـن، يعني دو دست پينه بسته
به پـاي دار قالي ها نـشـسـتـه
وطـن، يعني هنر، يعني ظرافت
نـقـوش فـرش، در اوج لطافت
وطـن، يعني تفنگ بختياري
غـرور مـلـي و دشمن شـکاري
وطـن، يعني « بلوچ و کردستان » با صلابت
دلـي عـاشـق، نگـاهي با مـهـابـت
وطـن، يعني خروش شروه خواني
زخـاک پـاک « مـيـهـن » ديـده بـاني
وطـن، يعني بلنداي دماوند
زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند
وطـن، يعني « سهند » سرفرازي
چنان « ستارخان »اش پاکبازي
وطـن، يعني سخن، يعني خراسان
سـراي جاودان عشق و عرفان
وطـن، گل واژه هاي شعر خيام
پيام پر فروغ پـيـر بـسـطـام
وطـن، يعني « کمال الملک » و عطار
يـکـي نـقـاش و آن يـک مـحو ديـدار
در اين ميهن دو سيمرغ است در سير
يکي « شهنامه » ديگر، منطق الطير
يکي من را زِ هَر، من، مي رهاند
يکي دل را به دلـبر مي رسـاند
وطـن، خون دل « عين القضات » است
نيايش نامه ي « پـيـر هـرات » است
خراسان است و نسل سربداران
زجان بگذشتگان در راه ايران
وطـن، يعني « شفا »، « قانون »، اشارات
خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات
نظامي خوش سرود آن پير کامل
« زمـين باشد تن و ايـرانِ ما دل »
وطـن، آواي جان شاعر ماست
صداي تار « باباطاهر » ماست
اگر چه قلب طـاهـر را شکستند
و دستش را به مکر و حيله بستند
ولي ماييم و شعر سبز دلدار
دو بيت طاهر و هيهات بسيار
وطـن، يعني « تو » و گنجينه راز
تَـفَاُل از لـسـان الغيب شيراز
وطـن، دارد سرود « مثنوي » را
زلال عـشـق پـاک مـعـنـوي را
تو داني « مولوي » از عشق لبريز
نشد جز با نگاه شمس تبريز
مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است
همان نقشي که در « نقش جهان » است
وطـن، يعني سـرود مـهـرباني
وطـن، يعني درفش کاوياني
زعطر خاک ميهن گر شوي مست
کوير لوت ايران هم عزيز است
وطـن، « دارالفنون »، ميرزاتقي خان
شـهـيـد سـرفـراز فـيـن کـاشـان
وطـن، يعني « بهارستان »، مصدق
حـضـوري بي ريا چـون صبح صـادق
زخاک پاک ما « پـروين » بخيزد
بهار ، آن يار مهر آيين، بخيزد
که از جان ناله با مرغ سحر کرد
دل شـوريـده را زيـر وزبـر کرد
وطـن، يعني صداي شعر « نيما
طـنـيـن جـان فـزاي مـوج دريا
وطـن، يعني « خزر »، « صياد »، جنگل
« خليج فارس »، « رقص نور »، « مشعل »
وطـن، يعني « ديار عشق» و اميد
ديار ماندگار نـسـل خـورشـيـد
کنون اي « هم وطن »، اي جان جانان
بيــا بـا مـا بـگـو پـايـنـده ايـران

.Hafez.
09-09-2010, 16:54
پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم
ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا، ای کهن پير جاويد برنا
ترا دوست دارم، اگر دوست دارم
ترا، ای گرانمايه، ديرينه ايران
ترا ای گرامی گهر دوست دارم
ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان
بزرگ آفرين نامور دوست دارم
هنروار انديشه ات رخشد و من
هم انديشه ات، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه، يا متن تاريخ
وگر نقد و نقل سير دوست دارم
اگر خامه تيشه ست و خط نقر در سنگ
بر اوراق کوه و کمر دوست دارم
وگر ضبط دفتر ز مشکين مرکب
نئين خامه، يا کلک پر دوست دارم
گمان های تو چون يقين می ستايم
عيان های تو چون خبر دوست دارم
هم ارمزد و هم ايزدانت پرستم
هم آن فره و فروهر دوست دارم
بجان پاک پيغمبر باستانت
که پيری است روشن نگر دوست دارم
گرانمايه زردشت را من فزونتر
ز هر پير و پيغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او نديد و نبيند
من آن بهترين از بشر دوست دارم
سه نيکش بهين رهنمای جهان ست
مفيدی چنين مختصر دوست دارم
ابر مرد ايرانئی راهبر بود
من ايرانی راهبر دوست دارم
نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد
ازينروش هم معتبر دوست دارم
من آن راستين پير را، گرچه رفته ست
از افسانه آن سوی تر، دوست دارم
هم آن پور بيدار دل بامدادت
نشابوری هورفر دوست دارم
فری مزدک، آن هوش جاويد اعصار
که ش از هر نگاه و نظر دوست دارم
دليرانه جان باخت در جنگ بيداد
من آن شير دل دادگر دوست دارم
جهانگير و داد آفرين فکرتی داشت
فزونترش زين رهگذر دوست دارم
ستايش کنان مانی ارجمندت
چو نقاش و پيغامور دوست دارم
هم آن نقش پرداز ارواح برتر
هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم
همه کشتزارانت، از ديم و فاراب
همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم
کويرت چو دريا و کوهت چو جنگل
همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم
شهيدان جانباز و فرزانه ات را
که بودند فخر بشر دوست دارم
به لطف نسيم سحر روحشان را
چنانچون ز آهن جگر دوست دارم
هم افکار پرشورشان را، که اعصار
از آن گشته زير و زبر دوست دارم
هم آثارشان را، چه پندو چه پيغام
و گر چند، سطری خبر دوست دارم
من آن جاودنياد مردان، که بودند
بهر قرن چندين نفر دوست دارم
همه شاعران تو و آثارشان را
بپاکی نسيم سحر دوست دارم
ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت
در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
ز خيام، خشم و خروشی که جاويد
کند در دل و جان اثر دوست دارم
ز عطار، آن سوز و سودای پر درد
که انگيزد از جان شرر دوست دارم
وز آن شيفته شمس، شور و شراری
که جان را کند شعله ور دوست دارم
ز سعدی و از حافظ و از نظامی
همه شور و شعر و سمر دوست دارم
خوشا رشت و گرگان و مازندرانت
که شان همچو بحر خزر دوست دارم
خوشا حوزه شرب کارون و اهواز
که شيرينترينش از شکر دوست دارم
فری آذر آبادگان بزرگت
من آن پيشگام خطر دوست دارم
صفاهان نصف جهان ترا من
فزونتر ز نصف دگر دوست دارم
خوشا خطه نخبه زای خراسان
ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم
زهی شهر شيراز جنت طرازت
من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم
بر و بوم کرد و بلوچ ترا چون
درخت نجابت ثمر دوست دارم
خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت
که شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم
من افغان همريشه مان را که باغی ست
به چنگ بتر از تتر دوست دارم
کهن سغد و خوارزم را، با کويرش
که شان باخت دوده ی قجر دوست دارم
عراق و خليج تورا، چون ورازورد
که ديوار چين راست در دوست دارم
هم اران و قفقاز ديرينه مان را
چو پوری سرای پدر دوست دارم
چو ديروز افسانه، فردای رويات
بجان اين يک و آن دگر دوست دارم
هم افسانه ات را، که خوشتر ز طفلان
بروياندم بال و پر دوست دارم
هم آفاق رويائيت را؛ که جاويد
در آفاق رويا سفر دوست دارم
چو رويا و افسانه، ديروز و فردات
بجای خود اين هر دو سر دوست دارم
تو در اوج بودی، به معنا و صورت
من آن اوج قدر و خطر دوست دارم
دگر باره برشو به اوج معانی
که ت اين تازه رنگ و صور دوست دارم
نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را
برای تو، ای بوم و بر دوست دارم
جهان تا جهانست، پيروز باشی
برومند و بيدار و بهروز باشی

naghdi
09-09-2010, 16:55
مردان کهن ایران زمین

ملک ايران مملو از مردانگيست
جنگه با ايرانيان ديوانگيست
دشمنانش دشمن ديرينه اند
ترک تازي و اجانب ريشه اند
عدل کورش شاه شاهان جهان
غرق حيرت مي کند پيغمبران
داريو شش مظهر آباديست
شاه شاهان جهان ايرانيست
آريو برزن نماد غيرت است
سمبل آزادي اين ملت است
مهردادش دشمن يونانيان
سر بلند از نام او ايرانيان
يزد گردش دشمن هر تازي است
جنگ او با تازيان تاريخي است
فاتح و دشمن ستيزش سورناست
دشمن هر نانجيبش سورناست
چون خشايارش دگر دنيا نديد
خاک يونان ضرب شصتش را چشيد.

.Hafez.
09-09-2010, 16:56
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و راد بود کزان کشور آزاد و آباد بود
بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدایی در این بوم و بر ننگ بود
از آن روز دشمن به ما چیره گشت که ما را روان و خردتیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد که نام آورش مرد بیگانه شد
بسوزد گرت در آتش جان و تن به از بندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگیست دوصد بار مردن به از زندگیست
( فردوسی

naghdi
09-09-2010, 16:56
کورش

از دل ویرانهای تخت جمشید
از میان یادهای فرٌ جمشید
از دل خاک گوهربار نیاکان
امپراطوری بی‌همتای ایران
یک صدایی خسته اما پر وقار
بانگ می‌آرد......
منم کورش .. شه و شاهنشه ایران
....................................
درودم بر تو ای کورش
تو ای دادار هر چه داد
تو ای کوبندۀ بیداد
تو ای فریاد آبادی
تو ای آغاز آزادی
تو ای خورشید بی‌پایان
الا شاهنشه ایران
................................
درود قوم موسی را
ز قلب کشور داوود پذیرا باش
شهنشاها........:
گر چه فرزندان ایران
حرمت و یاد تو را گم کرده‌اند اینک
گرچه در جای عزیز مهر یزدان
کیش بیگانه به منزل کرده‌اند اینک
گر چه نیک گفتار و نیک پندار و نیک کردار یزدان را
فراموش کرده‌اند اینک
بدان کورش شه ایران
که قوم و ملت موسی
سر تعظیم به در گاهت فرومی‌آورد امروز
به پاس نام آزادی
که بر نامت نگین گشته
به یاد مهر انسانی
که در جانت اجین گشته
به پاس دولت بخشنده وجدان
به پاس مهر شاهنشاهی ایران
شهنشاها.. جلال و حرمت روح و روانت را
به قلب و دیدۀ قوم یهود
آکنده خواهیم کرد

بابك اسحاقي

.Hafez.
09-09-2010, 16:57
ایران! یعنی عشق سرخ.
عشق! یعنی ایران سبز.
ایران من!
ایران کوروش است و بزرگی و شکوه.
ایران فردوسی است و حماسه.
ایران حافظ است و عشق.
ایران مولوی است و معرفت.
ایران عطار است و عدالت.
ایران خیام است وصداقت.
ایران فرغانی است و حقیقت.
ایران فرخی است و آزادی .
ایران بابک است و قیام.
ایران افشین است و عصیان.
ایران مازیار است و طغیان.
ایران مزدک است و جسارت.
ایران کاوه است و شورش.
ایران آرش است و رهایی.
ایران دار است و سربداران.
ایران سیاوش است پاکی و غرور.
ایران من!
نگاه کن!
بلند شو!
گریه نکن.
تو دردها و رنجها را بارها و بارها دیده ای.
تو آمدن و رفتن بیگانگان را بارها و بارها حس کرده ای.
تو با سوز و زخم.
با ظلم و ستم.
با خون و فریب.
با بحران و جنگ، بیگانه نیستی!
چشمهایت را نبند.
در خود نشکن.
بخند و بمان.
چون! عشق هرگز نمی میرد.
باور کن! عشق مردنی نیست.
عشق رفتنی نیست.

naghdi
09-09-2010, 16:59
ترا! ای کهن بوم و بر دوست دارم


ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم
ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا، ای کهن پير جاويد برنا
ترا دوست دارم، اگر دوست دارم
ترا، ای گرانمايه، ديرينه ايران
ترا ای گرامی گهر دوست دارم
ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان
بزرگ آفرين نامور دوست دارم
هنروار انديشه ات رخشد و من
هم انديشه ات، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه، يا متن تاريخ
وگر نقد و نقل سير دوست دارم
اگر خامه تيشه ست و خط نقر در سنگ
بر اوراق کوه و کمر دوست دارم
وگر ضبط دفتر ز مشکين مرکب
نئين خامه، يا کلک پر دوست دارم
گمان های تو چون يقين می ستايم
عيان های تو چون خبر دوست دارم
هم ارمزد و هم ايزدانت پرستم
هم آن فره و فروهر دوست دارم
بجان پاک پيغمبر باستانت
که پيری است روشن نگر دوست دارم
گرانمايه زردشت را من فزونتر
ز هر پير و پيغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او نديد و نبيند
من آن بهترين از بشر دوست دارم
سه نيکش بهين رهنمای جهان ست
مفيدی چنين مختصر دوست دارم
ابر مرد ايرانئی راهبر بود
من ايرانی راهبر دوست دارم
نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد
ازينروش هم معتبر دوست دارم
من آن راستين پير را، گرچه رفته ست
از افسانه آن سوی تر، دوست دارم
هم آن پور بيدار دل بامدادت
نشابوری هورفر دوست دارم
فری مزدک، آن هوش جاويد اعصار
که ش از هر نگاه و نظر دوست دارم
دليرانه جان باخت در جنگ بيداد
من آن شير دل دادگر دوست دارم
جهانگير و داد آفرين فکرتی داشت
فزونترش زين رهگذر دوست دارم
ستايش کنان مانی ارجمندت
چو نقاش و پيغامور دوست دارم
هم آن نقش پرداز ارواح برتر
هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم
همه کشتزارانت، از ديم و فاراب
همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم
کويرت چو دريا و کوهت چو جنگل
همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم
شهيدان جانباز و فرزانه ات را
که بودند فخر بشر دوست دارم
به لطف نسيم سحر روحشان را
چنانچون ز آهن جگر دوست دارم
هم افکار پرشورشان را، که اعصار
از آن گشته زير و زبر دوست دارم
هم آثارشان را، چه پندو چه پيغام
و گر چند، سطری خبر دوست دارم
من آن جاودنياد مردان، که بودند
بهر قرن چندين نفر دوست دارم
همه شاعران تو و آثارشان را
بپاکی نسيم سحر دوست دارم
ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت
در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
ز خيام، خشم و خروشی که جاويد
کند در دل و جان اثر دوست دارم
ز عطار، آن سوز و سودای پر درد
که انگيزد از جان شرر دوست دارم
وز آن شيفته شمس، شور و شراری
که جان را کند شعله ور دوست دارم
ز سعدی و از حافظ و از نظامی
همه شور و شعر و سمر دوست دارم
خوشا رشت و گرگان و مازندرانت
که شان همچو بحر خزر دوست دارم
خوشا حوزه شرب کارون و اهواز
که شيرينترينش از شکر دوست دارم
فری آذر آبادگان بزرگت
من آن پيشگام خطر دوست دارم
صفاهان نصف جهان ترا من
فزونتر ز نصف دگر دوست دارم
خوشا خطه نخبه زای خراسان
ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم
زهی شهر شيراز جنت طرازت
من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم
بر و بوم کرد و بلوچ ترا چون
درخت نجابت ثمر دوست دارم
خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت
که شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم
من افغان همريشه مان را که باغی ست
به چنگ بتر از تتر دوست دارم
کهن سغد و خوارزم را، با کويرش
که شان باخت دوده ی قجر دوست دارم
عراق و خليج تورا، چون ورازورد
که ديوار چين راست در دوست دارم
هم اران و قفقاز ديرينه مان را
چو پوری سرای پدر دوست دارم
چو ديروز افسانه، فردای رويات
بجان اين يک و آن دگر دوست دارم
هم افسانه ات را، که خوشتر ز طفلان
بروياندم بال و پر دوست دارم
هم آفاق رويائيت را؛ که جاويد
در آفاق رويا سفر دوست دارم
چو رويا و افسانه، ديروز و فردات
بجای خود اين هر دو سر دوست دارم
تو در اوج بودی، به معنا و صورت
من آن اوج قدر و خطر دوست دارم
دگر باره برشو به اوج معانی
که ت اين تازه رنگ و صور دوست دارم
نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را
برای تو، ای بوم و بر دوست دارم
جهان تا جهانست، پيروز باشی
برومند و بيدار و بهروز باشی

مهدی اخوان ثالث (م. اميد)

.Hafez.
09-09-2010, 16:59
شبی دل بود و دلدار خردمند

دل از دیدار دلبر شاد و خرسند

که با بانگ بنان و نام ایران

دو چشمم شد ز شور عشق گریان

چو دلبر شور اشک شوق را دید

به شیرینی زمن مستانه پرسید

بگو جانا که مفهوم وطن چیست

که بی مهرش دلی گر هست دل نیست

به زیر پرچم ایران نشستیم

و در را جز به روی عشق بستیم

به یمن عشق، درّ ناب سفتیم

و در وصف وطن اینگونه گفتم

وطن خاکی سراسر افتخار است

که از جمشید و از کی یادگار است

وطن یعنی نژاد آریایی

نجابت مهرورزی با صفایی

وطن خاک اشوزرتشت جاوید

که دل را می برد تا اوج خورشید

وطن یعنی اوستا خواندن دل

به آیین اهورا ماندن دل

وطن تیر و کمان آرش ماست

سیاوشهای غرق آتش ماست

وطن منشور آزادی کورش

شکوه جوشش خون سیاوش

وطن نقش و نگار تخت جمشید

شکوه روزگار تخت جمشید

وطن فردوسی و شهنامه اوست









که ایران زنده از هنگامه اوست

وطن آوای رخش و بانگ شبدیز







خروش رستم و گلبانگ پرویز

وطن شیرین خسرو پرور ماست

صدای تیشه افسونگر ماست

وطن چنگ است بر چنگ نکیسا

سرود باربدها خسرو آسا

وطن یعنی سرود رقص آتش

به استقبال نوروزی فره وش

وطن یعنی درختی ریشه در خاک

اصیل و سالم و پر بهره و پاک

وطن یعنی سرود پاک بودن

نگهبان تمام خاک بودن

وطن را لاله های سرنگون است

که از خون شهیدان لاله گون است










وطن شوش و چغارنبیل و کارون

ارس زاینده رود و موج جیهون

وطن خرم ز دین بابک پاک

که رنگین شد ز خونش چهره ی خاک

وطن یعقوب لیث آرد پدیدار

و یا نادر شه پیروز افشار

به یک روزش طلوع مازیار است

دگر روزش ابومسلم به کار است

وطن یعنی صفای روستایی

زلال چشمه های بی ریایی

وطن یعنی دو دست پینه بسته

به پای دار قالی ها نشسته

وطن یعنی هنر یعنی ظرافت

نقوش فرش در اوج لطافت

وطن در هی هی چوپان کرد است

که دل را تا بهشت عشق برده است

وطن یعنی تفنگ بختیاری

غرور ملی و دشمن شکاری

وطن یعنی بلوچ با صلابت

دلی عاشق نگاهی با مهابت

وطن یعنی خروش شروه خوانی

ز خاک پاک میهن دیده بانی

ز عطر خاک میهن گر شوی مست

کویر لوت ایران هم عزیز است

وطن یعنی بلندای دماوند

ز قهر ملتش ضحاک در بند

وطن یعنی سهند سرفرازی

چنان ستارخانش پاکبازی

مرا نقش وطن در جان جان است

همان نقشی که در نقش جهان است

وطن یعنی سخن یعنی خراسان

سرای جاودان عشق و عرفان

وطن گلواژه های شعر خیام

پیام پر فروغ پیر بسطام

وطن یعنی کمال الملک و عطار

یکی نقاش و آن یک محو دیدار

در این میهن دو سیمرغ است در سیر

یکی شهنامه دیگر منطق الطیر

یکی من را زدشمن می رها ند

یکی دل را به دلبر می رساند

خراسان است و نسل سر بداران

زجان بگذشتگان در راه ایران

وطن خون دل عین القضاتست

نیایشنامه پیر هراتست

وطن یعنی شفا قانون اشارات

خرد بنشسته در قلب عبارات

نظامی خوش سرود آن پیر کامل

زمین باشد تن و ایران ما دل))

وطن آوای جان شاعر ماست

صدای تار بابا طاهر ماست

اگر چه قلب طاهر را شکستند

و دستش را به مکر و حیله بستند

ولی ماییم و شعر سبز دلدار

دو بیت طاهر و هیهات بسیار

وطن یعنی تو و گنجینه راز

تفال از لسان الغیب شیراز

وطن آوای جان می پرستان

سخن از بوستان و از گلستان

وطن دارد سرود مثنوی را

زلال عشق پاک معنوی را

تو دانی مولوی از عشق لبریز

نشد جز با نگاه شمس تبریز

وطن یعنی سرود مهربانی

وطن یعنی شکوه همزبانی

وطن یعنی درفش کاویانی

سپید و سرخ و سبزی جاودانی

به پشت شیر خورشیدی درخشان

نشان قدرت و فرهنگ ایران

وطن شور و نشاط هستی ما

وطن میخانه ما مستی ما

وطن دار الفون میرزا تقی خان







شهید سرفراز فین کاشان

کنون ای هموطن ، ای جان جانان

بیا با ما بگو پاینده ایران

.Hafez.
09-09-2010, 17:00
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند بجز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود وز ان کشور ازاد و اباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود ازار کس پیششان
همه بنده یزدان پاک همه دل پر از مهر این اب و خاک
پدر در پدر اریایی نزاد ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت ان دانش و هوش ما که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت اتش در این بوستان کز ان سوخت جان ودل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم جوار؟ خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما کجا رفت ایین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور اباد بود همه جای مردان ازاد بود
در این کشور ازادگی ارز داشت کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود انکه بودی دبیر گرامی بد انکس که بودی دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از انروز دشمن بما چیره گشت که مارا روان و خرد تیره گشت
از انروز این خانه ویرانه شد که نان اورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به دهکد خدایی کند کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سر انجامه بد داشتیم
بسوزد در اتش گرت جان و تن به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ اوریم برون سر از این بار ننگ اوریم

naghdi
09-09-2010, 17:01
هان اي دل عبرت بين از ديده نظر كن هان

ايوان مداين را آيينه عبرت دان

يك ره زسر دجله منزل به مداين كن


و ز ديده دوم دجله بر خاك مداين كن

خود دجله چنان گريد صد دجله خون گويي

كز گرمي خونابش آتش چكد از مژگان

از آتش حسرت بين بريان جگر دجله

خود آب شنيدستي كاتش كندش بريان

گر دجله در آموزد باد لب و سوز دل

نيمي شود افسرده ، نيمي شود آتش دان

تا سلسه ايوان بگسست مداين را

در سلسله شد دجله ، چون سلسله شد پيچان

گه گه به زبان اشك آواز ده ايوان را

تا بوكه به گوش دل پاسخ شنوي ز ايوان

گويد كه تو از خاكي ، ما خاك توايم اكنون

گامي دو سه بر مانه و اشكي دوسه هم بفشان

آري چه عجب داري كاندر چمن گيتي

جغد است پي بلبل ، نوحه است پي الحان

ما بارگه داديم ، اين رفت ستم بر ما

بر قصر ستم كاران تا خود چه رسد خذلان

بر ديده من خندي كاينجا زچه مي گريد

گريند بر آن ديده كاينجا نشود گريان

داني چه مداين را با كوفه برابر نه

از سينه تنوري كن وز ديده طلب طوفان

اين است همان ايوان كز نقش رخ مردم

خاك در او بودي ديوار نگارستان

اين است همان درگه كورا زشهان بودي

ديلم ملك بابل ، هندو شه تركستان

اين است همان صفه كز هيبت ار بردي

برشير فلك حمله ، شير تن شاد روان

پندار همان عهد است از ديده فكرت بين

در سلسله درگه ، در كوكبه ميدان

از اسب پياده شو ، بر نعط زمين رخ نه

زير پي پيلش بين ، شه مات شده نعمان

مست است زمين زيرا خورده است بجاي مي

دركاس سر هرمزخون دل نوشروان

بس پند كه بود آنگه بر تاج سرش پيدا

صد پند نوست اكنون در مغز سرش پنهان

كسري و ترنج زر ، پرويز و به زرين

برباد شده يكسر ،با خاك شده يكسان

پرويز به هر بزمي زرين تره گستردي

كردي ز بساط زر زرين تره را بستان

پرويز كنون گم شد ، زان گمشده كمتر گو

زرين تره كو برخوان ؟ رو كم تركو برخوان

گفتي كه كجا رفتند آن تاجوران اينك

ز ايشان شكم خاك است آبستن جاويدان

بس دير همي زايد آبستن خاك آري

دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شيرين است آن مي كه دهد رزين

ز آب و گل پرويز است ان خم كه نهد دهقان

خاقاني از اين درگه دريوزه عبرت كن

تا از در تو زين پس دريوزه كند خاقان

امروز گر از سلطان رندي طلبد توشه

فردا ز در رندي توشه طلبد سلطان

اين بحر بصيرت بين بي شربت ازو مگذر

كز شط چنين بحري لب تشنه شدن نتوان

خاقاني

.Hafez.
09-09-2010, 17:04
گر شعله هاي خشم وطن / زين بيشتر بلند شود
ترسم به روي سنگ لحد / نامت عجين به گند شود

پر گوي و ياوه ساز شدي، / بي حد زبان دراز شدي
ابرام ژاژخايي ي تو / اسباب ريشخند شود

هرجا دروغ يافته اي / درهم چو رشته بافته اي
ترسم كه آنچه تافته اي / بر گردنت كمند شود

باد غرور در سر تو، / كور است چشم باور تو
پيلي كه اوفتد به زمين / حاشا دگر بلند شود

بر سر كله گشاد منه، / خاك مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبكند شود

بس كن خروش و همهمه را، / در خاك و خون مكش همه را
كاري مكن كه خلق خدا / گريان و سوگمند شود

***

نفرين من مباد تو را / زان رو كه در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود

خواهي گر آتشم بزني / يا قصد سنگسار كني
كبريت و سنگ در كف تو / خاموش و بي گزند شود

سيمين بهبهاني
۲۵ خرداد ۱٣٨٨

.Hafez.
09-09-2010, 17:04
ای عقاب در افتاده برخاک

شه پرت گرچه بسته است،باز است

ای همای پر افشانده بر سنگ

بال های تو در اهتزاز است

گرچه دشمن به زیرت فکنده ست

جای تو همچنان بر فراز است

مهر تو در دل ما فزون باد

تخت جمشید!

تاج تاریخ!

ای فروغ به ظلمت نشسته

ای شکوه به هم درشکسته

گرچه روی تو را می خراشند

گرچه نام تو را می تراشند

تا جهان باقی است و مهر باقی است

آسمانی تر از نام خورشید

نام پاک تو خواهد درخشید

فریدون مشیری

naghdi
09-09-2010, 17:04
آريو برزن






كنون گويمت رويدادي دگر
زتاريخ ديرين اين بوم و بر
چو اسكندر آمد به ملك كيان
يكي گرد فرمانده قهرمان
به ايرانيان داد درس وطن
در اين ره گذشت از سرو جان و تن
كه فرزند نام آور ميهن است
مر آن شير دل آريو برزن است
چو اسكندر آهنگ ايران نمود
همه آگهان را هراسان نمود
جهانگستري فكرو سوداي او
جهانگيري انديشه و رأي او
چو موج شتابنده مي راند پيش
بشد كار دارا به سختي پريش
سرانجام دارا در آمد زپا
از اين بار شد پشت ايران دوتا
بسي شهر ها را سكندر گشود
به جز پارس ، چون راه دشوار بود
گذرگاه او تنگه اي بود تنگ
دو سويش همه صخره و كوه و سنگ
همه سنگ ها بود ره ناپذير
همه صخره هايش كهن سال و پير
در آن تنگه سردار ايران سپاه
بر اسكندر و لشكرش بست راه
چو كوهي سر افراشت بر آسمان
كه تا ره بود بسته بر دشمنان
پس از روزها پايداري و جنگ
پس از هفته ها كارزار و درنگ
سكندر نيارست از آن ره گذشت
بكارش فرومانه و در مانده گشت
سرانجام فكري سكندر نمود
پي چاره تدبير ديگر نمود
بگفتا به سردار ايران سپاه
كه بگذر زپيكار و بگشاي راه
ببخشم ترا بر همه مهتري
از اين پس تو سردار اسكندري
ولي آريو برزن پاكدل
پي پاس اين خاك و اين آب و گل
به اسكندر از خشم پاسخ نداد
چو كوهي فراروي او ايستاد
سرانجام ، نابخرد گمرهي
به دشمن نشان داد ، ديگر رهي
چو اسكندر از تنگه آمد فراز
زنو آريوبرزن چاره ساز
گران پا تر از صخره هاي بلند

بپا ايستاد اندر آن ، تنگ ، بند

بدينگونه ره بر سكندر ببست

بر او آشكار و مسلم شكست

بدانست جز مرگ در پيش نيست
و را تا عدم يك قدم بيش نيست
چو نزديك شد لحظه واپسين
به ميدان آورد گفت اين چنين :
(( بدان اي سكندر پس از مرگ من
پس از ريزش آخرين برگ من
تواني گشايي در پارس را
نهي بر سرت افسر پارس را
به تخت جم و كاخ شاهنشهان
قدم چون نهي بادگر همرهان
مبادا شوي غره از خويشتن
كه ايران بسي پرورد همچو من
چو اسكندر اين جانفشاني بديد
سر انگشت حيرت به دندان گزيد
به آهستگي گفت با خويشتن
كه اينست مفهوم عشق وطن
اگر چند آن آريا مرد گرد
پي پاس ايران زمين ، جان سپرد
ولي داد درسي به ايرانيان
كه در راه ايران چه سهل است جان !))

توران بهرامي

.Hafez.
09-09-2010, 17:05
به گیتی چوگم گشت گردون مهر‍‍‍‍‍*چه ایران چه بابل چه شام وچه مصر
چو تاریخ شد چون شب دیریاز * جهان را دگر گشت آیین و ساز
یهودان به یلدای بند و دریغ * به جای مسیحا همی رنج و تیغ
به یونان، خدایان به جای خدای * نبودی بزرگی و هم رهنمای
چو فرعون بودی به مصر اندرون * پرستیدة مردم خام و دون
چو جادو و نیرنگ و کردار دیو * به بابل نگه کرد کیهان خدیو
برافشانید آن فرة ایزدی * به پارسه که بودی به دور از بدی
بیامد به ناگاه شاهین شرق * چو باد و چو تندر، درخشان چو برق
که خواندی ورا اشعیای نبی * مسیح خداوند و هم او، نبی
پیمبر بـُدی کورش پادشا * بپیمود همواره راه اشا
به بابل همی بوسه بر پای اوی * زدند و ببردند فرمان اوی
ز فر شهنشه سپیده دمید * به شهپر همی پردة شب درید
که کورش منم شهریار جهان * گشاینده گیتی ز بند بَدان
منم زادة شهسواران گـُرد * که دشمن از ایشان به زاری بمرد
پدر: کاوس است و نیا: کی پشین * بمانَد نژادم به روز پسین
که خشنود و خرسند باشد خدای * که داد و دهش آوریدم به جای
بگشتند شادان ز من مردمان * بگشتم پرآوازه اندر زمان
به ایرانیان برگشادم پیام * که دشمن مبادا به ایران کنام
سپاس و نیایش به یزدان مهر * که یاری بجویم ز خورشیدچهر
هماره نیازم به درگاه اوست * نـَیازم به بیداد در راه دوست
سروشش سرشته به جان و تنم * فروغش فرَوَهر این میهنم
که ایران به گیتی ندارد همال * چو شیر هژبریست با فر و یال
چلیپای مهرش بچرخد چنان * که افروزد از فر ایران، جهان
سوارم بر ارابه آفتاب * به فرمان من آتش و خاک و آب
که فر خدایی همی در من است * بترسد ز من هرکه اهریمن است
کنون بشنو ایرانی هوشمند * که دارم ز بهرت بسی رای و پند
چو خواهی که ایران بگردد بزرگ * نه او را گزندش ز روباه و گرگ
بپیما یکی جام شاهنشهی * بیفشان تو جان از برای مهی
همان به که باشد تهی سرزمین * زِ هر ناسپاس و بدی آفرین
به کـِشت و به کار و به کوشش شویم * همانند دجله به جوشش شویم
زِ هر سوی ایران نیاز آورید * به رامشگه من نماز آورید
ببندید پیمان به پیوند من * همه یکدل و یکزبان انجمن
که آسوده باش ای مهین پادشاه * که ما برفرازیم دِرَفشَت به ماه
به کوه و کویر و به رود و زمین * که سوگند بر خاک ایران زمین
« همه سربه سرتن به کشتن دهیم*از آن به که کشوربه دشمن دهیم»
امیدعطایی فرد

naghdi
09-09-2010, 17:06
من آن خاك بلاخيز بلا گردانِ ايرانم
من آذربايجانم، پرورشگاه دليرانم
بگو با خصم من گر بگسلد رنجیر چرخ از هم
مر از جان ایران نگسلاند عهد و پیمانم
بگو بـا خصم من تـاريخ عالم را به دقت خوان
كه داني من پديده آرندۀ تـاريخ ايرانم
من از چنگيزيان مشت فراوان خوردم و اينك
نه چنگيز است و ني مشتش من آن ديرينه سندانم
من از سمٌ ستور لشكر تركان عثماني
لگدها خوردم و نگذاشتم گردي به دامانم
من اندر سخت جاني شهرۀ دنياي ديرنيم
تو پنداري: مجارستانم و چين و لهستانم؟!
من آذربايجانم، ‌لايموتم، ‌من نمي‌ميرم
اگر ايـران ما جسم است، من در جسم او جانم
من آذربایجانم مهد زرتشت بهی کیشم
صمیمی پاسدار دودمان آل ساسانم
من امضا كرده‌ام منشور استقلال ايـران را
به خون پاك خود كان موج‌ها دارد به شريانم
من اندر قلٌۀ خاک وطن عنقای آزادم
تو ایدون من فریبی تا کشانی کنج زندام!
من آذربایجانم پیشۀ آزاده شیرانم
بگو با روبهان بازی مکن با نرٌه شیرام
من آذربایجانم لقمۀ چرب ِ و گلوگیرم
به کام دوست چون شهدم، به حلق خصم استخوانم
من آن صید گریزان پایم ای صیٌاد نا بخرد
چه دامم گسترانی تا به دام آری تو آسانم
«به چندين حرف هذياني به افسونم چه مي‌خوانی
مگر من اي حريف خيره سر طفل دبستانم! »
براي من عبث، افسون همي خواني، نمي‌داني
كه من خود كهنه پير ديرم و استاد دستانم
از این نزُل مهنٌا داری ار بر مردم خود ده
به جای آن که می خوانی چنین با وعده مهمانم
اگر موج فتن ارکان هستی را بلرزاند
نخواهد شد درنگ و رخنه ای در عزم و ایمانم
اگر در کوی جانبازان نشانی دارم و نامی
من آن نام و نشان بر شهریار خود گروگانم
به بند و بند ِ جانم رشته تار و پود این پرچم
نخستین روز تکوین جهان جولای کیهانم
«تو پنداری به مکر چند تن جاسوس هر جایی
توانی دور از ایران سازی و رسم نیاکانم!»
زمانی دور از ایرانم نمودی تا سحر هر شب
تو غافل بودی و خون می چکید از توک* مژگانم
«هنوز اندر فراق یوسف افتاده بر چاهم
پی گمگشتۀ خود همنوای پیر کنعانم»

بسيج خلخالي

.Hafez.
09-09-2010, 17:06
خلیج فارس

توران شهریاری(بهرامی)


خلیج فارس، خلیج عرب نخواهد شد

که نام روز دل افروز، شب نخواهد شد



خلیج همره تاریخ و پیشتر از آن

نهاده سر چو عزیزی به دامن ایران


ز روزگار کهن، نام پارس بر آن است

چو پارس، پهنه دریادلان ایرانست


کتیبه ای که از آن روزگار بجاست

به آبراه سوئز، خور چراغ راهنماست


زداریوش جهاندار آن کتیبه بود

که نام سرمدی پارس، بر خلیج سزد


به نقشه های جهان بر خلیج، این نام است

جز این هر آن چه بگویند، گفته ای خام است


به چشم دل بنگر بر تلاطم آبش

بگوش جان بشنو از خروش پهنایش


بگوید اینکه، به این شهرتم زمانه شناخت

جهان مرا به همین نام جاودانه شناخت


مباد آن که سیاست دسیسه آغازد

مرا زریشه دیرینه ام جدا سازد


برای باختریها است این بهین برهان

مرا بخواند به این نام، از آن زمان یونان


قسم به تنگه هرمز که رهگشای منست

که تا بروز پسین، پارس پا به پای منست


مرا به نام دگر، در زمانه کاری نیست

برای من بجز این نام، اعتباری نیست


چو بر سرم ز ازل، سایه ای از ایرانست

زنام پارس، دل و سینه ام خروشانست


شکوه و هیمنه پارس، بر جبین منست

هزاره هاست که این نام راستین منست


خدا گواست بر آن استوار پیمانیم

که ما دو نام، بسان دو جسم و یک جانیم


خلیج و پارس، از آغاز چون دو همزادیم

که در سپیده تاریخ، توامان زادیم

.Hafez.
09-09-2010, 17:08
ای ملت ایران کهن شورو شرت کو؟ از دام برون آی و بپر، بال و پرت کو؟

فرهنگ جهان ریزه خور خوان تو بوده است آن سفره ی گسترده ی بس پر ثمرت کو؟

گفتی که وطن تاج سر توست همیشه له گشته وطن، عشق به این تاج سرت کو؟

روییده در این مزرعه اشجار زیانمند ای صاحب این مزرعه داس و تبرت کو؟

بودند نیاکان تو سر چشمه ی غیرت آن همت و آن غیرت ارث پدرت کو؟

در سینه ی تو، آتش زرتشت نهفته است کو قلب تو؟ آتشکده ی پر شررت کو؟

قلب تو شد آماج سنان و تبر و تیر در پهنه ی پیکار، کمان و سپرت کو؟

دزدید خمینی همه تاج و کمرت را بر خیز و بپرس آخر، تاج و کمرت کو؟

ای بانی اندیشه ی «آزادی انسان» آن کورش تو، مرد حقوق بشرت کو؟

دستار بسر گشته سپهداروسپهبد پس نادر شمشیر زن و شیر نرت کو؟

تو مادر یعقوب و ابو مسلم و زالی آن رستم و فردوسی بس مفتخرت کو؟

خاموش منشین در بر بیداد ستمگر کو فرّخیِّّّت؟ عشقی پرخاشگرت کو؟

گفتی که تویی پیرو آیین «مصدق» پس پیروی از رسم و ره راهبرت کو؟

برخیز و بنای ستم و ظلم فرو ریز آن بابک و آن کاوه ی پر شور و شرت کو؟

دژخیم پسرهای برومند تو را کشت خونخواهیت از کشته و خون پسرت کو؟

ای شیر ژیان بیشه شده لانه ی روباه آن نعره ی جانانه و توپ و تشرت کو؟
ناصر اتقطاع

.Hafez.
09-09-2010, 17:09
دد آمد و نفرت صفت ما همگان شد
جهل عرب اندیشه ی این ملک کیان شد
با جهل برون کردن از این خانه خدارا
خاک من و تو منبر آن بی خردان شد
آماج کتاب سوزی آن دد منشان را
ننگ بشری دردل تاریخ جهان شد
زرستم و پیروز دراین خانه نگفتند
جولانگه تازی صفتان خاک کیان شد
---------------------------------------------------
دایا چه شد خاک ایران زمین
چه شد مهد دانش دراوج جبین
زمین بوسه باران زاندیشه بود
وطن شیر غران هر بیشه بود
یکی آمد و مرد این خانه شد
وطن خاک من هم چو ویرانه شد
بگوخاک من شهریارت کجاست
درفش تو کو تک سوارت کجاست
سرای تمدن به یغما برفت
که دشمن به روی وطن سد ببست
هنوز نام تو مانده در قلب ما
که شب نعره زد در سکوت خدا
بگو ای خدا سرزمینم چه شد
بگو دانش و علم و دینم چه شد
-----------------------------------------------
هر شب کنار پنجره این جمله رو حک می کنم
که در ره انسانیت من به خدا شک می کنم
دراون زمان های قدیم هرگز کسی تنها نبود
دریا به دریا مهر بود هیچ حرفی ازهجا نبود
تا این که با قوم عرب دنیا به دنیا تیره شد
قومی که با نام خدا بر خاک ایران چیره شد
افسوس که ان مهد خرد ویران و ویرانترشده
اندیشه های پاک ما مخروب و دین پرورشده
--------------------------------------------------------
ما نه بت پرست و نه خانه پرستیم
ما نه از کعبه و نه بازیچه هستیم
ما شمیم لاله های خاک زرتشت
از تبار کوروش یکتا پرستی
------------------------------------------
زرتشت کجایی که وطن ویران شد
خاک تو اسیر دست قوادان شد
آن علم اهورایی و دانش و خردها
بعد از تو همه فلسفه در یونان شد
کوروش تو کجایی که ببینی خاکت
تاراج به دست دیو بی ایمان شد
آن سلطنتت که فاتح دنیا بود
دیدی که چکونه منبر دزدان شد
دارا تو ببین که سرزمین من و تو
در آتش بی رحم ددان ویران شد
در زیر درفش تو جهان ایران بود
بعد از تو برای ناکسان کتمان شد
بنگر تو خشایار که در ایرانت
تخت تو اسیر دست نامردان شد
نامی زتو و عدالتت اینجا نیست
دریای وطن خلیج فغاکان شد

سروده های سورنا آرام

.Hafez.
09-09-2010, 17:10
شب وطن بی انتهاست نادر تبرزینت کجاست
وطن دوباره بی خداست نادر تبرزینت کجاست
مهر و وفای پارسیان رفته دگر از یادمان
در گوچه ها جورو جفاست نادر تبرزینت کجاست
دریا به دریا خانه ها جدا شد از ایران ما
دشمن درون خاک ماست نادر تبرزینت کجاست
تاریخ ما نا گفته شد شیر وطن هم خفته شد
اما هنوز ایران ماست نادر تبرزینت کجاست
اینجا کسی یاد تو نیست هم رزم و فریاد تو نیست
تنها امید ما خداست نادر تبرزینت کجاست
-----------------------------------------------------------
روزی شه شاهان ما
در یک نیایش با خدا
گفتا به پاس کار من
اندیشه ی پر بار من
روزی مرا فرصت بده
رو ح مرا مهلت بده

تا بنگرم خاک وطن
آن سرزمین پاک من
گفتا خدا به شاه ما
ره بر تو بادا هر کجا
کردی جهان را شادمان
اینک تو و این هم جهان
کوروش اهورا را ستود
جز شوق پارس در او نبود
با یک فرشته شادمان
آمد به سوی این جهان
ناگه که او آهی کشید
جز آب و نم چیزی ندید
گفتا چرا خا ک تنم
اینگونه گشته غرق نم
ویرانی خاکم زچیست
فرشته هم آرام گریست
کوروش به او گفتا مرا
با خود ببرتا هر کجا
تا بنگرم پورنان من
هستند نگهدار وطن
با یک نظربرشهر خود
کوروش کمی افسرده شد
جز مهدی وعبدالوحید
عباس و سجاد و سعید
نامی ز پوران نشنید
آهی ز دل آنجا کشید
گفتا که این گویش زچیست
عباس و عبدالله کیست
فرشته بنشست و گریست
گفتا که اینها عربیست
بعد از تو ای شاه جهان
ایران به دست تازیان
ویران و یکصد پاره شد
نسل توهم آواره شد
گوروش برآشفت و شکست
که نسل من آواره گشت
قومی به ما ها چیره شد
افکار انسان تیره شد
پس شاه شاهان را چه شد
آن سرفرازان را چه شد
اینک تو بر من کن روا
تصویر ایران مرا
کوروش که تا آن را بدید
ناگه زدل آهی کشید
گفتا که این خاک من است
این نقش ایران من است
پس شرق و غرب آن چه شد
آن هند وآن یونان چه شد
اینک مرا با خود ببر
به سرزمین های دگر
تا بنگرم همچو قدیم
فخرو شکوه عالمیم
گوروش در آفاقی دگر
با خرقه پوشی رهگذر
گفتا که من هم دم به دم
از خاک ایران آمدم
آن رهگذر گفتا جوان
تویی تروریست جهان
گوروش زدل آشفته شد
از این ولایت خسته شد
گفتا که ای دادار من
این نیست آن خاک وطن
خسته ام و بی همسفر
مرا از این دنیا ببر
-------------------------------------
سورنا آرام

.Hafez.
09-09-2010, 17:11
الا ای برآورده کاخ بلند
که نامت هماره به دور از گزند
سرایندگان را بزرگ و مهی
که آزاده یی همچو سرو سهی
گزارنده ی کیش و کشور تویی
سخن را شهنشاه و سرور تویی
تو تنها نگهدار این خاک و آب
ز تن ها براندی خموشی و خواب
ز گفتار توفنده ات رستخیز
برآمد بگفتی که: ایران بخیز
ز ترک و ز تازی تو بگشای بند
همی پند بشنو ز پازند و زند
به گیتی یکی باشدت راه و بس
که باشی به میهن تو فریادرس
نوآوازه افکن به هر برزنی
نباشم به آیین اهرمنی
مرا مهر و شادی بود در جهان
همی نام یزدان بود بر زبان
به هور و زراتشت و آذر نماز
چو بسته کمر را به راز و نیاز
نخواهم نه چاه و نه سنگ سیاه
که بردی ز ایران همه آب و جاه
که از خاک ایران برآمد چو داد
به گیتی کسی همچو کورش نزاد
بدانگه که ایران به گرگان کنام
بگشت و نماندی از آن جز به نام
خروشان سروشی برآمد ز توس
نه تیر و نه ژوبین نه آوای ---
درفشی برآورده بر آسمان
که شهنامه گویند تا جاودان

امید عطایی فرد

.Hafez.
09-09-2010, 17:11
کوروش پارسی‌ام:
رزم‌آوری
در میان رزم‌آورانِ پارسی
نیزه‌اندازی
در میان نیزه‌اندازانِ مازندرانی
تیرافکنی در میان تیرافکنانِ لُرستانی
گُرزاندازی در میان گُرزدارانِ سیستانی
کمندافکنی در میانِ کمندافکنانِ کُردستانی
شمشیرزنی در میان شمشیرزنانِ هگمتانه‌‌ای
برخاسته از ایرانشهر
دوست دارنده‌ی:
اندیشه‌ی نیک منش نیک گفتار نیک
دوست دارنده‌ی آدمیانی
که این سه را در خود می‌پرورند
که اورمزد را در خود می‌پرورند.


<><><>

این اورمزد استومند را می‌ستایم می‌ستاییم.
که ما را در سایه‌ی وُهومنه‌ی خود
- آن بِهمن، آن منشِ نیک – آفرید
تا بر گیتی پرتو افگنیم،
که خود را در ما آفرید تا در گیهان بدرخشیم،
این اورمزدِ خردمند، دانا توانا
که آدمی را در خود آفرید، با خود آفرید، خود آفرید،
که گیهان را در خود آفرید، با خود آفرید، خود آفرید.
اهورامزدا را گرامی می‌داریم
که این زمین از برای ما می‌جُنبانَد
که این آسمان از برای ما می‌چرخانَد
که این اختران از برای ما می‌درخشانَد
که این آبِ ‌گوارا از برای ما می‌رَوانَد.

مزدا در سایه‌ی سپندارْمذ
- آن اسفند، آن خِردِ رَسا و بَسنده -
واژه‌ها را در دهان ما آفرید
تا گفتارنیک را بپروریم.
ماه را همگامِ ما رَوانید
تا شباهنگام، راه‌نُمای ما باشد.
خورشید را گیتی‌نُمای ما کرد.
خِرد را در بال‌های گرم فرزانگان پَروَرید.
مزدا، نیروی خود را
در بازوها و ران‌های ما نهاد
تا جادو را از دیار خود دورگردانیم.
این مزدا را می‌ستاییم
که در ما می‌پوید، می‌خُسپد، می‌اندیشد!
...
میرزاآقا عسگری (مانی)

.Hafez.
09-09-2010, 17:12
شبی دل بود و دلدار خردمند

دل از دیدار دلبر شاد و خرسند

که با بانگ بنان و نام ایران

دو چشمم شد ز شور عشق گریان

چو دلبر شور اشک شوق را دید

به شیرینی زمن مستانه پرسید

بگو جانا که مفهوم وطن چیست

که بی مهرش دلی گر هست دل نیست

به زیر پرچم ایران نشستیم

و در را جز به روی عشق بستیم

به یمن عشق، درّ ناب سفتیم

و در وصف وطن اینگونه گفتم

وطن خاکی سراسر افتخار است

که از جمشید و از کی یادگار است

وطن یعنی نژاد آریایی

نجابت مهرورزی با صفایی

وطن خاک اشوزرتشت جاوید

که دل را می برد تا اوج خورشید

وطن یعنی اوستا خواندن دل

به آیین اهورا ماندن دل

وطن تیر و کمان آرش ماست

سیاوشهای غرق آتش ماست

وطن منشور آزادی کورش

شکوه جوشش خون سیاوش

وطن نقش و نگار تخت جمشید

شکوه روزگار تخت جمشید

وطن فردوسی و شهنامه اوست









که ایران زنده از هنگامه اوست

وطن آوای رخش و بانگ شبدیز







خروش رستم و گلبانگ پرویز

وطن شیرین خسرو پرور ماست

صدای تیشه افسونگر ماست

وطن چنگ است بر چنگ نکیسا

سرود باربدها خسرو آسا

وطن یعنی سرود رقص آتش

به استقبال نوروزی فره وش

وطن یعنی درختی ریشه در خاک

اصیل و سالم و پر بهره و پاک

وطن یعنی سرود پاک بودن

نگهبان تمام خاک بودن

وطن را لاله های سرنگون است

که از خون شهیدان لاله گون است










وطن شوش و چغارنبیل و کارون

ارس زاینده رود و موج جیهون

وطن خرم ز دین بابک پاک

که رنگین شد ز خونش چهره ی خاک

وطن یعقوب لیث آرد پدیدار

و یا نادر شه پیروز افشار

به یک روزش طلوع مازیار است

دگر روزش ابومسلم به کار است

وطن یعنی صفای روستایی

زلال چشمه های بی ریایی

وطن یعنی دو دست پینه بسته

به پای دار قالی ها نشسته

وطن یعنی هنر یعنی ظرافت

نقوش فرش در اوج لطافت

وطن در هی هی چوپان کرد است

که دل را تا بهشت عشق برده است

وطن یعنی تفنگ بختیاری

غرور ملی و دشمن شکاری

وطن یعنی بلوچ با صلابت

دلی عاشق نگاهی با مهابت

وطن یعنی خروش شروه خوانی

ز خاک پاک میهن دیده بانی

ز عطر خاک میهن گر شوی مست

کویر لوت ایران هم عزیز است

وطن یعنی بلندای دماوند

ز قهر ملتش ضحاک در بند

وطن یعنی سهند سرفرازی

چنان ستارخانش پاکبازی

مرا نقش وطن در جان جان است

همان نقشی که در نقش جهان است

وطن یعنی سخن یعنی خراسان

سرای جاودان عشق و عرفان

وطن گلواژه های شعر خیام

پیام پر فروغ پیر بسطام

وطن یعنی کمال الملک و عطار

یکی نقاش و آن یک محو دیدار

در این میهن دو سیمرغ است در سیر

یکی شهنامه دیگر منطق الطیر

یکی من را زدشمن می رها ند

یکی دل را به دلبر می رساند

خراسان است و نسل سر بداران

زجان بگذشتگان در راه ایران

وطن خون دل عین القضاتست

نیایشنامه پیر هراتست

وطن یعنی شفا قانون اشارات

خرد بنشسته در قلب عبارات

نظامی خوش سرود آن پیر کامل

زمین باشد تن و ایران ما دل))

وطن آوای جان شاعر ماست

صدای تار بابا طاهر ماست

اگر چه قلب طاهر را شکستند

و دستش را به مکر و حیله بستند

ولی ماییم و شعر سبز دلدار

دو بیت طاهر و هیهات بسیار

وطن یعنی تو و گنجینه راز

تفال از لسان الغیب شیراز

وطن آوای جان می پرستان

سخن از بوستان و از گلستان

وطن دارد سرود مثنوی را

زلال عشق پاک معنوی را

تو دانی مولوی از عشق لبریز

نشد جز با نگاه شمس تبریز

وطن یعنی سرود مهربانی

وطن یعنی شکوه همزبانی

وطن یعنی درفش کاویانی

سپید و سرخ و سبزی جاودانی

به پشت شیر خورشیدی درخشان

نشان قدرت و فرهنگ ایران

وطن شور و نشاط هستی ما

وطن میخانه ما مستی ما

وطن دار الفون میرزا تقی خان







شهید سرفراز فین کاشان

کنون ای هموطن ، ای جان جانان

بیا با ما بگو پاینده ایران

.Hafez.
09-09-2010, 17:13
بگو به ایران







وطن پرنده ی پر در خون

وطن شكفته گل در خون


وطن فلات شهید و شمع

وطن پا تا به سر خون

وطن ترانه ی زندانی

وطن قصیده ی ویرانی

ستاره ها اعدامیان ظلمت

به خاك اگر چه می ریزند

سحر دوباره بر می خیزند

بخوان كه دوباره بخواند

این عشیره ی زندانی

گل سرود شكستن را

بگو كه به خون بسراید

این قبیله ی قربانی

حرف آخر رستن را

با دژخیمان اگر شكنجه

اگر بند است و شلاق و خنجر

اگر مسلسل و انگشتر

با ما تبار فدایی

با ما غرور رهایی

به نام آهن و گندم

اینك ترانه ی آزادی

اینك سرودن مردن

امروز ما ، امروز فریاد

فردای ما ، روز بزرگ میعاد

بگو كه دوباره می خوانم

با تمامی یارانم

گل سرود شكستن را

بگو ، بگو كه به خون می سرایم

دوباره با دل و جانم

حرف آخر رستن را

بگو به ایران

بگو به ایران




ایرج جنتی عطایی

.Hafez.
09-09-2010, 17:14
خليج فارس



اي آب نيلگون و گهر بار كشورم
اي آخرين پنا هم و مأ وا و سنگرم
امواج تو تلاطم عشق است دردلم
اي عشق پر تلاطم و موج شناورم
ما خون خويش دردل جام تو كرده ايم
تا شهدعشق جمله بريزي به ساغرم
صد جان فداي شوكت نام تو گشته است
اي جان فداي همت يار دلاورم
آواز عاشقانه بخوان اي خليج عشق
اين جمله بود ذكر شهيدان لشكرم

آنا ن كه خون خويش به كام توكرده اند
حكم خليج فارس به نام تو كرده اند

از آن زمان كه نقشه ايران كشيده شد
نام ونشان كشورشيران كشيده شد
هر قطعه را فضايي و نامي نهاده اند
نقش توهم خليج د ليران كشيده شد
شكل ترا به گونه ي يك تاج بسته اند
تاج وطن زحكمت پيران كشيده شد
اين قطعه هم بنام وطن شد خليج فارس
اين نقشه ها به حكم اميران كشيده شد
گلبا نگ عشق از دل ميهن ترانه زد
فرياد شوق از دل ايران كشيده شد

آنان كه خون خويش به كام توكرده اند
حكم خليج فارس به نام تو كرده اند

يا ران نظر كنيد بر اين آب نيلگون
كزخون عاشقان وطن گشته غرق خون
امواج بي امان كه بپيچد درون آب
هر موج سهمگين كه بر آيد ز اندرون
فرياد موج هاي بلند خليج عشق
آن غرشي كه مي جهد ازقلب آن برون
آ ن نعره هاي محكم مردان سينه چا ك
فرياد داد خواهي عاشقا ن بيستون
پيچد در آسمان همه يك سو و يك صد ا
چون ضربتي كه دولت دشمن كند نگون

آنان كه خون خويش به كام تو كرده اند
حكم خليج فارس به نام تو كرده اند

مردان كشورم همه در راه اين وطن
از جسم خود گذ شته وازجان خويشتن
در راه اعتلاي چنين خاك لاله گون
صد جان فدا نموده به پيكار تن به تن
از خاك پاك ميهن وآب خليج فارس
كوتا ه شده دو دست طمع كاراهرمن
تا مرد جنگ باشد و ياران جان به كف
پيروز و جاودانه بماند سراي من
سركن سرود عشق كه ماند به ياد گار
ازعاشقان ترانه و ازشاعران سخن

آنان كه خون خويش به كام تو كرده اند
حكم خليج فارس به نام تو كرده اند

دوشيزه گان ما همه هشيار و بي قرار
مانند مرد جنگ به ميدان كاروزار
از حان خود گذشته وبا عشق اين ديار
يورش برند برسردشمن عقاب وار
هم چون طناب داربه پيچند وقت جنگ
حلقوم دشمنان به دو گيسوي تابدار
نازم بر اين وطن كه زنا نش ز اقتدار
جان مي دهند درره ميهن به افتخار
خواندم سرودعشق به نام خليج فارس
با آن ترانه اي كه بماند به يادگار

آنان كه خون خويش به كام تو كرده اند
حكم خليج فارس به نام تو كر ده اند

امشب بخوان كه كشورجانان سراي ما ست
اين دشت لاله گون خراسان سراي ما ست
آن رود پر تلاطم و اين خاك پر گهر
كارون پرصلا بت وكرمان سراي ما ست
از سرزمين رستم و دريا چه خزر
تاخاك سرخ بانه و مهران سراي ما ست
از كوه بيستون و دماوند پر غرور
تا خطه سهند و سپاها ن سراي ما ست
مجموع اين وطن همه يك خانه بيش نيست
امشب بخوان كه خانه ايران سراي ما ست

آنان كه خون خويش به كام تو كرده اند
حكم خليج فارس به نام تو كرده اند

اي دل بخوان ترانه به نام خليج فارس
گلبا نگ عاشقانه به نام خليج فارس
سركن سرود عشق و بزن ساز عاشقي
با چنگ و با چغانه به نام خليج فارس
ما دل سپرده ايم بر اين آب نيلگون
اين لولوي زمانه به نام خليج فارس
سر مي دهيم وبر كف دشمن نمي دهيم
اين جام بي كرانه به نام خليج فارس
اي د ل بخوان چو شاعر آزاد اين وطن
اشعار جاودانه به نام خليج فارس

آنان كه خون خويش به كام تو كرده اند
حكم خليج فارس به نام تو كرده اند

محسن محمودي ( آ زاد قلم )

.Hafez.
09-09-2010, 17:15
خيزيــد اي جوانان كــسب شرر كنيد ديرينه آتـش سـده را شعله ور كنيد
چون عصر داريوش پرآتش كنيد دشت از عهـد اردشـــير فروزنــده تر كــنيد
روشن كــنيد ز آتش بهـرام مشـعلي و آن را نشـان پرچم فتح و ظفر كنيد
جشن سده رسوم نياكان خويـش را چـون روزگـــار پيش، پر زيب فر كـنيد
ايران سرد گشته و آتش نشسته را بار دگـر چو عهد كــيــان نامـور كنيـد
عود و عبير و مشك گــذاريد بهر بوي اسپندسوز و مجمره‌از‌سيم و‌ زركنيد

ز آن آتــش مقدس گــيريد سوز ســاز
وان سوز و ساز مشعل راه بشر كنيد